سلام عزیزانم
سلام خوبان
درود بر یکایک شما همراهان
همان طور که می دانید با آغاز تیر ماه فصلی جدید از کتاب زندگی من ورق می خورد.
به لطف حق و محبت یگانه ی مهربان،
مدتی با شما همراه بودم از طریق نگارش در وبلاگ دلبر ۱۴ ساله!
پروردگار منان را سپاسگزارم برای این فرصت.....
و از دوست عزیزم خانم نغمه صمیمانه متشکرم
که این فضای روحانی و متبرک رو در اختیار من قرار دادند. تا موهبت آشنایی با عزیزانی
چون شما، نصیبم شود.
از همراهی و همصدایی یکایک شما سروران به خود می بالم.........
و همه ی شما خواهران و برادران عزیزم را دوست دارم.
لحظه لحظه ی زندگی بر شما یاران، سرشار از شادی و عشق و حقیقت باد.
یکی از دلنوشته هایم را تقدیم حضورتان می نمایم.
با سپاسی بیکران..... تا سلامی دیگر.....![]()
بپاخیز خـواب تلخ و پر غـبار فقر و سستی را رهـا کن
که شد هنگامه ی مـهـر و طلـوع گـرم خوبی را نگاه کن
ز فـــکــر و خـــاطــرات یاس و بــاطـل بــرحــــذر بـاش
چراغ خامش کوی صــفـا را با دل و جــان شعله ور کن
غــنـیمـت دان دو روزه عـــمـــر بــاقـی را کـه گــوینـد
به چشم بر هم زنی وقت وداع ست مسافر سفر کن
ز انـدیشـه بــرون کن عــروس پــر فـریب مــکـر دنـیا
به فصل مهر برخیز تو آن جام جهان بین را طلب کن
بیا بـا مــا که نـیک ست و تــو راهـت نیست دشوار
مــیان ره دل مـــشــتــاق خــود مـهــمــان مـن کـن
ز یکـرنگی و ایمان و وفا در کلبه ی عشق من و ما
هـیبت و مهر حضور حـضـرت بـاریتعـالی را نظر کن
http://rahavardsabz.blogfa.com
این موضوع سیاسی نیست
جوانان سالم = با ایرانی آباد
همگی با فریادی بلند اعتراض خود را علیه کشت خشخاش به گوش جهانیان برسانیم
شما هم سهیم شوید
یک لحظه تاخیر = درگیر شدن یک جوان با مواد مخدر
همگی به پاخیزیم برای مقابله با کشت خشخاش در کشور افعانستان
شما هم تلاش کنید
بشتابید
بشتابید
بشتابید 



لطفاً این آدرس را لینک نمائید :
www.c61.ir
به وبلاگ دوست عزیزمون کسری سری بزنید.
ببین چه چیزا میکارن توی زمینای خدا
گلای خشخاش وعلف این آدمای بی خدا
اراده کن خنجر بکش بزن به قلب اعتیاد
ریشه ی خشخاش رو بزن بزن تا جونش در بیاد
...........چطور میشه غصه نخورد از دیدن برادرم...........
...........که جون میده کنار شب لحظه به لحظه دم به دم...........
بزن که روزای بدش شکنجه ی جونش بشه
ضربه ی آخرت حالا تا مرز مردن بکشه
قطاری که به مقصد خدا می رفت، کمی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا..... هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار میگذشت و سبک میشد...... زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت. به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه اخر نیست.
مسافرانی که پیاده شدن. بهشتی شدند. اما اندکی بازهم ماندند..... قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
انگاه خدا رو به مسافرانش کرد وگفت: درود بر شما.... راز من همین بود. آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
دوستان خوبم سلام
بیاد دارید چند ماه پیش برای حذف نام جعلی خلیج اقدام
نموده بودیم و نیاز به ۱۰۰۰۰۰۰ امضا مقرر شده بود؟ تا کنون
۷۸۳۸۸۶ امضا جمع شده!!
بیشتر از۷۰۰۰۰۰۰۰ میلیون، ایران عزیزمون جمعیت داره.
اما....................
آدرس سایتی که برای امضا تعیین شده، هست:
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
پروردگارا تو را با جان و دل دوست دارم.
پروردگار به همه چیز عالم و آگاه است. او هم تو را دوست دارد.
عزیزان سلام
تـوجـه و عنایت عزیز بزرگوار برادر خوبمان جناب علی روحی، و نظرات ایشان در رابطه با مطالب عنوان شده در این وبلاگ، مرا بر آن داشت که، به نوشتن این مباحث مبادرت ورزم.
سه ابزار ( فـکـر، گـفـتـار و عـمـل ) همان طور که شما فرمودید نقش خود را به ترتیب ایفا می کنند. یعنی آدمی در ابتدا فکر می کند و فـکرش را به کلام مبدل می سازد و سپس به آن عـمـل می کند. این سه مهم ابزار خلق کردن میباشند.
انـسـانـهـا همان طور که می دانید، آنـگـونه که می اندیشـنـد، سـخـن می گویند و آنـگـونـه که سـخـن می گویند، عمل می کنند.
و یا بالعکس، آنگونه که سخن می گویند، فکر می کنند و آنگونه که فکر می کنند، عمل می کنند.
از روی عمل انسانها نیز می توان پی برد، که چگونه فکر می کنند و چه می گویند.
اما تصور کنید، من (بیتا) افکار و اندیشه ای دارم که گفتار و کردارم از آن، نشات می گیرد.
و از آنجا که این سه مهم (افکار، گفتار،عمل) انرژی هستند و قدرت خلاقیت دارند.
در هر لحظه به خـلق زندگی خویش مشغولم که تاثیر گذار بر کل هستی نیز می باشم.
در صورتی که من در محیطی از ترس، به افکارم شکل داده باشم، گـفتار و عـمـل من نیز از تـرس نشات می گیرد.
و بالعکس در صورتی که محیط تـبـلور افـکـار و انـدیشه ی من، عـشـق باشد. هر آنچه بزبان بیاورم و در کردارم نمایان باشد تجلی گر عشق است.
امـا حالا بسیاری از مـا واقـف به این نیستیم اتـفـاق افـتـاده و میافـتـد که سـالیان سـال بـا چــنین اندیشه ای روزگار را می گذرانیم بدون اینکه کوچکترین تـغـییری در افکــارمان ایجاد کنیم. شـاید تجاربی که بدست آورده ایم نیروی زیادی رو از ما سلب کرده باشد و از آن جهت که افکارمان ریشه در ترس و شک و نگرانی داشته، به نتیجه ی کار و تـجـربـه نیز بصورت شکست نگاه می کنیم گاهی خود را در نا امیدی می بینیم و از زمین و زمان خسته میشویم.
در حالیکه افکاری که ریشه در عشق دارند و مثبت هستند طرز دیگری خـالق زندگی هستند و کمتر با این نوسانات روبرو شده و به جایی می رسند که آرامش و سعادت را نظاره گر میشوند.
زیرا ما به عنوان موجود برتر (انسان) و در کل، تمامی آفرینش، ریشه در عشق داریم.
ما جملگی ساکنان اقلیم عشق و شادی و حقیقت بودیم و هستیم. اما فراموش کرده ایم. (این فراموشی قانون خلقت است.) به این دنیا آمده ایم که دوباره و چند باره بیاد آوریم.
ما (انسان) تجلی گر ذات اقدس خداوند بر روی زمین هستیم.
ما آمده ایم که این مهم را به منظور رسیدن به گوهر پاک درون به یکدیگر یادآوری کنیم.
ما آمده ایم که نجات بدهیم، نه اینکه نجات پیدا کنیم. ما منجی هستیم، نه ناجی.
در مطالب عنوان شده از گـفـتـگـو با خــدا، هـدف من این بوده که نکات گفته شده را به عـزیزانـم یادآور بشوم. که اگر در لحظه ی جـاودانه ی بودن به چنین آگـاهـی و آرامـش دست نیافته ایم، دلیلش این است که افکار ما نیازمند تغییر است.
و در صورتی که تمایل داریم این افکار را تغییر دهیم، برای مدتی قبل از اینکه، برای انجام کاری، فکر کنیم، ابتدا عمل کنیم. چـون اگر بخواهیم هـمچون گـذشته ابـتـدا فــکــر کنیم راجع به موضوعی و بعد اقدام به عمل کنیم، روال گذشته را ادامه خواهیم داد.
و این یکی از راههایی است که در ایجاد تغییر میسر بوده و بازده ی سریعتر و جالبی دارد.
به این شکل می توانیم با فرم تازه ای از تجربه ها نیز روبرو شویم.
و بیاد داشته باشیم که، خــــــداونــــــــد مهربان، ما را بصورت بشری آفریده است، با اراده ای آزاد، بما حق انتخاب داده است. و لقب خلیفه الله را به ما داده است. عظمت این همه را می دانیم؟؟!!!
عزیزانم، بیاییم با گوش جان بشنویم، و با تغییر در افکارمان، تغییر در جهان هستی ایجاد کنیم. تغییر در دنیایی که خودمان آن را خلق کردیم. و آن چه آشکار است، دنیای زیبایی را خلق ننموده ایم. و این ادعا، صحتش این است که، روزگار را این چنین می بینیم، تاریک و سرشار از نفاق و دشمنی.
با تغییردر افکارمان، سازنده ی دنیایی خواهیم بود بس با شکوه. و آنگاه می توانیم بهشت را بر روی زمین تجربه کنیم. مگر ما جانشین خدا نیستیم؟ خداوند و جانشینانش همواره در بهشت ماوی دارند.
پس مشاهده می کنید، قصد ما انکار تجربه و افکار نیست. بالعکس هدف ما صد البته، نقش مـهم افکار و گفتار و کردار در زندگی می باشد و تجاربی که از آن بوجود می آید.
در واقع تو این عامل نـا کـافی را به همه ی پدیده ها تعمیم می دهی. پول به اندازه ی کافی نیست. وقت به اندازه ی کافی نیست. عــشــق به اندازه ی کافی نیست. غذا، آب و شـفـقـت به اندازه ی کافی در دنیا وجـود ندارد...هر آن چه چیز خوب در دنیا است، ناکافی است.
این آگـاهـی عمومی و هـمـگـانـی در مورد نابسندگی همان طور که می بینی در حال خلق و خلق مجدد جهـان هستی است.
پس من دو فکر حاکم، دو فکر حمایت کننده در مورد پول دارم که باید عوض کنم.
شاید هم بیش از دو فـکـر. اجازه بده ببینم. پول بـد است... پول نـایـاب است... پول کـافـی برای صرف کردن در راه خــدا وجود ندارد... پول هرگز به طور آزادانه داده نمی شود... پول روی درخت نمی روید... پول موجب فساد می شود.
پس کارهای زیادی است که باید انجام دهم.
آری اگر از وضع موجود ناراضی هستی باید کاری انجام دهی... از طرف دیگر، مـهــم است بدانی که اگر تو از وضع مادی فعلی ناراضی هستی به دلیل این است که از وضع مادی فعلی ناراضی هستی.
درک این مطلب برایم مشکل است، طوری آنرا بیان کن که درک آن برایم آسان باشد.
خداوند آنرا برای تو آسان کرده است.
پس اگر این واقعا" چیزی است که خداوند می خواهد، چرا مرا به درک آن موفق نمی سازد.
خـداونـد همان چیزی را می خواهـد که تـو واقعا" طـالـب آن هستی - نـه کـمـتـر و نـه بـیشـتـر. آیا این بـالاتـرین عـنـایت پـروردگـار نسبت به تــو نیست؟ اگر خداوند چیزی جدا از آن چه تو برای خودت می خواهی، برای تـو می خـواست و سبب می شد تـو آن را داشتـه باشی، پس انـتـخـاب آزاد دیگر چه مفهومی داشت؟ اگر قرار باشد خــداونــد به تـو دیکته کند کـه چـه باشی، چـه بکنی و چــه داشته باشی، چگونه می توانی مــــوجــود خـلاق باشی؟ خــداونـد راضی است از اینکه تو را آزاد ببیند نه ســــازش پـــــذیر.
خوب، منظور تو از اینکه من از وضع مالی خود راضی نیستم چون از وضع مالی خودم ناخشنودم چیست؟
تــو همان چیزی هـسـتی که فـکـر می کنی که هـسـتی. وقتی فکر منفی است، مثل یک دور و چرخه ی معیوب عمل می نماید. تــو باید راهی برای شکستن این چرخه پیدا کنی.
بسیاری از تـجـارب منفی تـو بر اساس افـکـار گـذشـتـه ات می باشد. فکر منجر به تجربه می شود و تجربه منجر به فکر و فکر منجر به تجربه، چنان چـه فـکـر حـاکـم، فـکـر نـشـاط آوری باشد، نـشـاطـی دائمی بوجود می آورد. و اگر فـکـر حـاکـم، فـکـر منفی و عذاب آوری باشد، می تواند جـهنــمـی بوجود آورد و می آورد.
ترفند این است که فکر حاکم را تغییر دهی، که البته می گویم چگونه این کار را انجام دهی.
بگو.
اولین کاری که باید انجام دهی این است که الگوی پندار، گفتار، و کردار را معکوس کنی.
آیا ضرب المثل قدیمی << بیندیش سپس عمل کن >> را بیاد داری؟
اگر می خواهی فکر ریشه دار خود را عوض کنی قبل از فکر کردن عمل کن.
برای نمونه، تــو داری در خیابان راه می روی که نـاگـهـان زن پیر فقیری در مـقـابـلـت ظـاهـر می شود و تقاضای کمک می کند. اولین واکـنـش تــو این است که اگر چه خـودت هم پول چندانی در جیب نـداری ولـی نهایتا" می توانی مقداری به او کـمـک کنی. اولین تــلاش تــو این است که مقداری پول خرد به او بدهی، حتی بخشی از وجودت تمایل دارد یک اسکناس پنجاه تومانی یا حـتـی صـد تومانی را به او بدهد.
بعد فکر وارد عمل می شود، ای دیوانـــــه تـــــو تا آخر شب فــقــط صد تومان پول داری و پنجاه تومان آنــرا می خواهی ببخشی؟
فــکر دیگر، ای نادان، تو پولی بدست نمی آوری که بخواهی از این بذل و بخشش ها کنی. چند سکه برای او کاملا" کافی است، تا او را از سر راهت دور کنی.
دست در جـیب می کنی تا چند سکه پـنــج ریالی پیدا کنی ولــــی، هـر چـه هست یک ریالـی و دو ریالی است. از خودت خجالت می کشی. مردی با این ظاهر مرتب، لباس آراسته، با شکم سیر، چند سکه پول ندارد به این پیرزن گرسنه بدهد.
بیهوده سعی می کنی سکه ای پیدا کنی ولی نهایتا" در، تای جیبت سکه ای پیدا می شود ولی تا آن موقع، تـو بیش از آن از زن دور شده ای که بخواهی برگردی. در این معامله نه به زن چیزی رسید و نه به تو. به جای واقف شدن و پی بردن به حس بخشش و احسانت، و تقسیم آن با دیگری تو خودت را به اندازه ی همان زن، بی چیز و فقیر احساس می کنی.
چرا همان اسکناس را به او ندادی، چرا بر اساس واکنش اولیه ات عـمـل نکردی. چون فـکـر وارد عـمل شد. دفعه ی آینده، تصمیم بگیر قبل از اینکه فکر بیاید عمل کنی. پول را بده و برو.
تـو پولی بدست آورده ای و منبعی که پول از آن آمده منبع بی کرانی است. این تنها فکری است که تـو را از آن زن فقیر جدا می کند.
تو می دانی که پول از هر کجا آمده باز هم می تواند بیاید. آن زن این را نمی داند.
خوبان ادامه ی گفتگو دوشنبه ی آینده.............لحظه لحظه ی زندگیتون لبریز از شادی و سلامتی.
یادت باشد، افـکار خلاق هستند. اگر فکر کنی پول چیز کثیف و بدی است، و ضمنا" بر این باور باشی که خودت آدم خوبی هستی...در اینجا تضادی بوجود می آید.
بنابراین در این جا ابهامی در مورد پـول وجود دارد. بخشی از وجود تـو آن را نـفی می کند، و بخشی، از نداشتن آن در رنج است. عـالـم هـستی در این میان، نمی داند چکار کند. چون دو فکر متفاوت از جانب تـو دریافت کرده است. بنابراین زنـدگـی تـو در ارتباط با پـول روند شل کن و سفت کن را دارد چـون تـو در مورد پول موضع نا استواری داشته ای.
تـو روی چیز مشخصی تمرکز نداری. هنوز مطمئن نیستی چه چیز برایت خوب است. عـالـم هـستـی هم درست مثل ماشین زیراکس، تعداد زیادی کپی از افکار تو بیرون می دهد.
فـقـط یک راه برای تـغـییر دادن همـه چیز وجود دارد و آن این است که تـو فــکــرت را در مورد آن عوض کنی.
چـگـونـه می تـوانـم فــکـرم را عـوض کـنـم. نـحـوه ای کـه بـه چیزی می انـدیـشـم، نـحـوه ای است کـه هـمـواره مـی انـدیشـم. افـکـار، نـگـرشـهـا و عـقـایـد من یک شبه بوجود نیامده اند. اگر اشتباه نکنم انها حاصل سالها تــجـربـه، و یک عمر برخوردهای مختلف هستند. نظر تو در مورد برخورد من با پول کاملا" درست است، ولی چگونه می توانم آنرا تغییر دهم؟
سوال بسیار جالبی را مطرح کردی. روش خلق برای اغلب انسانها یک فرایند سه مـرحـله ای مشتمل بر پـنـدار، گـفـتـار، کـردار یا عـمـل است.
ابتدا فـکـر است، همان طرز فکر شکل گرفته، فکر نخستین. بعد کـلمـه است. اکثر افکار نهایتا" به صورت کلام در می آیند که یا نوشته میشوند و یا بیان می گردند. این امر، انرژی اضافی به فـکـر می دهد و آن را وارد دنیای خارج جایی که مورد توجه دیگران قرار می گیرد، می کند.
نهایتا" در مـواردی، حـرفها به عـمـل در می آیند، و تـو چیزی به نام نـتـیجـه داری، که تـبـلور آن چـه در دنیای فیزیکی با فکر اغاز گردید، است.
همه چیز در این دنیا این چنین یا بگونه ای شبیه این به وجود آمده است. در روند خـلق، از این سه ابزار محققا" استفاده میشود.
حالا این سوال پیش می آید: که چگونه می توان فکر حاکمی را تغییر داد. چون اگر انـسانها بعضی از افکار حاکم خود را تغییر ندهند. بشریت محکوم به انقراض خواهد بود.
سریعترین روش برای تغییر فکر ریشه دار، یا ایده ی حاکم، این است که فرآیند فـکـر، گـفـتـار، کـردار را مـعـکـوس کنی.
ممکن است توضیح دهی؟
کاری را انجام بده که مطابق افکار جدیدت می باشد. بعد حرفی را بزن که مطابق با فـکـر جدیدت باشد. این کار را به طور مـرتـب و مـکـرر انجام بده، و خواهی دید چـگونه ذهـن یاد می گیرد به روش جــدید بیندیشد.
به ذهن آموزش دادن؟ آیا این همان کنترل ذهن یا افکار نیست؟
آیا می دانی افکاری که اکنون داری چگونه وارد ذهن تـو شدند؟ هیچ می دانی دنیای تـو، ذهن تـو را با مهارت اداره کرده، تا مثل اکنون فکر کنی؟ آیا به نفعت نیست که تو ذهنت را اداره کنی، تا اینکه دنیا آنرا اداره کند؟ آیا بهتر نیست افکاری را که دوست داری به آنها بیندیشی، به ذهنت راه دهی تا افکار دیگران را؟ آیا بهتر نیست خودت را به افکار خلاق به جای افکار واکنشی مجهز سازی؟
متاسفانه ذهن تـو لبریز از افکار واکنشی است، افکاری که ناشی از تـجربه ی دیگران است. تعداد کمی از فـکـرهـای تـو از داده ی خـود - ساخته سرچشمه می گیرد، چه برسد به ترجیحات - خـود - ساخته.
تو یک فکر ریشه دار دیگری هم در مورد پول داری که باید در مورد آن صحبت شود.
آن چیست؟
عزیزان ادامه ی مطلب جمعه ی آینده
و اما سوال بعدیم: چرا مـن هـرگز نتوانسته ام پول کـافی در زنـدگی داشته باشم. آیا شانس و سرنـوشت مـن این است که تـمـام عـمـر با پـول بـخور و نـمـیری بـســازم؟ چـه عـاملی مانع از این میشود که بتوانم استعداد بالقوه ی خود را در این رابطه به طور کامل بارور سازم؟
این شرایط را تو تنها فراهم نیاوردی بلکه عده ی زیادی از مردم فراهم آوردند.
همه به من می گویند مشکلم، نداشتن حس ارزشمندی است، من برای خودم ارزش و اعتبار قائل نیستم. تمام مربیانی که تا کنون داشته ام به مـن گفته اند که نبودِ هر چیزی را در زنـدگی می توان به نـداشـتن عـزت نـفـس ارتباط داد.
این نوعی سـاده کردن مـوضوع است. در این مـورد خـاص، مـربـیان تـو در اشتباه هـستند. مـشکل تـو کمبود عزت نفس نیست. از قـضـا بهترین چالش تـو در همه ی زنـدگی این بود که بر نـفس خود غـالب شوی. تعدادی عقیده دارند، که این به علت عزت نفس زیاد است.
با آن که این را قبول دارم، ولی احساس غم و ناراحتی زیادی می کنم.
هـر بـار کـه واقعیتی در مورد تـو بیان میشود واکنش فـوری تـو احساس ناراحتی و غم است. ناراحتی، واکنش شخصی است که هنوز دیو نفس بر او غالب است، و به اینکه مردم چه قضاوتی در مورد او دارند حـساس است. تصمیم بگیر این واکـنش را رهـا کنی و واکـنش جدیدی به جای آن بنشانی، خـنـده را آزمایش کن.
عـزت نفس مشکل تـو نیست. تـو به اندازه ی کافی از این نـعـمـت برخورداری. بسیاری از افـراد از این نـعــمـت بـرخـوردارنـد. آنـهـا دید بـالایی نـسبت بـه خــود دارنـد، کـه الـبـتـه کـاری درسـت و شـایـسـتـه است. بنابراین مـشکل تـو و بسیاری از افـراد، مشکل عـزت نـفـس نیست.
پس مشکل من چیست؟
مشکل تو این است که درک درستی از اصل فراوانی نداری و ضمنا" در مورد اینکه چه چیز <<خوب>> و چه چیزی <<بد>> است، قضاوتی نادرست داری.
اجازه بده با مثالی تو را روشن کنم.
تو همواره این فکر را به همراه داری که پول چیز بدی است. ضمنا" پیوسته این فکر را هم با خود داری که خداوند تجلی خوبی است. لذا در سیستم فکری تو، خداوند و پول با هم نمی گنجند.
این طرز فـکر همه چیز را جـالب می کند، چون با این نحوه ی فـکر، دیگر بـرایت مـشکل می شود که برای مقاصد خوبی پول بدست بیاوری.
منظور این است، اگـر چیزی از نقطه نـظر تـو << خوب >> باشد، از نـظر مـالی، تو به آن ارزش کـمـتـری میدهی. و لذا هر چیزی که <<بهتر>> باشد (ارزشمندتر باشد) آن چیز از نظر مالی ارزش کمتری دارد
تو در این ارزشیابی تنها نیستی. کل جامعه بر این باور است. به این دلیل معلمان، حقوقی بخور و نمیر بدست می آورند و رقاصه ها ثروتی عظیم. رهبران شما در مقایسه با قهرمانان ورزشی آنقدر کم بدست می آورند که اگر بخواهـند ما به التفاوت را بـدست آورند باید دزدی کنند. کشیش ها و خاخام ها با آب و نان سدجوع می کنند، در حالی که امثال تو برای بازیگرها سکه پرتاب می کنند.
خوب فکر کن آن چه که تـو ارزشی ذاتـی برای آن قائل هـستی. اصرار داری که باید به طور ارزانی بدست آید. دانشمند و پژوهشگری که به تنهایی به دنبال کشفی برای درمان <<ایدز>> می گردد، باید پول پژوهش اش را از این و آن گدایی کند، ولی زن نویسنده ای که کتابی درباره ی راهـهـای جـدید روابـط جنسی می نویسد، یک شبه ثروتمند می شود.
این فکر و ایده که در زندگی ِ تو همه چیز روند معکوس دارد، از یک میل درونی و فکر نادرست نـشات می گیرد.
فـکـر نادرست عقیده ای است که تـو نسبت به پـول داری. تـو آن را خیلی دوست داری و ضمنا" عقیده داری که پـول منشا همه ی پلیدی ها است. تـو آن را مـی پرستی، مـعـهـذا به آن عـنـوان << کثیف >> می دهی. تـو می گویی فـلان شخص، <<ثـروت پلیدی>> دارد. بنابراین اگـر فـردی ثــروتـمـنـد بشود و کارهای .<خوبی>> انجام دهد، تو فورا" به اصالت عمل او شک می کنی.
لذا یک دکتر بـهـتـر است پـول زیادی بدست نیاورد، یا حـداقـل یاد بگیرد در مورد ان با احتیاط عـمل کند. و یک وزیـر (زن)، واقــعــا" بـه صـلاحـش است کـه پــول زیادی بـدسـت نـیـاورد، وگـرنـه بـه دردسـر خواهد افتاد.
همانطور که می بینی فـردی که از نقطه نـظـر تو بالاترین مرتبه ی اجتماعی را انـتـخـاب می کنـد، باید حداقل پول را بدست آورد...
هوم (Humm)
آری، درست است. تو باید در افکارت تجدید نظر کنی. چون فکری که داری نادرست است.
دوستان گلم، راه حل جواب این معما در چهار شنبه ی آینده.......تا آن موقع شاد باشید.
متوجه ی این موضوع هستم. ولی بارها و بارها وقتی با سختی و مشکلی در رابـطه ای مواجه شده ام، آنرا رهــا کرده ام. نتیجه این است که تا کنون رشته ای از رابطه ها را تجربه کرده ام، در حالی که وقتی بچه بودم تصــورم بر این بود که فقط یک رابـطـه خواهم داشت. ظاهرا" نمی دانم چـگـونـه می توان رابـطـه ای را حـفـظ کرد. تـصــور نمی کنم من هرگز به این مهم پی ببرم، برای این کار چه باید بکنم؟
تـو به گونه ای صـحـبـت می کنی که گویی رابـطـه ای را حفظ کردن یک مـوفـقـیت بـه شمـار می آید. سعی کن طول و دوام رابـطـه را با وظیفه ای که به خوبـی انـجام می دهی، اشتباه نکنی. یادت باشد، وظیفه ی تـو در این سـیاره این نـیست که ببینی تـا چـه مدت می توانی رابطه ای را ادامه بدهی، وظـیـفـه ی تــو این است که تصـمـیم بگیری آن کـه را واقعا" هستی، تـجـربـه کنی. ( منظور از خـود واقـعـی، همان خود الهی است که جز به حق عمل نمی کند و کردار و رفتارش خدایگونه است.)
با وجود این، اگر چـه برای رابطه های درازمـدت هـم شرایطی وجـود ندارد، این را باید گفت که، روابـط درازمـدت فـرصتهای بسـیار مغتنمی را برای رشـد متقابل، شکوفـایی متقابل، تبیین متقابل و تـکامـل مـتـقـابـل فراهم می سازد.
این را می دانـم، مـنـظـورم این است، هـمـیـشـه بـه تـوانـایی ام شک داشـتـم. بنابـراین چگونه می تـوانم در رابـطـه هایم به جایی برسم.
ابـتـدا مـطـمـئن شو که به دلایل درسـتی وارد رابـطـه ای شده ای. از کلمه ی <<درست>> در اینجا بـه عنوان یک واژه ی نسبی استفاده می شود. منظورم <<درست>>، در رابـطـه با مـقـاصد بـزرگتری است که تو در زندگی داری.
هـمـان طور که قـبلا" اشاره رفت، اغلب افراد برای دلایل <<نادرستی>> وارد رابـطـه ای مـیشوند، مثلا" برای آن که به احساس تنهایی خود پایان بدهند، خلایی را پر کنند. عشقیرا تجربه کنند. یا کسی را دوست بدارند، و تـازه اینها دلایـل بـه اصـطـلاح خـوبـی هـستند. سایرین وارد رابـطـه ای می شوند تـا مـنیت خـود را تـسـکــین دهـند، افـسـردگـی خـود را پـایان بـخـشـنـد. مـسئلـه ی جنسیت را بـهـبــود بخشند،صـدمـات متحمل شده در رابطه ی قبلی را جبران کنند یا خود را از مـلالت و کسالت نجات دهند.
هـیچکدام از این خواست ها بـرآورده نمی شود و چنانچه تـغـییری اسـاسـی در این میان رخ ندهد، رابطه هم دوام نخواهد آورد.
ولی من برای هیچکدام از دلایل بالا وارد رابطه ای نشدم.
آن چـه را گفتی زیاد مـورد قـبول نیست. تصور نمی رود خودت هم بدانی چرا وارد رابـطـه هایت شدی. تصور نمیرود تـو این گونه به مسئله نگاه می کردی. تصور نمی رود تو با مقصود و منظوری وارد رابطه ای شده باشی. تو وارد رابطه هایت شدی چون <<عاشق شده بودی>>.
دقیقا" همین طور است.
تصور نمی رود تو جایی خودت را متوقف کردی تا ببینی چرا <<عـاشـق شـدی>>؟ هیچوقت از خـودت سـوال نکردی با ورود بـه این رابـطـه تــو قــصـد داشـتـی بـه چـه چـیزی پاسـخ دهی؟ بـه کـدام نـیـاز یا نـیـازهـایی که قرار بود تحقق یابد و تامین شود اولویت بدهی؟
برای اکثر مردم، عشق وسیله ای است برای تامین نیاز
هر کس نـیازهایی دارد. تو به این چیز نیاز داری، دیگری به آن چیز. شما هر دو به یکدیگر به صورت فرصتی برای تامین نـیـاز، نـگاه می کنید. بنابراین تـو، به طور تلویحی قـراردادی می بندی. اگر تو آن چه را بدست آورده ای به من بدهی، من آن چه را بدست آورده ام به تو خواهم داد.
این یک مـعـامـلـه است. ولی تـو حـقیقت را بازگو نمی کنی. تو نمی گویی من <<با تو زیاد معامله می کنم>> تو می گویی من تو را خیلی دوست دارم. و در این جا است که نومیدی شروع میشود.
دوستان خوبم تا دوشنبه..... شاد باشید و سربلند.
این جـمله خیلی رمانتیک است اگـر بگویی تــو << کسی نبودی >> تا اینکه آن فـرد بخـصـوص وارد
زندگی تـو شد. چون چنین چیزی واقـعیت ندارد. از آن بدتر، چنین تعریفی، بـار فوق العاده سنگینی
بـردوش دیگری می گذارد. بـرای آن که او را مـوظـف می سازد تا هـمـه ی چـیزهایی کـه طـرف مـقـابـل
نیست، باشد.
در رابطه ها برای آن که << تـو تحقیر نشوی >> دیگری نهایت سعی خود را می کند تا آن چه تـو از او
انـتـظـار داری بـاشـد و آن چــه از او می خواهی انـجـام دهد، تـا آن کـه می بـینـد دیگـر بـرایش مـیسر
نیست. او بیش از این نمی تواند نقشی را که تو برایش تعیین کرده ای، ایفا کند.
رنـجـش شروع می شود و خـشـم به دنبال خواهد داشت.
خیلی جالب و رمانتیک است، اگر بگویی اکنون که این فرد بخصوص وارد زندگی تـو شده، تو احساس
کامل بودن می کنی. در حالی که مقصود از برقراری رابـطـه این نیست که کس دیگری تـو را کامل کند،
بلکه کسی را داشته باشی که با او بتوانی کـمـالـت را تقسیم کنی.
این معمای همه ی رابطه های انسانی است. تو فکر می کنی برای آن که به طور کامل گوهر الهی ات را
تجربه کنی، نیازبه شخص ثالثی داری، و ... بدون او تو احساس هیچ بودن می کنی.
این، هم، رمــز، و هم شگـفـتـی، هم نا امـیدی و هم نـشـاط تـجـربـه ی بشری است. زنـدگی کردن در
چهار چوب این معما نیاز به درک عمیق و تمایل کامل دارد. اگر دقت کنی کمتر افرادی به این موضوع
توجه دارند.
دوستان عزیزم، پست مطلب جدید پنج شنبه. به لطف حق تا آخر خرداد ماه با شما ازطریق این مطالب همراه هستم. لحظه هاتون شاد باد.
هـر گاه این واقـعـیت را به طور روشن درک کـردی و به ذهن سپردی، بعـد به طـور شهـودی، هـر تـجـربه،
هـر رابطه ی انـسـانـی، و بخصوص رابطه های شخـصی را بـرکت می بخشی، چون آنـها را در بـالاترین -
مفهـوم کلمه، سـازنده می بینی. مـشـاهده می کنی که از رابطه ها می توان بهره جست. بـاید بهــره
برد و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از آنها در حال حاضر بهره می بریم، تا خود واقعی مان را بسازیم.
پـس به هـمه ی رابـطه ها احـتــرام بگذار و به آنـها به صــورت وسیله ای برای شـکل بخـشیدن به خود -
واقعی ات، به شخصی که در حال حاضر انتخاب کرده ای، باشی، نگاه کن.
و اما در مـورد روابــط فــردی و انـسانی نــزدیک و صمـیمانه، روابـطی که تـو را این چنین دچـار دردسـر
ساخته، باید بدانی که وقتی رابطه ی گـرم و دوستانه ای به فرجام نمی رسد و به شـکـست می انجامد
- البته رابــطه ها به شـکــست نمی انجامد، مـگر آن که آن چه تـو از آنها انتـــظار داشتی نصیبت نشود -
علت این است که دو طرف با دلایل نادرستی به هم نزدیک شده اند.
واژه ی نادرست البتـه واژه ای نسبی و از لحاظ معنی در مقابل واژه ی درست قـرار می گیرد. درسـت تر
آن است که بـگـویی << رابــطـه هـا اغـلب در صـورتـی به شـکـست می انـجـامـد و دستـخوش تـغـییر
می شود، که به دلایلی به نـفـع طـرفـین نباشد یا به بـقـای آنـها مـنـجر نشود. >>
اغلب افراد با این دید که چه می توانند ازطرف مقابل بیرون بکشند، و نه اینکه چه بهره ای می توانند
به او برسانند، با دیگران رابطه ی دوستانه برقرار می کنند.
مقصود از برقراری رابطه این است که تصمیم بگیری چه بخشی از وجودت را مایلی ازطریق دیگری
<< ظاهر سازی >>. نه اینکه چه بخشی از دیگری را می توانی به قبضه ی خود در آوری.
برای برقراری رابطه صرفا" یک دلیل باید وجود داشته باشد. و کلا" برای همه ی زنـدگی، اینکه باشی
و تـصـمـیـم بـگـیری چـه کـسی واقـعـا" هـسـتـی.
دوستان گلم ادامه ی این سخنان گوهر بار از "" کتاب گفتگو با خدا ""را دوشنبه خواهیم خواند.
آخر هفته ی خوبی داشته باشید، لبخند یادتون نره.
در ضمن از دوستان خوبم که همیشه با ما همراه بودند سپاسگزارم و به اطلاع شما میرسانم
که برای مدتی امکان پاسخگویی به نوشته های خوب و همه ی نظرات شما رو ندارم.
و تا آنجا که امکان پذیر باشد تا چند پست دیگر با شما خواهم بود.
یا حق
چه موقع آنقدر تجربه بدست می آورم که بتوانم با اطرافیانم رابطه ی بدون اصطکاکی داشته باشم؟
آیا راهی برای شاد بودن در رابطه ها وجود دارد؟ یا باید مرتب دستخوش چالش بشویم.
تو در مورد رابطه ها نباید چیزی یاد بگیری، تو فقط آنچه را از پیش می دانی باید به کار بری.
راهی برای بهره بردن از رابطه ها وجود دارد، و آن این است که از رابطه ها برای مقصود مورد نظر آنها و نه
مقصودی که تو از آنها داری، استفاده کنی.
رابـطـه ها پیوسته چـالـش می طلبند، پیوسته تـو را فــرا می خوانند بـرای آن که جنبه های بـالاتـری از
وجودت را،تصویرهای متعالی تری از خودت را، شکل های متفاوتی از خودت را خلق،تبین و تجربه کنی.
هیچ کـجا تو نمی توانی به این فوریت، با این دقـت و نفـوذ پذیری، جـز از طـریق رابطه چنین کاری
انجام دهی. در واقع بدون رابطه تو به هیچ وجه نمی توانی چنین کاری انجام دهی.
این صـرفا" از طـریق ارتباط با سایر مـردم، مـکان ها و رخـدادها است که تــو می توانی (به عنوان یک
کمیت قابل درک به عنوان چیزی قابل شناسایی) در عالم هستی وجود داشته باشی.
یادت باشد، اگر چیزهای دیگری نباشند، تو هم نیستی.
تو صرفا" از رابطه با آن چیزی که وجود ندارد، آن چه هستی، می باشی.
این قانون عالم نسبیت در مقابل عالم مطلق است، که پروردگار بر آن حاکم می باشد.
کتاب: گفتگو با خدا (جلد اول)
ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی)
نویسنده: Neale Donald Walsch
انتشارات: دایره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان خوبم، در حال حاضر تصمیم دارم دوشنبه ها و پنج شنبه ها ی هر هفته
مطلبی رو در پست جدید براتون بگذارم. لحظه هاتون سرشارازشادی و سلامتی.
I LOVE GOD
I LOVE YOU
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه میگویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه میرویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی
دوستان و خوانندگان متن " شطرنج "
چند روزی از نوشتن این متن نگذشته که با نطراتتان شادم کردید.
ولی خودم به خودم اجازه دادم مفهوم و معنی و خواسته ام را از این متن بعد از گرفتن
نظراتتان، بیان کنم.
دوستان،
چرا شطرنج، چرا باشد همانند، مثال صفحه ی زندگی، باشد یکی، اما هماهنگ.
چرا شه، چرا سرباز و آن رخ، چرا جنگ، چرا باشد همه یکسان ولی دستان، پر از نیرنگ و
بی رنگ.
مگر انسان چه خواهد بیش از این دارایی و ثروت که دارد.
بدن سالم، نفس آزاد و دل عارف.
اگر جنگی نباشد در همه عالم
اگر ما بنگریم و پس زنیم دست همه نامردمان از این گذر یک دم،
شویم پیروز در این عالم خاکی بدون هیچ کیش و مات و جنگ
باشد همه .......... هیچ و بازم هیچ .


