من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج
فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به
1 ميليون امضا داريم.
به عنوان يک ايراني خواهشمندم
لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی نمایید .
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .
ـــــــــــــــــــــــــــــ
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشراست
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
از میان ارواح، روحی وجود داشت که می دانست، نور است.
او روح جدیدی بود، مشتاق کسب تجربه.
او می گفت<< من نور هستم >> من << نور هستم >>.
با همه ی شناختی که از خود داشت و مرتب هم آن را بیان می کرد، ولی هیچ کدام
جای تجربه را نمی گرفت.
و در اقلیمی که این روح از آن برخاسته بود، چیزی << جز >> نور نبود.
در آن اقلیم، هر روحی، عظیم بود، هر روحی بدیع و جالب بود، و هر روحی با درخشندگی و
شفافیت ناشی از نور اعجاب انگیز پروردگار می درخشید.
و بنابراین این روح کوچک، به منزله ی شمعی در مقایسه با خورشید بود.
در بطن بدیع ترین نورها ـ که خود جزیی از آن به شمار می آمد ـ او نه می توانست خودش را
ببیند و نه خود را به عنوان که و چه ای که واقعا" بود، تجربه کند.
از قضا، این طور پیش آمد که این روح مشتاق شد و مشتاق شد تا خود را بشناسد.
اشتیاق او به قدری شدید بود که یک روز خداوند گفت. کوچولو، آیا می دانی چکار باید
بکنی تا آرزویت را برآورده سازی؟
روح کوچک پاسخ داد،
<< خدایا استدعا می کنم به من بگو چکار باید بکنم. من هر کاری بگویی انجام می دهم>>
خداوند پاسخ داد،
<< تو باید خودت را از ما جدا کنی و بعد باید تاریکی را بسوی خود بخوانی>>.
روح کوچک سوال کرد: << ای رب مقدس تاریکی چیست؟>>
خداوند پاسخ داد، << همان چیزی که تو نیستی>>، و روح این را درک کرد.
روح کوچک، سپس، همین کار را انجام داد و خود را از همه، آری، از همه جدا کرد
و حتی به اقلیم دیگری شتافت و در آن سرزمین، روح کوچک قدرت داشت، که به تجربه ی خود
همه نوع تاریکی و ظلمتی را فرا بخواند و همین کار را کرد.
با وجود این، در میان آن تاریکی ها روح فریاد کشید،
<< پروردگارا چرا مرا فراموش کرده ای؟>>
همان کاری که تو در سخت ترین و تلخ ترین ایام انجام می دهی.
ولی خداوند هرگز تو را فراموش نکرده است.
او همیشه در کنار تو ایستاده و آماده بوده، تا ترا به << خانه ی اصلی ات>> فرا بخواند.
بنابراین نقطه ای روشن در قلب تاریکی باش و آن را لعن و نفرین نکن.
و به هنگام محاصره شدن توسط چیزهایی که تو نیستی، آن را که هستی ( گوهر الهیت را)
فراموش نکن.
ولی راستی آیا در جستجو و تلاشی که برای تغییر آفرینش داری، آنرا ستایش و
تحسین هم می کنی؟
و این را هم بدان آنچه که تو در هنگام بزرگترین آزمایش حیات انجام می دهی، می تواند
بزرگترین پیروزی تو باشد، چون تجربه ای را که تو خلق می کنی،
تبلور << کسی که واقعا" هستی>> ـ و کسی که می خواهی باشی، می باشد.
داستان بالا برایت گفته شد ـ داستان تمثیلی روح کوچولو و خورشید ـ
تا بهتر بفهمی چرا دنیا به شکلی است که اکنون هست ـ
و چگونه دنیا می تواند در یک لحظه ـ لحظه ای که هر انسانی
حقیقت ربانی، جوهر ذات خود را بیاد آورد ـ تغییر کند.
در حال حاضر افرادی هستند که عقیده دارند، زندگی یک مدرسه است، وآنچه را تو
در طول زندگی مشاهده و تجربه می کنی برای آن است که درسی بیاموزی.
به این نکته قبلا" هم اشاره شد، و بازهم به خاطر داشته باش که:
تو به این عالم آمدی، نه برای آنکه چیزی بیاموزی ـ تو صرفا" آنچه را که از پیش
می دانستی، باید متجلی سازی.
ضمن این تجلی، تو ازطریق تجربه، خود را مجــد دا" خلق می کنی.
در این راستا تو زندگی را تصدیق می کنی ، به آن هدف و مقصد می دهی .
و بنابراین آن را مقدس می سازی.
آیا منظور تو این است تمام چیزهای بدی که در زندگی، اتفاق می افتد،
انتخاب خود ِ ما بوده است؟
آیا منظور تو این است که حتی مصائب و بدبختی ها، تا حدودی، توسط خودِ ما
بوجود آمده تا ما بتوانیم << ضد َ آنچه را که هستیم تجربه کنیم؟>>
و اگر این طور است، آیا راهی که کمتردردسر و رنج داشته باشد ـ
رنج کمتری هم برای خودمان و هم برای سایرین ـ وجود ندارد،
تا فرصتهایی برای ما بوجود آورد تا خودمان را تجربه کنیم؟
دوستان خوبم پاسخ خداوند مهربان به این سوالات در پست بعدی.....
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج
فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به
1 ميليون امضا داريم.
به عنوان يک ايراني خواهشمندم
لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی نمایید .
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
<< حکایت >>
خانمی سه پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.
- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
- اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت:
من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.
حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن.
شاید خانمان کمی با رونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید.
خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت:
اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید،دو نفر دیگرمان اینجا
می ماند.
ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.
هر جا عشق باشد. موفقیت و ثروت هم هست!
""با تشکر از وبلاگ http://ihadtotry.persianblog.ir/""
همه ی اعمال بشر در عمیق ترین سطح خود از دو هیجان ناشی میشود ـ
ترس یا عشق.
در واقع فقط دو هیجان وجود دارد و این ها دو قطب مخالفی هستند که خداوند
پس ازخلق و آفرینش عالم هستی به صورتی که امروز آن را می شناسید،
بوجود آورد.
این ها دو نقطه هستند ـ آلفا و امگا ـ که به سیستمی که شما نسبیت می نامید،
اجازه می دهند وجود داشته باشند.
بدون این دو نقطه، بدون این دو عقیده نسبت به اشیاء،
عقیده ی دیگری نمی توانست وجود داشته باشد.
هر فکر بشری ، و هر عمل بشری بر پایه ی عشق یا ترس استوار است.
انگیزه ی انسانی دیگری وجود ندارد و همه ی عقاید دیگر،
مشتقاتی است از این دو.
این ها در واقع دو تعبیر مختلف ـ پیچشهای مختلف یک موضوع هستند.
و شاید به همین دلیل باشد که در لحظه ای که تو سوگند بالاترین
عشق را می خوری، در واقع به بالاترین ترس خود سلام گفته ای.
چون بالاترین نگرانی تو پس از بیان << تو را دوست دارم >> این است که آیا
به محبت تو پاسخی داده میشود و اگر پاسخی بشنوی فورا" نگران میشوی مبادا
عشقی را که تازه پیدا کرده ای، از دست بدهی. به این ترتیب همه ی عملها به
عکس العمل مبدل می شوند ـ دفاع در مقابل از دست دادن ـ تو حتی این حالت دفاعی
را هنگامی که احساس می کنی خداوند را از دست داداه ی، به خود می گیری.
با وجود این اگر می دانستی چه گوهری هستی ـ
اگر می دانستی چه موجود بی همتا،
دوست داشتنی و شگفت انگیزی هستی،
هرگز هراسی بخود راه نمی دادی.
چون چه کسی می تواند چنین موجود بی همتایی را طرد کند؟
ولی تو نمی دانی چه گوهری هستی، و تصور می کنی خیلی کمتر از اینها هستی.
راستی از کجا متوجه شدی که آنقدر کم اهمیت هستی؟
از تنها کسانی که حرف آنها را در هر موردی جدی و واقعی تلقی می کردی.
از مادرت و از پدرت.
اینها کسانی هستند که بیش ازهر کسی تو را دوست دارند.
چرا آنها باید به تو دروغ بگویند؟
با وجود این، آیا به تو نگفتند که زیادی این طور هستی
یا به اندازه ی کافی آن طور نیستی؟
آیا به تو نگفتند که باید دیده شوی نه اینکه شنیده شوی؟
آیا در لحظاتی که در اوج شادی بودی تو را سرزنش نکردند؟
و آیا تو را تشویق نکردند که شگفت ترین تصوراتت را کنار بگذاری؟
اینها پیامهایی هستند که تو دریافت کرده ای و اگر چه،
با معیارها جور در نمی آیند
و لذا پیامهای رسیده از طرف خداوند نیستند،
معهذا چون ازطرف پدر و مادر هستند، تو آنها را می پذیری.
این پدر و مادر بودند که به تو آموختند عشق شرطی است ـ
تو شرایط آنها را بارها حس کردی ـ
و این تجربه را به روابط دوستا نه ی خودت تعمیم دادی.
این ضمنا" تجربه ای است که تو به خداوند تعمیم می دهی.
از این تجربه تو به نتیجه گیریهایی در مورد او می رسی.
در این چهار چوب تو از حقیقت صحبت می کنی.
تو می گویی: << خداوند خدایی مهربان و بخشنده است>> ولی اگر از
فرامینش سرپیچی کنی، تو را به شدید ترین وجه مجازات می کند.
تو کم کم عشق بدون قید و شرط را فراموش می کنی، تو تجربه ی عشق خداوند را
به یاد نمی آوری و بنابراین در خیال سعی می کنی بر اساس عشقی که در دنیا
مشاهده می کنی، عشق خدا را به چیزی تشبیه کنی.
تو نقش والد را بر روی خداوند فرافکن کرده ای، و بنابراین به خدایی رسیده ای
که بر حسب علمی که از خوب بودن یا بد بودن تو دارد،
تو را تشویق یا تنبیه می کند.
ولی این نقطه نظری است که تو، بر حسب اسطوره شناسی خودت
از پروردگار داری،
چون این برداشت به هیچ وجه با آنچه خداوند هست، مطابقت ندارد.
دوستان نازنینم، خوبان ..
<<این مطالب گرانقدر و با ارزش از کتاب گفتگو با خدا میباشد.>>
از آنجا که تجربه ای بسیارشگفت از خواندن این کتاب داشتم،
عاشقانه آن را با شما قسمت میکنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه تو انجام دهی برای خداوند مهم نیست. شاید شنیدن این حرف برایت دشوار باشد.
ولی آیا برای تو مهم است بچه هایت چکار می کنند،
وقتی آنها را برای بازی به بیرون می فرستی؟
آیا برای تو مهم است اگر گرگم به هوا بازی کنند یا قایم موشک، یا تظاهر به بازی کنند؟
نه برایت مهم نیست، چون تو آنها را در محیطی دوستانه و مطلوبی قرارداده ای و
می دانی که در امنیت کامل هستند.
البته همیشه دعا می کنی که انها آسیبی به یکدیگر وارد نسازند،
و اگر اتفاقی بیفتد تو فوری حضور داری تا به آنها کمک کنی، آنها را درمان کنی،
و به آنها احساس امنیت دهی، به آنها اجازه می دهی که مجددا" سرگرم شوند،
و روز بعد دوباره به بازی روند، ولی روز دیگر هم هر بازی ای، کنند برای تو اهمیت ندارد.
تو به آنها می گویی چه بازیهایی خطرناک است ولی نمی توانی مانع آنها از انجام
بازیهای خطرناک شوی. نه پیوسته، نه برای همیشه.
نه ازحالا تا لحظه ی مرگ.
هر پدر و مادر عاقلی این را می داند.
با وجود این پدر و مادر هرگز نمی توانند نسبت به نتیجه ی امور بی تفاوت بمانند.
این دو حالت داشتن قضیه ـ نگران روند کار نبودن ولی عمیقا" نگران
نتیجه ی کاربودن ـ است که تا حدی، دو جنبه داشتن پروردگار را توصیف می کند.
با وجود این به معنایی می توان گفت که خداوند حتی نگران نتیجه هم نیست
حتی نتیجه ی غایی.
شاید هم علت این باشد که پروردگار از نتیجه ی غایی هر رخدادی باخبر است.
و این دومین خیال بیهوده ی انسان است که تصور می کند نتیجه ی اعمال او
در زندگی مشخص و روشن نیست.
این شک و شبهه نسبت به نتیجه ی غایی امور است
که بالاترین دشمن تو یعنی ترس را آفریده است،
چون نسبت به نتیجه ی چیزی شک داشتن، به پروردگار شک داشتن است،
و اگر تو به خداوند شک داشته باشی باید تمام عمرت را در گناه و ترس بسر بری.
چنانچه تو نسبت به نیات پروردگار ـ و توانایی او در ایجاد این نتیجه ی غایی ـ
شک داشته باشی چگونه می توانی آسایش و آرامش داشته باشی؟
با وجود این خداوند قدرت کامل دارد تا نیات را با نتایج جور کند.
تو نمی توانی و نمی خواهی که این را باور داشته باشی
( اگر چه ادعا داری خداوند قدرت مطلق است).
بنابراین باید در ذهنت قدرتی مساوی با قدرت پروردگار
برای آن که راهی برای خنثی کردن اراده ی حق پیدا کنی، ایجاد نمایی.
بنابراین در اسطوره ات چیزی به نام <<شیطان>> خلق می کنی.
در ذهن، تو حتی خداوند را با او ـ شیطان ـ در جنگ مجسم می کنی
و نهایتا" تصور می کنی خداوند می تواند در این جنگ بازنده باشد.
همه ی اینها با آنچه ادعا می کنی در مورد خداوند می دانی تناقض دارد.
تو در خیال زندگی می کنی،
و بنابراین احساس ترس می کنی،
و همه ی اینها ناشی از این است که:
تصمیم گرفته ای به خداوند شک کنی.
ولی اگر تصمیم جدیدی بگیری آنوقت نتیجه چه خواهد بود؟
در آن صورت تو همانگونه زندگی خواهی کرد که بودا کرد،
مسیح کرد، و کلیه ی قدیسین کردند.
ولی همانطور که در مورد قدیسین اتفاق افتاد، مردم تو را درک نخواهند کرد
و اگر بخواهی احساس آرامش ، نشاط و سرور ربانی و درونی خود را توصیف کنی،
آنها گوش میدهند ولی چیزی نمی شنوند،
آنها سعی می کنند کلمات تو را تکرار کنند ولی عملا" چیزی به آن می افزایند.
آنها در شگفت خواهند بود که تو چگونه توانستی به چیزی برسی
که درک آن برای آنها مقدور نیست؟
و بعد حسادت می کنند، و آن حسادت به زودی به خشم مبدل می شود،
و بعد آنها سعی می کنند تو را قانع کنند
که در واقع این تو هستی که خداوند را درک نمی کنی.
و اگر موفق نشوند تو را از نشاط درونی ات جدا سازند،
در صدد صدمه زدن به تو بر می آیند.
و اگر به آنها بگویی که هیچ چیز حتی مرگ برایت در زندگی مهم نیست،
و تو را از نشاطی که داری باز نخواهد داشت،
و ازحقیقتی که به آن رسیده ای جدا نخواهد کرد،
آنها مسلما" تو را خواهند کشت،
و بعد ازاینکه، آرامشی که تو با تکیه بر آن مرگ را پذیرفتی مشاهده کردند،
به تو لقب قدیس می دهند و دوباره به تو عشق می ورزند.
چون این طبیعت بشر است که عشق بورزد سپس نابود کند ،
بعد مجددا" به آنچه بیش از همه برای آن ارزش قائل است، عشق بورزد.
ولی چرا؟ چرا ما این کار را می کنیم؟
وقتی گفته می شود دعایی مستجاب نشده، آنچه در واقع اتفاق افتاده این است
که احساس، حرف یا فکری که قویا" ذهن ما را مشغول کرده بود، به کارافتاده است.
با این وجود آنچه باید بدانی این است که همواره فکری در پس فکر ما است که به آن
می توان عنوان <<فکر نگهبان>> را داد، که درواقع کنترل کننده ی فکر است.
بنابراین اگر تو با ندبه و زاری چیزی را بخواهی، شانس به دست آوردن آن خیلی کم است.
چون فکر نگهبانی که در پس هر اندیشه ای خوابیده ، این است که تو اکنون چیزی را
نداری که درخواست می کنی، و این فکر نگهبان ، بصورت واقعیت تو در می آید.
تنها فکر نگهبانی که می تواند بر این فکر غلبه کند این باور و اعتقاد قلبی است
که خداوند، بدون گفتگو آنچه از او خواسته شود، برآورده می سازد.
بعضی از افراد واقعا" چنین باوری دارند، ولی تعدادشان بسیار کم است.
روند دعا بسیارآسانتر می شود وقتی، به جای آنکه به طور ذهنی تصور شود
خداوند به همه ی خواسته ها، پاسخ مثبت می دهد، بطور شهودی پذیرفته شود که،
اصولا" نیازی به درخواست نیست، در این صورت دعا به صورت دعای شکرگزاری
در می آید و به هیچ وجه جنبه ی درخواست پیدا نمی کند،
بلکه سپاسی است برای نعمت های موجود.
سوال: وقتی تو می گویی دعا سپاسی است بر آنچه هست، آیا منظورت این نیست که خدا
کاری انجام نمی دهد. و آنچه پس از دعا اتفاق می افتد، نتیجه ی عمل دعا است؟
اگر تو اعتقاد داشته باشی که خداوند قادر مطلق است که همه ی دعا ها را می شنود
و به بعضی پاسخ <<مثبت>> و به برخی پاسخ <<منفی>>
و به تعدادی <<شاید ولی نه حالا>> پاسخ خواهد داد، در اشتباه هستی.
آیا تصور می کنی خداوند، با حساب دو انگشتی تصمیم می گیرد؟
اگر بر این باوری که خداوند خالق و تصمیم گیرنده در کلیه امور زندگی تو است،
باز هم در اشتباه هستی.
خداوند(در بسیاری از موارد) مشاهده کننده است نه خلق کننده،
او همواره برای یاری رساندن در امور زندگی به تو آماده است،
ولی نه به نحوی که تو ممکن است انتظار داشته باشی.
این خواست پروردگار نیست
که شرایط و اوضاع و احوال زندگی تو را خلق کند یا خلق نکند.
خداوند تو را به صورت خودش، به تصویر خودش خلق کرد (در حدیث آمده است: خلق الله آدم
ـ علی صورته. خداوند آدم را به صورت خود آفرید.)، و تو بقیه را از طریق قدرتی که پروردگار
به تو تفویض کرد، بوجود آوردی.
خداوند روند زندگی و خود زندگی را به صورتی که می دانی به وجود آورد.
با وجود این خداوند به تو انتخاب آزاد داد تا با زندگی آنچه را که می خواهی بکنی.
به این ترتیب ، اراده ی تو در واقع اراده ی پروردگار است.
تو زندگی ات را آنطور که انتخاب کرده ای می توانی ادامه دهی
و خداوند در این مورد رجحانی قائل نمی شود.
این خیالی بس باطل است اگر تصور کنی که خداوند به این شکل یا آن شکل
به کار تو دقت و توجه دارد.
عزیزان در پناه حق هستید ..... تا فردا
با سپاس از بیدار دل عزیز توحید
به نام بی نام او
سلام بر رهروان و عاملان راستین عشق و بیداری
در درون ماست كه همه چيز آفريده مي شود و ما هستيم كه به دنيا رنگ و جاذبه مي دهيم.
....................و كان الانسان ظلوما جهولا ............
........انسان نمي دانست كه چه امانتي را بر مي دارد.......
انسان دانه جانانه است كه در دل خود استعداد هزاران هزار جنگل و بيشه را دارد
كه بايد در دستان خداوند و در زير تابش نگاه او بيافريند.
مصالح بناي باشكوه زندگي ما "" نوع نگاه "" ماست.
....ما راه را پيدا نمي كنيم، بلكه با هر گامي كه بر مي داريم راه را " می سازیم"....
زندگي هر انساني واجد فراز و نشيب و گام برداشتن بر ناشناخته هاست.
در حاليكه زندگي ساير مخلوقات بدينگونه نيست، زيرا ما جانشين و نماينده اوييم و مي بايست
آفريننده شادماني، خنده، همدلي ، همسفري و دوستي باشيم.
از آنجايي كه هستي، يك قدم برو جلوتر.
شرايط تابع متغير وجود توست. تو تابع شرايط نيستي.
شرايط در نگاه ما آفريده مي شود و با تغيير و نحوه تفسير ما عوض مي شود.
..... لئن شكرتم لئن لزيدنكم....
.... وقتي شما، خودتان را قسمت مي كنيد، ما شما را زياد مي كنيم......
وقتي تو شروع به حركت مي كني، در وجودت انرژي عظيمي توليد مي شود
كه همه خوبيها و زيباييها را به سمت خودش مي كشد.
" گاهي به باغم مي كشد، گاهي داغم مي كشي، تا باز شود چشمان من"
زندگي انسان زيباترين عشق دنياست. و
......
هيچ قطره اي نيست كه راه دريا را گم كند و ما توسط شيبها كه آواز عشق خداوند است
به سمت او كشيده مي شويم.
"" شيب دستان من است كه تو را مي لغزاند كه به سمت من بيايي ""
سوال: آیا من نمی توانم هر چه را که آرزو می کنم طلب کنم؟
این سوالی است که در طول قرون مطرح و پاسخ داده شده .
معهذا بد نیست بدانی که:
تو آنچه را که بخواهی به دست نخواهی آورد و ضمنا" نمی توانی هر چه بخواهی
بدست بیاوری. چون همان درخواست کردن چیزی نشانه ی این است که تو چیزی
کم داری ( وقتی تو چیزی طلب می کنی یعنی نداری، یعنی نعمتهای بیکران حق
را نمی بینی که <<چیزی می خواهی>>.) و چنانچه تو درخواست چیزی بکنی،
این عمل دقیقا" تجربه ی - خواستن - را در واقعیت تو بوجود می آورد.
بنابراین دعای صحیح، دعای درخواست کردن چیزی نیست
بلکه دعای تشکر است.
زمانی که تو از پیش، از خداوند برای چیزی که مورد آرزوی تو است، تشکر می کنی،
در واقع این بدین معنا است که آن آرزو، تحقق یافته است.
بنابراین تشکر مهمترین حرفی است که به پروردگار زده می شود.
چون اعتراف به این واقعیت است که، خداوند قبل از اینکه چیزی از او بخواهی
آنرا به تو عطا کرده است.
بنابراین هرگز درخواست نکن بلکه، شکرو سپاس بگو.
سوال: خوب اگر من از خدا برای خواسته ی مورد نظرم از قبل تشکر کردم و خواسته ام
هرگز برآورده نشد چه؟ این نومیدی منجر به سرخوردگی تلخی نمی شود؟
از سپاس و حق شناسی نباید به عنوان وسیله ای کارا برای پیشبرد ماهرانه کاری،
استفاده کرد، منظورم شیوه ای است که با آن بتوان عالم هستی را فریب داد.
تو نمی توانی به خودت دروغ بگویی.
ذهن تو از افکار واقعی تو آگاه است، اگر تو بگویی، پروردگارا من از تو برای فلان و
فلان چیز سپاسگزارم و در عین حال برایت مسلم باشد که آنچه گفتی در واقعیت فعلی
تو وجود ندارد، پس از خداوند هم نمی توانی انتظار داشته باشی که شفافیتی کمتر ازتو،
نسبت به موضوع داشته باشد، و آنچه خواستی برایت فراهم کند.
خداوند از آنچه در ذهن تو می گذرد آگاه است و آنچه تو می دانی چیزی است
که به صورت واقعیت بر تو آشکار شده است.
سوال: ولی چگونه می توانم برای آنچه وجود خارجی ندارد شکرگزار باشم؟
به کمک سپر ایمان، اگر تو ایمانی به کوچکی دانه ی خردل داشته باشی ( اشاره به انجیل)
می توانی کوهها را به لرزه در آوری. خداوند این را به نحوه های گوناگون و از طریق
هر (معلمی) که بتوانی نام ببری، گفته است که آنچه را که تو انتخاب می کنی چنانچه
به نام خداوند انتخاب کنی، آنرا بدست خواهی آورد.
سوال: معهذا بسیاری از مردم عقیده دارند که دعایشان بدون جواب مانده.
هیچ دعایی بدون پاسخ نخواهد ماند.
هردعایی ـ هرفکری، هر اقراری، هر احساسی ـ خلاق است.
به میزانی که آن فکر برای تو واقعی باشد و جدی تلقی شود،
به همان شدت در تجربه ی تو تبلور پیدا خواهد کرد.
خوبان ادامه..... تا فردا
حق یارتان
خـــــداونــدا
تـــــو آگاهی، ز اندک آرزوی من
شناسی بنده ئ خود را، و دانی جمله خوی من
بود مهرت زحد بيرون
تـــــو ای نيکو شبان من
چنين گفتی که آگاهی، ز دانه دانه موی من
گه فرسودگی و غم، زمان شادی و عزت
به درگاهت شتابانم که باز است آن بسوی من
در اين دنيا تــــــو را دارم
يگانه مهربان من
بود فخرم همه در تـــــو
تــــــو هستی آبروی من
تــــــو را دارم چه خوشبختم
هميشه شاد و خوشبختم
خوش آن روزی که پيوستم
به تــــــو ای مهربان من
تــــــو را دارم، که را خواهم؟
تــــــوئی مقصود و همراهم
به نزدت دائم آرامم
تـــــــو ای نيکو خــــــدای من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسیاری از افکار و احساسات به دلایل و انگیزه هایی بوجود آمده اند و بطور مستقیم
توسط خدا خلق نشده اند.
بسیاری ازتجربه ها هم از این افکار و احساسات ناشی شده اند.
مشکل قضیه، تمییز و تشخیص درست از نادرست است تا بتوانیم بین پیامهای
رسیده از جانب پروردگار و آنچه از منابع دیگر آمده است تفاوت بگذاریم.
ما با بکارگیری قانون ساده ای می توانیم به این تمییز برسیم:
بالاترین افکار ، شفاف ترین کلمات، و بزرگترین احساسات ، همواره متعلق به خداوند هستند.
هر چه کمتر ازاین باشد از منابع دیگر آمده است.
فکر می کنم این تمییز و تشخیص کار مشکلی نباشد، چون حتی یک شاگرد ابتدایی
می تواند بالاترین ، روشن ترین و بزرگترین را تمییز دهد.
با وجود این اجازه دهید راهبردهایی هم ارائه شود:
بالاترین افکار، افکاری هستند که حاوی نشاط و شادی میباشند.
شفاف ترین کلمات، کلماتی هستند که حاوی حقیقت میباشند
و بزرگترین احساسات، احساساتی هستند که تو عشق می نامی.
شادی ، حقیقت ، عشق این سه قابل جا به جایی هستند
و یکی همواره به دیگری می انجامد.
ترتیبی که آورده می شوند به هیچ وجه مهم نیست.
با دریافت این راهبردها و دادن این تمییز که چه پیامی از جانب خداوند است
و چه پیامی از منابع دیگر آمده، تنها سوالی که باقی می ماند این است که آیا به پیام
پروردگار توجه و اعتنا می شود؟
به بسیاری از پیام های خداوند توجه نمی شود، علت این است که تعدادی از آنها بیش از
آن نیکو و پسندیده هستند که واقعیت داشته باشند.
عده دیگر بیش از آن مشکل به نظر می رسند که دنبال شوند.
و تعدادی هم به غلط درک و استنباط می شوند.
بسیاری هم اصلا دریافت نمی شوند.
قوی ترین رسول پروردگار تجربه است، حتی این را هم شما مورد غفلت قرار می دهید.
این یکی را شما <<به ویژه>> نادیده می گیرید.
اگر شما به تجربه تان پاسخ داده بودید، دنیایی که اکنون در آن به سر می بریم،
کاملا" متفاوت ازاین بود. حاصل اینکه شما به تجربه تان گوش نمی دهید این است که،
مرتب آن را تجدید و زنده می کنید، مکرر در مکرر.
چون خداوند نه از هدفی که دارد عدول می کند و نه اراده اش را نفی می کند.
لذا شما نهایتا" ، دیر یا زود، پیام را دریافت می کنید.
با وجود این خداوند هرگز شما را مجبور نمی کند، و هرگز به زور وادار به کاری نمی کند،
چون به شما اراده ی آزاد داده - این قدرت را که به آنچه انتخاب می کنید، عمل کنید.
و این را هرگز ازشما سلب نخواهد کرد.
بنابراین پیام مشابهی را بارها و بارها ، در طول هزاران سال و به هر گوشه ای از عالم هستی
که شما اشغال کرده باشید می فرستد.
آنقدر پیام را می فرستد تا بالاخره آن را دریافت کنید،
به گوش بسپارید و از آن خود بدانید.
پیامهای خداوند به صدها شکل، در هزاران لحظه، و در طی میلیون ها سال به شما می رسد.
اگر واقعا" به آنها گوش فرا دهید، آنها را از دست نمی دهید.
اگر قلبا" آنها را به گوش جان بسپارید، نمی توانید نادیده بگیرید،
و از اینجا است که ارتباط شما به طور جدی برقرار می شود.
در گذشته تو صرفا" با خداوند حرف می زدی، به سوی او دعا می کردی،
شفاعت می خواستی، التماس و زاری می نمودی.
ولی حالا خداوند است که پاسخ می دهد همان کاری که اکنون انجام می دهد.
همراهان عزیزم، ادامه ی گفتگو ..... فردا..
یا حق
بله به شما ..... به شما که یک ایرانی هستی. به شما که هموطن منی.
به شما که در گوشه گوشه ی خاک پهناور ایران ساکن هستی.
یا مثل من در جایی دیگر از خاک زمین خدا بسر می بری. سلام بر شما.....
برادرم، خواهرم، هموطنم چه بنامم تو را؟
آنگونه که دوست داری از دلم بشنو.......اما لحظه ای با دقت به من گوش کن!
عزیزانم، بارها گفتم، که همه از بدیها میگویند..بیایید ما از خوبیها بگوییم.
همه از منفی ها می گویند..ما ازمثبت ها بگوییم.....
نیمه ی خالی و نیمه ی پر لیوان رو ول کنیم.....به آب تو لیوان نگاه کن...
لیوان آب داره..
هنوز ما هستیم.
هنوز ما زنده ایم.
پس منتظر چه کسی هستیم؟
در صورتی که حتی اعتقاد داریم به اینکه یک کسی قراره بیاد.....برای نجات ما..
لا اقل خودمون و آماده کنیم.
مهیا باشیم برای اون روز.....
عزیزان من، همه برای اثبات خدا، برتری دین خدا و حقیقت
داریم دور خودمون می گردیم.
"" آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم...یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم""
آیا حق و حقیقت، خداوند نیازمند اثبات ماست؟!!
آیا نیازی به اثبات دارد؟؟!!!
خداوند نزدیکتر از اون چیزیه به ما که حتی ما فکرش و بکنیم.
و ما در جستجوی او و برای اثبات حقیقتی که خودمون میشناسیم..
دائم در حال ستیز و نزاع با یکدیگریم.
هر کدوم فکر می کنیم، که من یکی درست می گویم ..
حتی حاضر نیستیم به هم گوش کنیم و همدیگر رو بپذیریم.
باور داشته باشید، که مسلمان و مسیحی، یهود و هندو .....
و هر کسی که به خدا ایمان داشته باشد،
همان خدای واحد یکتا را می پرستد.
حتی..حتی کسی که با زبانش می گوید که اعتقادی به خدا ندارد.
او نیز در اعماق قلبش، وقت دلتنگی و تنهایی خدا را صدا می زند.....
هر کدام از ما با اسمی دیگر او را می جوید.
"ای قوم به حج رفته کجایید کجایید..معشوق همین جاست بیایید بیایید"
و ما همانقدر که به خدا نزدیکیم، احساس دوری داریم.
من تا خودم رو دوست نداشته باشم، دروغه که بگویم تو را دوست دارم.
و وقتی آفرینش خدا رو دوست ندارم.
چگونه میتونم بگویم که خالق مخلوق را دوست دارم؟
خوبان، زندگی واقعی نیست.
زندگی یک خواب و رویاست.
در این خواب غفلت بیش ازاین غرق نشیم.
ما بیدارباشیم.
دست از دشمنی و اعتراض و جنگ و ستیز با یکدیگر برداریم.
""بنی آدم اعضای یکدیگرند...که در آفرینش ز یک گهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار......دگر عضوها را نماند قرار""
دیگه بچه های کوچیک هم این رو بلدند.
ازبس از زبون ما بزرگترها شنیدند. اما رو راست باشیم.....
ما هنوز معنیش رو بیاد نداریم که در عمل به انجام برسونیم.
چه کسی مخالف صحبت منه؟
نتیجه را داریم می بینیم دیگه.....
همه تنها............
همه گرفتار و ...و .. و... قرار گذاشتیم از منفی ها نگیم.
""هفت شهر عشق را عطار گشت. ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.""
خداوند میفرمایند:
هیچ کسی رو به صورت دشمن نبینید که من فقط فرشتگان رو بسوی شما فرستادم.
در صورت هر کسی خداوند را ببینید با تجربه ای متفاوت.
و بدانید.....وقت، پول، عشق به قدر کافی دارید.
این یک راز خلقت هست.
حالا از تفکرات مسیحیان امروزی باشه، یا از مسلمان...
یا از هر مرام و مسلک و مذهبی دیگر.
مهم اینه که ما رو با هم مهربانتر ..صمیمی تر و دوست داشتنی تر می کنه.
آیا این احساس مغایرت با ذات خداوند دارد؟
بیاییم با هم مهربان باشیم...........
حق یارتان

من در همه مواقع و در همه جا با بندگانم صحبت می کنم، مهم نیست که من با چه کسی
صحبت می کنم، بلکه، چه کسی به من گوش می کند؟
ابتدا بهتر است به جای واژه ی صحبت، از کلمه ی ارتباط استفاده کنی، چون واژه ای بهتر،
کامل تر و دقیق تر است. وقتی تو سعی می کنی با پروردگارت گفتگو کنی- او و تو، تو و او،
فورا" گرفتار محدودیتهای غیر باور کلامی می شوید، و به همین دلیل خداوند صرفا" از
طریق کلمات ارتباط برقرار نمی کند، در واقع به ندرت چنین کاری می کند.
متداولترین شکل ارتباط ازطریق احساس است.
احساس، زبان روح است.
اگر می خواهی بدانی این کار یا این چیز برای تو خوب است، نگاه کن و ببین چه
احساسی نسبت به آن داری؟ گاهی مشکل است ما احساسات خود را کشف کنیم، و
مشکل تر از آن، بیان احساسات است. با وجود این بالاترین حقیقت وجود تو، در
عمیق ترین احساسات تو نهفته است. رمز کار پی بردن به آن احساسات است،
اگر بخواهی می توانی بفهمی چگونه، ولی ابتدا بهتر است، به پاسخ سوال اول برگردی.
خداوند ضمنا" ازطریق فکر، ارتباط برقرار می کند. افکار و احساسات یکی و یکسان
نیستند،اگر چه ممکن است همزمان اتفاق بیفتند، برای ارتباط ذهنی، پروردگار اغلب از
تصاویر و تصورات استفاده می کند. به همین دلیل افکار، به عنوان ابزار،
وسیله ی موثرتری برای برقراری ارتباط به شمار می آیند.
علاوه بر افکار و احساسات، خداوند از ابزار تجربه به عنوان وسیله ی
ارتباطی مهم و عظیم استفاده می کند.
و نهایتا"، زمانی که احساسات، افکار ، و تجربه همگی شکست می خورند، خداوند از کلمات
استفاده می کند.
کلمات به عنوان برقرار کننده ی ارتباط کمترین تاثیر را دارند.
چون اغلب بد فهمیده و بد تعبیر می شوند.
می پرسی چرا اینطور است؟ این به دلیل ماهیت کلمات است.
کلمات صرفا" کلمات ادا شده هستند:
اصوات و اداتی که نماینده ی احساسات، افکار و تجربه میباشند.
آنها نمادها، علامات و نشانه هایی هستند. آنها واقعیت نیستند و چیز واقعی نمی باشند.
کلمات ممکن است به درک بعضی از معانی کمک کنند.
تجربه به تو کمک می کند، تا شناخت پیدا کنی.
با وجود این پاره ای چیزها هستند که تو نمی توانی تجربه کنی.
لذا من ابزاردیگری برای شناخت در اختیارت گذاشته ام.
همه ی اینها احساسات نامیده می شوند، افکار هم البته بایددخالت داده شوند.
طنز قضیه در این است که، تو این همه تاکید روی حرف پروردگار می گذاری
ولی به تجربه اهمیت نمی دهی.
در واقع ارزشی که تو برای تجربه قائل هستی به قدری ناچیز است
که وقتی آنچه را ازخداوند تجربه کرده ای،
متفاوت از چیزی است که از او شنیده ای، بطور خود به خود تجربه را کنار می گذاری
و به کلمات می چسبی، و این در موقعیتی است که باید خلاف این کار را می کردی.
شناختی که تو به طور واقعی و شهودی از چیزی داری،
در نتیجه ی تجربه و احساسی است که نسبت به آن چیز داری.
الفاظ صرفا" می توانند نماد آنچه تو می دانی باشند، و ضمنا" ممکن است
تو را دچار سر در گمی کنند.
"" عزیزان ادامه ی گفتگو شنبه ی آینده""
يکی بود... يکی نبود، غير از خدا هيچ کس نبود.
زمانهای زيادی می گذشت... و او همه چيز را نظاره می کرد.
او همه چيز را می دانست، چون او دانای مطلق است.
اين مهم نيست که به چه نامی خوانده ميشود، مهم اين است که او هستی و انرژی ای است، که همواره بوده... هست و خواهد بود..... تا ابدالاباد...... پايانی ندارد، چون آغازی نداشته است.
( همه ميدانيم که انرژی ازبين نميرود، تنها از حالتی به حالت ديگر تبديل ميشود)
در اينجا ميخواهم مثالی بزنم، انرژی گرما را در نظر بگيريد. تصور کنيد اگر فقط گرما وجود داشت!
و سرما نبود.... ما ميدانستيم که گرما هست، اما چون سرمائی نبود... گرما را نمی شناختيم.
( در صورت نبود ِ سرما، پس گرما هم نبود) - چون در غـياب چيزی ديگر، آنچه که هست، نيست.
به علت وجود سرما و تجربه ي احساس سردی، ما گرما را می شناسيم و احساس گرم بودن را تجربه می کنيم و بالعکس.
خداوند نيز همه ي چيزی است که بود، و چيز ديگری نبود.
همه ي آن چيز ( خداوند ) نمی توانست خودش را بشناسد. چون چيز ديگری نبود.
خداوند به عـظمت مطلق خود تنها ازطريق ادراک شناخت داشت، نه ازطريق تجربه.
همه ي آنچه که هست ( خداوند ) ميدانست، هر چه بود، همين بود. ولی اين کافی نبود.
از اينرو اشتياق داشت، تا خودش را تجربه کند.
و اين تجربه، تنها از طريق تجلی ِ ذاتش امکان پذير بود.
پس می بايستی، آنچه که نيست، در مقابل ِ آنچه که هست..... متجلی می شد.
در غيبت ِ آنچه نيست، آنچه که هست، نا شناخته می ماند.
اين نامرئی، شنيده نشده، ديده نشده و ناشناخته،
تصميم گرفت تا خودش را به عنوان ِ قادر مطلق، تجربه کند.
برای انجام اين کار، می دانست که بايد از نقطه ي رجوع درونی استفاده کند.
چون او می دانست، که چيز ديگری نبود. و او هرگز نمی توانست خودش را از
نقطه ي رجوعی بيرون از خودش بشناسد. چنين نقطه ای وجود نداشت.
و اما نقطه ي رجوع درونی ..... تنها راه که برای کسب اين تجربه وجود داشت... و آن تجلی به جلوه های مختلف بود که هر جلوه در عين حال که از هستی... برخوردار بود، نيستی ... را نيز به همراه داشت.
از نظر منطقی، هر جزئی کوچکتر از کل است. هنگامی که کل خودش را متکثر سازد. هر جزئی، با توجه به کمتر بودن از يک کل، می توانست بقيه ي خودش را ببيند و عظمت و بزرگی را مشاهده کند.
بنابراين، همه ي آن چيز..... تکثر يافت. و در يک لحظه ي با شکوه، بصورت آنچه اين هست و آنچه آن هست، در آمد. برای اولين بار ، اين و آن، کاملا جدا ازيکديگر، بوجود آمدند.
اگر چه در عين حال، هر دو همزمان وجود داشتند.
همانطور که همه ي آنچه، نه اين بود و نه آن بود، وجود داشت.
در لحظه ي اين انفجار بزرگ که از درون صورت گرفت، خداوند نسبيت را خلق کرد،
با لا ترين هديه ای که خداوند به خود داد.
بنابراين، رابطه بالا ترين موهبتی است که خداوند به تو عطا کرد.
اين وجود است که همه چيز را در بر می گيرد.
اين وجود است که فضا را از خود آکنده ساخته است.
و ..... اين وجود مطلق است که جلوه های خويش را به ظهور می رساند.
خداوند، وجود مطلقی است که عالم هستی تجليات و ظهورات اوست.


