تبليغاتX
دلبر 14 ساله !

دلبر 14 ساله !

گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۱۵)

عشق واقعیت نهایی است. عشق تنها چیزی است که وجود دارد، عشق همه چیز است.

احساس عشق، تجربه ی تو از ذات احدیت است.

در بالاترین مرتبه ی تعالی، عشق تنها چیزی است که وجود دارد و همواره، وجود داشته است.

وقتی تو وارد قلمرو مطلق می شوی، وارد قلمرو عشق می شوی.

قلمرو نسبیت به وجود آمد تا خداوند خود را تجربه کند.

این تعریف، قلمرو نسبیت را واقعی نمی سازد.

این واقعیتی است که تو و خداوند آن را اختراع کردید و به این کار ادامه می دهید -

برای اینکه یکدیگر را به طور تجربی بشناسید.

با وجود این عالم هستی می تواند خیلی واقعی به نظر برسد در واقع هدف هم این است

که واقعی به نظر برسد.

ما آنرا به عنوان چیزی که واقعیت دارد قبول می کنیم.

به این ترتیب خدا اراده کرده <<چیز دیگری>> جز خودش خلق کند

( اگر چه در مفهوم اکید کلمه چنین چیزی غیر ممکن است چون خداوند،

 << همه ی آن چیزی است که وجود دارد>>.)

در خلق چیزی دیگر - یعنی قلمرو نسبیت - خداوند محیطی به وجود آورد که در آن تو بتوانی انتخاب

کنی که جـانـشین خــدا باشی، ( بـه مفهوم وحـدت کلمه. در آیات قرآنی آمده است <<انی جاعل فی

الارض خلیفه>>. من جانشینی { آدم } در زمین قرار داده ام.)

قــلمرویی که در آن بتـوانی ماهـیت ربـانی را عملا" و نه در چهار چوب فــــکر و عــقیده، تــجــربه کنی،

محیطی که شـمع کوچک در پــرتــو نــور خورشـید ـ هـمان کوچکترین روح ـ بتواند خود را به عنوان نــور

 بشناسد.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت16:19توسط بیتا سالک |
نانسی سیمس

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش

با دیگران مشکن

 

 

 

که ما هریک

 

یگانه ایم

 

 موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که

بر زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را

از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد

و آسان هدر شود

هر روز همان روز را زندگی کن

و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که

هرچه بیشتر ارزانی داری

سرشارتر شود

و هرگاه که آن را تنگ در مشت گیری

آسانتر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

رویاهایت را فرو مگذار

که بی آنان زندگی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از رویاهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست

نانسی سیمس

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت0:2توسط بیتا سالک |
... حرف من ... حرف تو ... حرف ما ...
 
دلنوشته ی من تقدیم به شما همراهان و یاران



تو اگر راه شوی

دل هوشيار شوی

تو اگر از همه عالم

ز دل آگاه شوی

تو اگر از سخن ماضی و فردا

به ی آنی، جسته در حال شوی

تو اگر از کم و بيش، بود و نبود

راضی و دارا شوی

تو اگر فاصل نفس

نور خداداد شوی

به ی جمله به کلامی

حق و حقدار شوی

در پس حادثه ها

منجی آوار شوی

تو ز (من) بار دگر

حاصل و آزاد شوی
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام بر ایران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
دوستان، یاران همیشه همراه
 
تقاضای بیتا
 
این هست که
 
به وبلاگ هادی عزیز
 
 
قدم گزارید
 
و با خواندن آخرین مطلب
 
حرف مردانه بزنید.
 
با سپاسی صمیمانه از شما یارانم
 
درود بر شما
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت5:24توسط بیتا سالک |
شــطــــرنــج
 

بچین آن صفحه را شطرنج وار

رخ در کنارو      پیاده در سوار

گرد شه ایم و کنیمش استوار

باشد زمانه همچون صفحه شطرنج وار

وزیرمان دانا    فیلمان در کنار

کنیم جنگ تا شه مان باشد استوار

رود از میان و پاک شود این صفحه

بماند شاه و      شاه در مقابل شاه

نرود و ندهد هیچ کس کیش

باشد که این صفحه ی همیشه مات

                    پات

                                                          هو’

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت18:44توسط هو’ |
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید.....که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
درود و سلام یاران

به لطف و مرحمت حق، افتخار آشنایی و همراهی با عزیز بزرگواری نصیب شد.

زین پس مدیریت وبلاگ دلبر ۱۴ ساله! رسالت خویش را با حضور "" هو’ "" و نوشته های این بزرگوار

ادامه خواهد داد.

مریدان و ره پویان مسلک عشق، بیداردلان .....همراهی با بزرگانی که واقف ره طریقت هستند، بسی

سهل تر و دلگرم کننده تر است.

اما.........

درره منزل لیلی که خطرهاست در آن                          شرط اول قدم آن ست که عاشق باشی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت1:32توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۱۴ )
جهنم، تجربه ی بدترین نتیجه ی ممکن از

انتخاب ها، تصمیمات و آفرینش های تو است.

جهنم پیامد طبیعی هر فکر و اندیشه ای است
 
که خداوند را نفی می کند

 
یا آن که و آنچه را تو هستی در ارتباط با، پروردگار نفی می کند.

این درد و رنجی است که تو به علت اندیشه ی نادرست متحمل میشوی.

با وجود این، حتی واژه ی <<فکر نادرست>> واژه ی بی مسمایی است.

چون چیزی به عنوان غلط وجود ندارد.

جهنم، ضد و مخالف شادی است،

جهنم یعنی عدم موفقیت،

یعنی پی بردن به اینکه تو کی و چی هستی
 
و عدم توانایی برای تجربه ی این واقعیت.

جهنم یعنی کمتر بودن (از آنچه واقعا" هستی)
 
و هیچ شکنجه ای بالاتر از این برای روح وجود ندارد.

ولی جهنم بصورت مکانی که تو در تصورات خودت داری وجود ندارد.

جایی که تو در آتشی جاودان بسوزی
 
یا تحت شکنجه ای ازلی و ابدی قرار بگیری.

خداوند چه مقصودی از این کار می تواند داشته باشد؟

حتی اگر خداوند این اندیشه ی خارق العاده را تصمیم می گرفت
 
که تو <<استحقاق>> بهشت را نداری،
 
چه نیازی بود که از تو انتقام بگیرد
 
یا تو را برای شکستی که متحمل شده بودی، تنبیه کند.

آیا برای او خیلی ساده نبود که شر تو را دفع نماید؟

خداوند چه نیازی به این دارد که تو را به رنجی ابدی

از نوع و در سطحی فرای قلم و توصیف، محکوم سازد.

اگر پاسخ دهی، نیاز به رعایت عدالت،
 
آیا محروم ساختن ساده ی تو
 
از هر گونه ارتباط با پروردگار در عالم برتر و بهشت،
 
مقاصدی را که خداوند از رعایت حق و عدالت دارد، تامین نمی کند.

آیا وارد ساختن رنج ابدی مورد نیاز است؟

 

کتاب: گفتگو با خدا (جلد اول)

ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی) 

نویسنده: Neale Donald Walsch

انتشارات: دایره

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:31توسط بیتا سالک |
جــــــــهــــــنــــم و بـــــــهـــــــــشـــــت( بر اساس يک حـــکايت )
در ميان مردم روی زمين

بود مردی با يک قلب نازنين

عشق و ايمان و صفا آهنگ او

مهربانی و وفا پيوند او

ليک بدينسان می گذشت احوال بوقت

زندگی را زندگی کرد تا برفت

در نخستين لحظه ي کوچ از ديار

باز شد چشم دلش بی اختيار

مردگان را زنده ديد تعبير چيست؟

آن يکی سوی جهنم، اين بهشت، تعريف چيست؟

تا شود نوبت به او ره چاره کرد

در چه هست فرق جهنم با بهشت، انديشه کرد!!

بود، در آن گوشه، دو ديواری بلند

در پسش بود يکی باغ بهشت، وان ديگری از اهرمن

ديد در هر دو مکان ديگی کلان

مردمان آشی پزند آن مردگان، در گردِ آن

هست اندر دست هر کس قاشقی دور و دراز

در جهنم، در بهشت، دانست او اين رمز و راز

در جهنم، هر کسی در فکر خويش

می کشد قاشق بسوی کام خويش

تا گشايند آن دهان و قاشقی بالا بَرَ ند

آن خوراک دائم بيفتد اندرون قاب خويش

چهره ها زرد و پريشان و عبوس

می کنند بيداد از بهر سبوس

کاشک بودی و بديدی همچو من

عشق و احسان بهشت وز انجمن

هر کسی دارد در آنجا غنچه ای خندان به لب

پر ز مهر ِ سينه ها وز لطف رب

در ميان دست هر کس قاشقی پر محتوی

کان بِبردست نزد خواهان غذا بی مدعا

نيست هيچش در ميان، اندر خيال  شام خويش

خوش کنند مهمان نوازی از بَر ِ مهمان خويش

نکته اينجاست ای عزيز جان من

کن محبت هر زمان، بر اين و آن همسان ِ تن

 

دوستان خوبم این شعر را چند سال پیش بر اساس حکایتی که شنیده بودم،

نوشتم. داداشم گفت قشنگه. نظر شما چیه؟

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت23:14توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۱۳ )

 

گفتن اینکه چیزی - فکر، کلمه، یا عملی - نادرست است،

به منزله ی این است که نباید آنرا انجام دهی.


و گفتن اینکه کاری را نباید انجام دهی

به منزله ی منع کردن تو از آن کار است.


منع کردن تو به منزله ی محدود کردن تو است.


محدود کردن تو به منزله ی نفی واقعیت جوهر الهی تو است،


ضمن سلب کردن این فرصت از تو،

برای آن که بتوانی آن حقیقت را خلق و تجربه کنی.


افرادی هستند که عقیده دارند

خداوند به بشر اختیار و اراده ی آزاد داده است،

با وجود این، همین افراد ادعا می کنند

که اگر تو از پروردگار اطاعت نکنی به جهنم فرستاده می شوی،

 پس این چه اراده ی آزادی است؟


آیا این ادعا به منزله ی به مسخره گرفتن خداوند نیست.


 

خوب حالا وارد حیطه ی دیگری شدیم که مایل بودم درباره ی آن صحبت کنم،

و آن مسئله ی بهشت و جهنم در ابعاد وسیع کلمه است.


تا آنجایی که من حدس می زنم چیزی به نام جهنم وجود ندارد.

 



جهنم وجود دارد ولی نه به شکلی که تو تصور می کنی،

و تو به دلایلی که گفته شد آنرا تجربه نمی کنی.



پس جهنم چیست؟

 

کتاب: گفتگو با خدا

ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی) 

نویسنده: Neale Donald Walsch

انتشارات: دایره

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت0:7توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا (۱۲)
منظور تو این است که من نباید نسبت به بچه های در معرض قحطی آفریقا،

خشونت و بی عدالتی حاکم بر امریکا،

زلزله ای که صدها نفر را در برزیل کشت، احساس بدی داشته باشم؟

 

در عالم احدیت << باید >> یا << نبایدی >> وجود ندارد.

تو مختاری هر کاری که می خواهی انجام دهی.

اگر می خواهی احساس بدی داشته باشی می توانی احساس بدی داشته باشی.

فقط نه قضاوت کن و نه محکوم کن، چون تو نمی دانی چرا چیزی اتفاق می افتد،

همانطور که نمی دانی دلیل اتفاق افتادن آن چیست.

و این را به خاطر داشته باش، هر که را محکوم کنی، ترا محکوم خواهد کرد،

و در مورد هر چه قضاوت کنی، روزی خودت مورد داوری قرار می گیری.


به جای این کارها سعی کن آن چیزها را عوض کنی -

یا از افرادی که در صدد تغییر آن چیزها هستند، جانبداری کن -

با وجود این برای همه دعا کن.


چون همه چیز را خداوند از طریق حیاتی که به پدیده ها بخشیده،

خلق کرده و این بالاترین خلقت بشمار می آید.




اجازه بده یک لحظه سکوت کنم تا نفسی تازه نمایم،

آیا درست شنیدم که در عالم هستی باید یا نبایدی وجود ندارد؟




درست است.



چطور چنین چیزی ممکن است اگر آنها در دنیای تو پیدا نمی شوند پس کجا هستند؟


در تصور تو.



ولی کسانی که درباره ی چیزهای غلط و درست، بکن نکن ها، باید و نبایدها

مطالبی به من آموختند،

گوشزد کردند که این قوانین توسط خداوند - پی ریزی شده است -



پس آنهایی که به تو چیزهایی آموختند در اشتباه بودند،

خداوند هرگز << درست >> یا << غلط >>، << بکن >> یا << نکنی >>

وضع نکرده است.


چون با انجام این کار تو را به طور کامل از بالاترین موهبت محروم می کند،

فرصتی برای انجام آنچه تو را خشنود می کند، و تجربه کردن نتایج آن کار،

این فرصت که خودت را در تصویری که از خود واقعی ات داری، مجددا"

خلق کنی.


فضایی برای بوجود آوردن واقعیتی از خود برتر و خود الهی ات،

بر اساس بزرگترین عقیده ای که از توانایی خود، داری.

 

کتاب: گفتگو با خدا

ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی) 

نویسنده: Neale Donald Walsch

انتشارات: دایره

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت3:27توسط بیتا سالک |
قدرت اندیشه
 

سلام به شما خوبان

نوشته ی زیر را دوست عزیزمان علی از وبلاگ " فریاد بی صدا "

 http://faryadnameha.blogfa.com/

 در قسمت نظرات برامون نوشته بودند. حتما" خیلی ها از شما این حکایت را شنیدید،

اما دوباره خواندنش تکرار جالبی خواهد بود. ( با تشکر ازعلی عزیز )

در ادامه بصورت خلاصه، داستان یک فیلم را براتون می نویسم،  که دیروز یکی از دوستان

برایم تعریف نمود.

تجربه ای که نشانگر قدرت خلاق افکار و گفتار می باشد.

 

جایگاه اندیشه در نظام زندگی رستگار آمیز غیر قابل انکاره.

به نظر من همه چیز در وحله ی نخست از اندیشه ی آدمی سرچشمه میگیره.

 شادی هامون رنجهامون همون طور که تو گفتی و حتی دردهامون و شاید مرگمون.

شاید خیلی عجیب باشه که بگم مرگ آدمی هم به اندیشه اش مرتبطه ولی

این یک حقیقته.

بذار یه داستان کاملا واقعی رو در این زمینه برات تعریف کنم.

سالها پیش مردی که در یک سردخانه کار می کرد شبی دیرتر از شب های قبل

کارش رو به اتمام رسوند و وقتی که برای خارج شدن از سردخونه به درب خروجی

مراجعه کرد با درب بسته ی آنجا مواجه شد.بیچاره مرد مرگ را در جلوی چشمان

خودش می دید.در گوشه ای از سردخانه نشسته بود و در حالی که کم کم برودت

هوا باعث به یکدیگر خوردن دندانهایش می شد دفترچه یادداشتش را از جیبش

بیرون آورد و مشغول نوشتن جملاتی در آخرین ساعات عمرش شد.

او نوشت:

ساعت 11 شب است و کم کم سرما به وجودم اثر می کند.

ساعت 12 نیمه شب است .سرمای غیر قابل انکاری بر وجودم سیطره پیدا کرده

است.

ساعت 1 بامداد است و باید بگویم که هوا به شدت سر شده است.

ساعت 2 نیمه شب است و من تا 20 دقیقه ی دیگر از دنیا می روم.

و او 20 دقیقه ی دیگر از دنیا رفت ولی نکته ی جالب اینجا بود که سردخانه آن

شب خراب شده بود و دمای نرمالی داشت ولی مرد نگون بخت با فکرش خود را به

نابودی سپرد. << علی، فریاد بی صدا >>

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسم فیلم را می پرسم و براتون خواهم گفت.

داستان فیلم حضور شخصی را نمایش می دهد. که در اثر افتادن در یک رودخانه

که آب این رودخانه یخ زده بوده است، آخرین ساعات زندگیش را سپری

می کرده است.

این شخص، بدون اینکه خودش هم بداند، در واپسین لحظات تصور می کند که در

کتابخانه ای وارد شده که هر روز به آنجا سر میزده، تنها با قدرت خلاق فکر، به آن

کتابخانه می رود. او نه تنها روحش را به آن کتابخانه سوق می دهد،

بلکه حتی جسم خودش را هم در آنجا می بیند که کاملا" با لباسهای

خیس در کتابخانه حضور دارد.

بدین صورت این فرد بین مرگ و زندگی، تنها با قدرت اندیشه زندگی را

برمی گزیند.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت2:35توسط بیتا سالک |
حادثه ی تصادف
 

دوستان عزیزم با درود و سلام به همه ی شما

مطلع شدم یکی ازدوستان و همراهان نازنین  ما ( سیمرغ ) از وبلاگ:

http://simorgh01.parsiblog.com/ هفته ی گذشته دچار یک حادثه ی تصادف شدند.

زیبا و دلگرم کننده است که با شاخه گلی، سلامی ازمحبت و دعایی برای یهبودی ایشان داشته باشیم.

یک ایرانی هموطنش را همواره پشتیبان است.

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت5:54توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا (۱۱)
 

هیچ چیز فی نفسه و بخودی خود رنج آور نیست.

رنج، ناشی از فکر نادرست است.

رنج ناشی ازخطای فکر است.

یک سالک قادر است غم انگیزترین رنج ها را از میان بردارد.

به این ترتیب است که او می تواند شفا دهد.

رنج ناشی ازقضاوتی است که شما در مورد چیزی دارید.

قضاوت را بردارید، رنج ازبین می رود.

قضاوت معمولا" بر اساس عقیده ای قبلی است.

عقیده ی شما در مورد چیزی ناشی ازعقیده ی پیشین شما نسبت به آن چیز

است - و آن پیشداوری نیز از پیشداوری دیگری ناشی شده و همین طور

ادامه پیدا می کند، نظیر بلوک های ساختمان، تا اینکه شما برمی گردید به

سالن آینه ها که من آنرا اولین فکر نامیده ام.

همه ی فکرها خلاق هستند و هیچ فکری به اندازه ی فکر نخستین قوی نیست.

و به همین دلیل است که گاهی این فکر، گناه نخستین نامیده می شود.

گناه نخستین زمانی است که فکر نخستین شما درمورد چیزی اشتباه باشد.

این اشتباه، با فکر دوم و سومی که شما نسبت به قضیه ای پیدا می کنید،

مجددا" تقویت و تاکید می شود و چیزی به آن اضافه می گردد.

این وظیفه ی روح القدس است که شما را به درک جدیدی از قضیه

قادر سازد تا شما از اشتباهات گذشته رها شوید.

منظور تو این است که من نباید نسبت به بچه های در معرض قحطی آفریقا، خشونت و بی عدالتی حاکم بر امریکا، زلزله ای که صدها نفر را در برزیل کشت، احساس بدی داشته باشم؟ 

دوستان خوبم پاسخ خداوند مهربان به این سوال در پست بعدی.....

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:20توسط بیتا سالک |
گـلـبـاران

گـلـبـاران

سلام
حضور گرم و صمیمی دوستان باعث شد که بحث سیگار را ادامه بدهیم . در پست قبل هم که درباره سیگار بود حرفهای نگفته دیگران را درباره سیگار شنیدیم و حال منتظریم که بار دیگر هم حرفهای شما را درباره این ماده و یا عمل خانمان سوز بشنویم البته فقط یکی از دوستان بود که می گفت سیگار بلای خانمان سوز نیست .
پس با عنوان آیا سیگار بلای خانمان سوز هست یا خیر ؟
به روز هستم و مشتاقانه من و دیگر دوستان منتظر نظر شما درباره سیگار هستیم .
با تشکر از همه کسانی که مشتاقانه در بحث ما شرت می کنند .  (داداش رضا)

حرفهای نگفته من کم نیست    http://viewpoint.blogfa.com/

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
                        
دلم میخواد تو دنیای خوب خدا                       پر بشه از محبت و لطف و صفا 
 
خب، معلومه همه دوست دارند که در دنیایی زندگی کنیم که سرشار باشه از
 
 محبت و دوستی. مگه نه؟
 
اون قدیما می گفتند که "با یک گل، بهار نمیشه"
 
دوستی گفت: " همیشه بهار با یک گل آغاز میشه"
 
تصور کنیم که دنیا گلستان هست. صبر کن، نخند!!!
 
گفتم تصور کنیم فقط تصور!!
 
زمستان هست، تمام گلهای این گلستان در خواب زمستانی هستند.
 
نیستند، اما هستند. ریشه ی آنها هنوز در خاک است.
 
سال گذشته، آفت بعدی به گلستان خورد.
 
بیمار شدند و خیلی زود پرپر شدند.
 
اما ریشه ی آنها هنوز در خاک است.
 
بهاردر راه است. اما گلها توان و میل و رغبت سر بیرون آوردن از خاک را ندارند.
 
نه توان دارند و نه شوق شکوفایی.....
 
همه در ماتم و ترس چون مردگان خفته بودند.
 
یکی از آنها گفت: دیگر نه بهاری خواهد بود، نه گلی و نه گلستانی.
 
نیستی در نیستی.
 
........تا اینکه باغبانی از دور دست پیدا شد.
 
در دل گلها، امید جوانه زد.
 
باغبان هست.
 
گل هست.
 
گلستان را می بینی؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
دوستان خوبم با یک هدف که برای خودمان روشن نمودیم، منظورم تصور
 
گلستان هست. به نزد باغبان این باغ برویم که آماده است عاشقانه گوش
 
جان بسپارد به ناگفته های ما.
 
هر کدام ازما یک گل از این گلستان هستیم.
 
بی همتا بودن، بی نظیر بودن خودمان را باور داشته باشیم.
 
با همراهی و کمک باغبان (داداش رضا) و حضور یکایک گلها (تو و من)
 
زنده شویم در زندگی.
 
و نشان دهیم اراده ی ما در دست زندگی نیست.
 
اراده ی زندگی در دستان ماست.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
پس همراهان خوبم، برای بهتر شدن و تغییر، با هم باشیم
 
 
دوستانی که این پست را لطف کرده خواندند، لطفا" بدون کلامی،
 
تنها یک شاخه گل هدیه کنند به پست گلباران.
 
و نظراتتون را فقط در وبلاگ معرفی شده ارسال نمایید.
 
ببینم چه کار می کنید.....
 
با تشکر بیتا
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت15:13توسط بیتا سالک |
من با شما زنده ام
 

دوستان گل و نازنینم سلام به همه ی شما

با حضورتون و همراهیتون در وبلاگ داداش رضا ی عزیزمون، همه نشون

دادیم که با هم و یک صداییم و در لحظه های با شکوه زندگی همدیگر را

یار و یاوریم.

به همین سادگی و زیبایی تو، من، ما می شویم.

مهم بودن ماست..... بودن!

فقط باشیم، اجازه بدهیم روح خداوند از طریق ما عمل کند.

نتیجه ی عملکرد روح القدس، اعجاب انگیز ترین بازدهی را برای والاترین

مخلوق خدا، انسان به ارمغان میآورد.

از همه ی شما سپاسگزارم و دوستون دارم.

 

تفعلی بر حافظ شیرین سخن

تا ز میخانه و می نام و نـشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مـغان خواهد بود
حلـقـه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر هـمانیم که بودیم و هـمان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری هـمـت خواه
کـه زیارتـگـه رندان جـهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم مـن و تو
راز این پرده نهان است و نـهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون کـه از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صـبـح قیامـت نـگران خواهد بود
بخـت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلـف معشوقه به دست دگران خواهد بود

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت20:7توسط بیتا سالک |
حرفهای نگفته من کم نیست
 

حرفهای نگفته من کم نیست

از دوستان خوبم دعوت می کنم لطفا"به وبلاگ داداش رضا

http://viewpoint.blogfa.com/

آمده و مطالب خوب و مهم این وبلاگ را بخوانند.

همینطور در قسمت نظرات، کامنتهای من را مورد توجه قرار بدهند.

آری، حرفهای نگفته ی من نیز کم نیست.

با ما باشید.

ممنون از لطف و نظرات همه ی شما خوبان، برای بهترشدن!

 

"بسا درد که باشد به حقیقت درمان"

 

بر مرکب شب تا به سحر
دعا کن دعا..... بهر ظفر

پیکره ام بسته بخاک ست هنوز
بیمار تنم آلوده به خواب ست هنوز

وز بهر خدا به دعایی مرا یاری ده
در ظلمت شب.... طلوع بیداری ده

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت15:16توسط بیتا سالک |
عــــصـــــــــا
 

عصا زنان

دست ِ با توان

افتان و خیزان

دستم به زانو

سر پا وامیسسم

عصا دستمه

باهاش وا میستم

عصا دستمه.....

عصا دستمه           سرش با هامه

ولی نیگاش کن        تَش روو هواست

سرش توو دستمه

نشونش می دم همه ببینند

فقط یک عصاست

اسمش با خداست

سر ِ اون عصا دست ِ خودشه

دست ِ دیگشم بالا سرشه

همون سری که سر ِ اون عصاست

دیدی دست ِ من بازم توو دستشه

+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت13:5توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا (۱۰ )
 

تا زمانی که تو بر آن باور هستی که کسی یا چیزی از بیرون

در حال <<صدمه زدن به تو است>>

تو خود را از هر گونه قدرتی برای هر گونه اقدامی خلع می کنی.

فقط زمانی که می گویی من << این کاررا کردم >> می توانی این قدرت را به دست آوری

که آنرا تغییر دهی.

این بسی آسانتر است که تو چیزی را که خودت انجام می دهی عوض کنی

تا چیزی را که دیگری انجام می دهد.

اولین گام در تغییر هر چیز دانستن و قبول این واقعیت است که تو انتخاب کردی

که اوضاع چنین باشد.

اگر نمی توانی در مرتبه ی فردی این را قبول کنی، این را بپذیر که همه ی ما یکی هستیم.

بعد تلاش کن تغییری بوجود آوری نه برای آن که نقصی در کار است،

بلکه برای آن که آنچه هست، بیان صحیح و روشنی از گوهر ذات تو نیست.

تنها یک دلیل برای انجام هر کاری وجود دارد، و آن برای اعلامی است به عالم هستی

برای شناساندن جوهر ذات.

اگر از زندگی چنین استفاده شود، به صورت پدیده ای در می آید که خلق آن در دست ماست.

تو از زندگی استفاده می کنی تا خود را به عنوان آن که هستی

و آن که همواره می خواستی باشی خلق کنی.

اگر واقعا" دوست داری که گوهر الهی ات را متجلی سازی،

باید آنچه را که در زندگی مناسب با تصویری نیست که تو

تمایل داری به ابدیت فرافکن کنی، تغییر دهی.

 

 

 

فدای این خدای مهربون ..... چقدر زیبا و ساده و روان با ما صحبت می کند.

عزیزان ادامه ی مطلب هر زمان که شما آماده باشید.

شاد و موفق در آغوش حق .....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه ی ما می دانیم هیچ چیز تصادفی نیست

حتی جنبیدن یک پشه

حتی افتادن یک برگ از درخت.........................

 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چقدر جالبه که حرفای شما شباهت خیلی نزدیکی به اعتقادات من داره .
شاید باورتون نشه وقتی متن رو می خوندم جوری بود کهانگار خودم نوشتم.
......
"اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن - تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی، و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید با سرعتی هر چه تمامتر میباشی."

آفرین .
این جمله از معرفتی عمیق سرچشمه گرفته که وسعت علم و آگاهی شما رو اظهار می کنه.

در کل متن بسیار پر مفهوم و سنگینیه .

امیدوارم مورد توجه کامل بقیه قرار بگیره

و سر سری ازش رد نشن.


مراقب خودتون باشید.
یا حق

عبدالحق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما را بجز این زبان زبای دگر است
چون دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاد نسب , زنده بجای دگر است
وآن گوهر پاکشان زکانی دگر است !

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام



آمدم...با یک دنیا خبر جدید


خدا جون روز دوشنبه گفت :


احرام ببند برای دوستات


گفتم چشم...


شب سه شنبه ساعت 11 شب محرم شدیم...



به جای همه تون


حتی تو...عزیزم


دیگه خودم نبودم...تو بودی...در طواف...در سعی


عجب خدا تو رو تحویل گرفت...


آخه من و تو رو ...بلاگ خدا بهم پیوند داده بود...



نه روابط پست دنیایی


غوغایی بود...همه تون رو میدیدم...خندان...و راضی از



خدا


اون شب...خدا همه تون رو...دور خودش جمع



کرده بود


همه بودند تا اذان صبح...


بعد گفت:به دوستات بگو منتظر تحولات جدید



تو زندگیتون باشین


آخه همه تون دوستای من هستید...


شما برای مال و شهوت و ریا کاری ...دور هم جمع



نشدید


به اسم من جمع شدید


پس من براتون کافی هستم...


بعد گفت به دوستات بگو...همه تون رو دوست دارم...


به من خوشبین باشین...مبینین...که دوستتون دارم...


حامی همه تون...........................خدا







بچه ها زیارتتون قبول...رقیم رو هم دعا کنین!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام بیتا جان

آپت باز هم زیبا بود و تاثیر گذار.

این خیلی مهمه که انسان فارغ از فرافکنی تقصیر اشتباهات خودش رو به گردن بگیره و بپذیره که اگر چنین سرنوشتی داره به خاطر اشتباهات خودش در انتخاب هاییه که انجام داده.

خیلی مهمه که ما همه چیز رو تقصیر تقدیر و سرنوشت نندازیم.درسته تقدیر هم بعضی وقتا موثره ولی این یه اصل کلی نیست که همه چیز رو گردن تقصیر بندازیم و خودمون رو از همه ی بدی ها مبرا بدونیم.هرکسی تعریف خاصی از تقدیر ارائه می ده ولی به نظر من جز در موارد خاص که واقعا استثنائی هستند تقدیر چنین تعریفی داره :

انسان ها اشتباهات خودشون رو روی هم می ریزند و ازشون کوهی می سازند به نام تقدیر.

ممنونم بابت آپ های خوبت .

پیروز باشی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضمنا بیتا جان کاملا باهات موافقم که مذهب و سیاست گاهی وقتا بلای جان دوستی انسان ها می شن.

حتما رمان معروف جیمز جویس "چهره ی مرد هنرمند در جوانی " رو خوندی.می دونی که تو اون رمان هم استیون ددالوس وقتی پیشرفت کرد و به هنرمندی قابل تبدیل شد که دو چیز رو کنار گذاشت :

اعتقادات خشک و واپس مانده ی مذهبی و سیاست .

در واقع این رمان یه اتو بیوگرافی از شخص جیمز جویسه که نشون می ده که اگه جیمز جویس امروز بهترین ناولیست انگلیسه به خاطر دوری گزیدنش از این دو مقوله هست.البته جویس خانواده رو نیز در کنار این دو مقوله کنار گذاشت که شاید برای ما ایرانی ها خیلی سخت باشه بپذیریمش.

ببخشید پر حرفیا مو

بازم منتظرتم آبجی گلم

شاد باشی بانوی ایرانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام ناهید عزیزم
آی دی یاهو مسنجرت عوض شده ؟!
هرچی برات آف لاین میزارم به هیچ کدوم جواب نمیدی چرا ؟
دیشب خواب دیدم
از اون خوابهایی که می دونی آدم سالی یکبار می بینه
با تمام جزئیات !
خواب دیدم به ایران حمله شد !!!!!!!!!!!!!
دعا کن !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام خوبی ؟

ممنونم و خوبم . به لطف شما

اول خودت را عوض کن ...


این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

جوان که بودم خیال داشتم دنیا را عوض کنم ، مسن تر و عاقل تر که شدم فهمیدم ، دنیا عوض نمی شود . بنابراین توقع ام را کم کردم و تصمیم گرفتم به عوض کردن کشورم قناعت کنم ، ولی کشورم هم خیال نداشت عوض شود. به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را بکار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ، آنها هم خیال نداشتند عوض شوند .

اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که اگر فقط خودم را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را عوض کنم و خدا را چه دیدید ، شاید حتی می توانستم دنیا را هم عوض کنم .




به امید دیدار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیل ی قشنگ بود....گفتم عاشقی چیست ....گفتا چو ما شوی بدانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو

من

ما

هستیم

خدا

با

ماست

har ki khoda ro doost dare send too all kone
" KHODA JOON DOOSET DARAM TO HAMISHEH BA MANI "


آمین

 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت22:52توسط بیتا سالک |
ما بیداریم
دوست خوبم


فقط یک نکته را بگویم


گاهی با از دست دادن با ارزشترین چیزهاست

 

که تازه ما به خودمون میاییم

 

و از خواب بیدار میشویم..


بیدار بودن خوب است......اما چرا بعد از،

 

از دست دادن بهترینها؟؟؟!!!!!


به چه قیمتی؟


به چه بهایی؟


تا فرصت هست و آن اتفاقی که نباید بیفتد،

 

واقع نشده است،

 

از خواب غفلت بیدار شویم.


و الا نام خلیج فارس را

 

هرگز فرزندان ایران نخواهند شناخت

 

جز در اوراق بی جان تاریخ.....

 

 

من اگر بنشینم

 

تو اگر بنشینی

 

چه کسی برخیزد؟

 

با هم میشه مثل ماه درخشید


میشه به زمین ستاره بخشید


با هم میشه تو روزای ابری


از گم شدن خورشید نترسید


با هم میشه آفتاب رو صدا کرد


خاک رو معتبر مثل طلا کرد


با هم میشه سنگ بی صدا رو


با ناز ترانه آشنا کرد


با هم پشت ما کوهه


نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم


این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم


با هم پشت ما کوهه


نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم


این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم



بـــا هـــم 
                                                                   شاعر : زویا زاکاریان

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت16:20توسط بیتا سالک |
گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۹ )

 

تو چندین سوال کردی که همگی پرسشهای خوبی بودند. بگذار به یک یک آنها بپردازیم.

نه، همه ی چیزهایی که تو بد می خوانی و برای تو اتفاق می افتند، با انتخاب تو نبوده اند.

نه به معنی آگاهانه ی آن - که منظور تو است.

فقط همه ی آنها ساخته و پرداخته ی دست تو هستند ( تو خالق همه ی آنها هستی).

تو همواره در روند خلق کردن هستی.

درهر لحظه، و هر دقیقه، و هر روز.

اینکه چگونه خلق می کنی، بعدا" درباره ی آن صحبت می کنیم.

اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن -

تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی،

و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید  

با سرعتی هر چه تمامتر میباشی.

رخ دادها، حوادث، اتفاقات، شرایط، اوضاع و احوال - همه زاییده ی آگاهی هستند.

آگاهی فردی به اندازه ی کافی قوی است.

وقتی دو، یا چند نفر به نام من گرد هم می آیند، می توانی حدس بزنی چه انرژی خلاقی

رها و آزاد میشود. 

و اما از آگاهی جمعی ؟

این آگاهی به قدری قوی است که می تواند حوادث و رویدادهایی با اهمیت جهانی و

پیامدهایی به اهمیت سیاره ای بوجود آورد.

این درست نیست اگر بگویی که تو این پیامدها را انتخاب می کنی،

چون تو آنها را به نحو و روشی که منظور تو است، انتخاب نمی کنی،

 تو همانقدر در انتخاب آنها دخالت نداری که خداوند ندارد.

تو هم نظیر خداوند در حالت مشاهده ی حوادث هستی.

و بعد با توجه به اهمیت آنها تصمیم می گیری، خود ِ واقعی تو کیست.

معهذا قربانی ای در دنیا وجود ندارد همین طور که آدم شرور و بد ذات وجود ندارد،

همانطور که تو قربانی انتخابهای دیگران نیستی.

در مراتبی، همه ی شماها چیزی را بوجود آورده اید که ادعا می کنید از آن نفرت دارید -

و با خلق آن در واقع آن  را انتخاب  کرده اید.

این مرتبه ی پیشرفته ای از فکر به شمار می آید، و این چیزی است که

همه ی سالکان دیر یا زود به آن  میرسند.

چون فقط هنگامی که آنها مسؤولیت کاری را به طور تام و تمام می پذیرند

آن وقت است که می توانند قدرتی بدست آورند که بخشی از آن را تغیر دهند.

 

دوستان عزیزم ادامه ی گفتگو تا جند روز دیگه ..... شاد و آرام باشید به لطف حق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان خوبم

تعدادی از همراهان عزیز در قسمت نظرات به نکات مهمی اشاره داشته اند که درادامه مورد توجه

قرار می گیرد. با تشکر از این عزیزان همیشه با ما و شما خوبان.

سلام
حال شما ابجی
خوبید
امیدوارم که سر حال باشید
گفتگوی قشنگیه
اما میشه بهترم گفت
یعنی میشه قشنگتر نفی جبر کرد
موفق باشی
هادی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود به تو بیتای عزیز
نمی دونم چرا هر چی با خودم کلنجار می رم پستت من رو راضی نمی کنه..من در زندگیم به وضوح این را فهمیده ام که جبر نقشی اساسی در زندگی انسانها دارد.جبر 99% زندگیمون رو تشکیل میده و تنها 1% ما در زندگی حق اختیار داریم که اون هم باز زیر فرمان جبره..
خدا هیچ کس رو مثل هم نیافریده و برای هر کس بنا به صلاحیتش شایستگی هایی داده است و جبر هر کس رو هم بنا به شناخت ذات خداوندی از انسان می توان دانست.مثلا اگر کسی که در 7 سالگی می میرد قطعا صلاحش در این بوده که در آن زمان بمیرد و بیشتر عمر نکند.
بهر حال مسئله ی پیچیده ای است که در یک کامنت نمی توان بحث کرد

یک گل بهشتی در جهنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چقدر جالبه که حرفای شما شباهت خیلی نزدیکی به اعتقادات من داره .
شاید باورتون نشه وقتی متن رو می خوندم جوری بود کهانگار خودم نوشتم.
......
"اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن - تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی، و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید با سرعتی هر چه تمامتر میباشی."

آفرین .
این جمله از معرفتی عمیق سرچشمه گرفته که وسعت علم و آگاهی شما رو اظهار می کنه.

در کل متن بسیار پر مفهوم و سنگینیه .

امیدوارم مورد توجه کامل بقیه قرار بگیره

و سر سری ازش رد نشن.


مراقب خودتون باشید.
یا حق

عبدالحق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

درسته

ما خودمون هستیم که دنیامونو میسازیم

با توجه به چیزهایی که جذب میکنیم حالا این موارد میخواد مثبت باشه یا منفی

ماییم که شادی و غم سلامت و بیماری و سعادت و یا بدبختی رو برای خودمون رقم میزنیم

منشا همه چیز خود ماییم

 از دیار آشنا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام بیتا جان

خیلی دلم واسه آبجیم تنگ شده بود گفتم یه سر بهت بزنم.

وقتی کامنت های وبلاگتو مطالعه می کردم با کامنتی از طرف خانم یا آقایی با عنوان گل بهشتی از جهنم روبرو شدم که چون واسم مهم بود خوندمش با اجازه ی شما البته.

ایشون فرموده بودند که به جبر معتقدند و واسشون سخته که آزادی کامل انسان رو

بپذیرند.

آزادی کامل به نظر من هم برای انسان تو این دنیا حداقل وجود نداره.ما تو خیلی چیزا

با جبر روبرو می شیم مثل خانواده ای که در اون متولد می شیم سالی که در اون به دنیا

می آییم و مرگمون هم شامل این مساله می شه ولی در بقیه ی امور زندگی ما

که اهمیت کمتری نسبت به تولد و مرگ هم ندارند کاملا آزادیم .


آیا خدا محل زندگی ما رو تعیین می کنه؟آیا خدا میزان تحصیلات ما رو تعیین می کنه

یا تلاش خودمون ؟آیا خداوند ما رو عاشق می کنه؟

بله بازهم تاکید می کنم که ما انسان ها آزادی کامل نداریم

و این هم به اون خاطره که خداوند نمی تونسته تولد و مرگ رو هم به عهده ی ما بگذاره

و گرنه خدای بزرگ دموکراتیک ترینه.

ببخشید پر حرفی کردم

منتظرتم بیتا جان

شاد باشی

علی

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت2:18توسط بیتا سالک |