دوستان عزیزم درود و سلام بر شما
شنیده اید که می گویند:
دولت و حکومت در هر مملکتی، نشانگر لیاقت ملت آن کشور است؟
ایرانی از بهترین هاست و لیاقت بهترین ها را دارد.
ما بهترین هستیم و لیاقت بهترین ها را داریم.
برای آگاهی بیشتر و شناخت، تا بدانیم چه کسانی هستند؟؟!!!
که قصد حاکمیت بر ایران عزیزمان را دارند، از شما تقاضا می کنم به وبلاگ:
http://election10.blogfa.com/8703.aspx
اخبار و تحلیل وقایع انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم
مراجعه نمایید و مطالب آنرا بخوانید و تبادل نظر کنید.
دوستان وقتشه که ما خودمان سرنوشت ایران را در دست بگیریم
نه این که دیگران برای ما تصمیم بگیرند.
فردا مال ماست.....با هم باشیم
یک بار دیگر طعم خوب متحد بودن، یکی بودن و اتحاد را تجربه کنیم.
با عشق به پیش برویم با ایمان به این که خدا با ماست
و هر آنچه که می خواهیم داریم. حکمت و قدرت الهی درون ماست.
ایرانی با هر مرام و مسلک و مذهبی که هستیم، یکی شویم.
به هم احترام بگذاریم و همدیگر را دوست بداریم.
خدا را در وجود خودمان و دیگران ببینیم و خطاهایمان و نقصان را ببخشیم.
این سخن گرانقدر را در هر جایگاهی که داریم، پیروی کنیم که:
سخنگفتن با مردم
امام باقر (علیه السلام):
نیکوترین چیزی که دوست دارید به شما گفته شود به مردم بگویید.بحار الأنوار، ج 68، ص 152
درین جهنم گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید
http://www.aaa18.blogfa.com/
بپیوندید. و آخرین پست را خوانده و با نظرات سازنده نشان دهیم
که با تغییر در ما، واقعیت های تلخ نیز، پس از آشکار شدن، زیر سلطه و تسلط ما در خواهند آمد.
و ما با هر مرام و مسلک و مذهبی که باشیم، دست در دست یکدیگر خواهیم داد و فردای ایران را روشن و شادمان خواهیم ساخت. زیرا ما می توانیم.
ایرانی از بهترین هاست و لیاقت بهترین ها را دارد.
ما اکنون عمل قدرتمند و مهرآمیز خداوند را فرا می خوانیم.
تا جایگاه حقیقی و درستمان را در زندگی فراهم کند. آمین
سلام عزیزانم
سلام خوبان
درود بر یکایک شما همراهان
همان طور که می دانید با آغاز تیر ماه فصلی جدید از کتاب زندگی من ورق می خورد.
به لطف حق و محبت یگانه ی مهربان،
مدتی با شما همراه بودم از طریق نگارش در وبلاگ دلبر ۱۴ ساله!
پروردگار منان را سپاسگزارم برای این فرصت.....
و از دوست عزیزم خانم نغمه صمیمانه متشکرم
که این فضای روحانی و متبرک رو در اختیار من قرار دادند. تا موهبت آشنایی با عزیزانی
چون شما، نصیبم شود.
از همراهی و همصدایی یکایک شما سروران به خود می بالم.........
و همه ی شما خواهران و برادران عزیزم را دوست دارم.
لحظه لحظه ی زندگی بر شما یاران، سرشار از شادی و عشق و حقیقت باد.
یکی از دلنوشته هایم را تقدیم حضورتان می نمایم.
با سپاسی بیکران..... تا سلامی دیگر.....![]()
بپاخیز خـواب تلخ و پر غـبار فقر و سستی را رهـا کن
که شد هنگامه ی مـهـر و طلـوع گـرم خوبی را نگاه کن
ز فـــکــر و خـــاطــرات یاس و بــاطـل بــرحــــذر بـاش
چراغ خامش کوی صــفـا را با دل و جــان شعله ور کن
غــنـیمـت دان دو روزه عـــمـــر بــاقـی را کـه گــوینـد
به چشم بر هم زنی وقت وداع ست مسافر سفر کن
ز انـدیشـه بــرون کن عــروس پــر فـریب مــکـر دنـیا
به فصل مهر برخیز تو آن جام جهان بین را طلب کن
بیا بـا مــا که نـیک ست و تــو راهـت نیست دشوار
مــیان ره دل مـــشــتــاق خــود مـهــمــان مـن کـن
ز یکـرنگی و ایمان و وفا در کلبه ی عشق من و ما
هـیبت و مهر حضور حـضـرت بـاریتعـالی را نظر کن
http://rahavardsabz.blogfa.com
این موضوع سیاسی نیست
جوانان سالم = با ایرانی آباد
همگی با فریادی بلند اعتراض خود را علیه کشت خشخاش به گوش جهانیان برسانیم
شما هم سهیم شوید
یک لحظه تاخیر = درگیر شدن یک جوان با مواد مخدر
همگی به پاخیزیم برای مقابله با کشت خشخاش در کشور افعانستان
شما هم تلاش کنید
بشتابید
بشتابید
بشتابید 



لطفاً این آدرس را لینک نمائید :
www.c61.ir
به وبلاگ دوست عزیزمون کسری سری بزنید.
ببین چه چیزا میکارن توی زمینای خدا
گلای خشخاش وعلف این آدمای بی خدا
اراده کن خنجر بکش بزن به قلب اعتیاد
ریشه ی خشخاش رو بزن بزن تا جونش در بیاد
...........چطور میشه غصه نخورد از دیدن برادرم...........
...........که جون میده کنار شب لحظه به لحظه دم به دم...........
بزن که روزای بدش شکنجه ی جونش بشه
ضربه ی آخرت حالا تا مرز مردن بکشه
قطاری که به مقصد خدا می رفت، کمی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا..... هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار میگذشت و سبک میشد...... زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت. به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه اخر نیست.
مسافرانی که پیاده شدن. بهشتی شدند. اما اندکی بازهم ماندند..... قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
انگاه خدا رو به مسافرانش کرد وگفت: درود بر شما.... راز من همین بود. آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
دوستان خوبم سلام
بیاد دارید چند ماه پیش برای حذف نام جعلی خلیج اقدام
نموده بودیم و نیاز به ۱۰۰۰۰۰۰ امضا مقرر شده بود؟ تا کنون
۷۸۳۸۸۶ امضا جمع شده!!
بیشتر از۷۰۰۰۰۰۰۰ میلیون، ایران عزیزمون جمعیت داره.
اما....................
آدرس سایتی که برای امضا تعیین شده، هست:
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
پروردگارا تو را با جان و دل دوست دارم.
پروردگار به همه چیز عالم و آگاه است. او هم تو را دوست دارد.
عزیزان سلام
تـوجـه و عنایت عزیز بزرگوار برادر خوبمان جناب علی روحی، و نظرات ایشان در رابطه با مطالب عنوان شده در این وبلاگ، مرا بر آن داشت که، به نوشتن این مباحث مبادرت ورزم.
سه ابزار ( فـکـر، گـفـتـار و عـمـل ) همان طور که شما فرمودید نقش خود را به ترتیب ایفا می کنند. یعنی آدمی در ابتدا فکر می کند و فـکرش را به کلام مبدل می سازد و سپس به آن عـمـل می کند. این سه مهم ابزار خلق کردن میباشند.
انـسـانـهـا همان طور که می دانید، آنـگـونه که می اندیشـنـد، سـخـن می گویند و آنـگـونـه که سـخـن می گویند، عمل می کنند.
و یا بالعکس، آنگونه که سخن می گویند، فکر می کنند و آنگونه که فکر می کنند، عمل می کنند.
از روی عمل انسانها نیز می توان پی برد، که چگونه فکر می کنند و چه می گویند.
اما تصور کنید، من (بیتا) افکار و اندیشه ای دارم که گفتار و کردارم از آن، نشات می گیرد.
و از آنجا که این سه مهم (افکار، گفتار،عمل) انرژی هستند و قدرت خلاقیت دارند.
در هر لحظه به خـلق زندگی خویش مشغولم که تاثیر گذار بر کل هستی نیز می باشم.
در صورتی که من در محیطی از ترس، به افکارم شکل داده باشم، گـفتار و عـمـل من نیز از تـرس نشات می گیرد.
و بالعکس در صورتی که محیط تـبـلور افـکـار و انـدیشه ی من، عـشـق باشد. هر آنچه بزبان بیاورم و در کردارم نمایان باشد تجلی گر عشق است.
امـا حالا بسیاری از مـا واقـف به این نیستیم اتـفـاق افـتـاده و میافـتـد که سـالیان سـال بـا چــنین اندیشه ای روزگار را می گذرانیم بدون اینکه کوچکترین تـغـییری در افکــارمان ایجاد کنیم. شـاید تجاربی که بدست آورده ایم نیروی زیادی رو از ما سلب کرده باشد و از آن جهت که افکارمان ریشه در ترس و شک و نگرانی داشته، به نتیجه ی کار و تـجـربـه نیز بصورت شکست نگاه می کنیم گاهی خود را در نا امیدی می بینیم و از زمین و زمان خسته میشویم.
در حالیکه افکاری که ریشه در عشق دارند و مثبت هستند طرز دیگری خـالق زندگی هستند و کمتر با این نوسانات روبرو شده و به جایی می رسند که آرامش و سعادت را نظاره گر میشوند.
زیرا ما به عنوان موجود برتر (انسان) و در کل، تمامی آفرینش، ریشه در عشق داریم.
ما جملگی ساکنان اقلیم عشق و شادی و حقیقت بودیم و هستیم. اما فراموش کرده ایم. (این فراموشی قانون خلقت است.) به این دنیا آمده ایم که دوباره و چند باره بیاد آوریم.
ما (انسان) تجلی گر ذات اقدس خداوند بر روی زمین هستیم.
ما آمده ایم که این مهم را به منظور رسیدن به گوهر پاک درون به یکدیگر یادآوری کنیم.
ما آمده ایم که نجات بدهیم، نه اینکه نجات پیدا کنیم. ما منجی هستیم، نه ناجی.
در مطالب عنوان شده از گـفـتـگـو با خــدا، هـدف من این بوده که نکات گفته شده را به عـزیزانـم یادآور بشوم. که اگر در لحظه ی جـاودانه ی بودن به چنین آگـاهـی و آرامـش دست نیافته ایم، دلیلش این است که افکار ما نیازمند تغییر است.
و در صورتی که تمایل داریم این افکار را تغییر دهیم، برای مدتی قبل از اینکه، برای انجام کاری، فکر کنیم، ابتدا عمل کنیم. چـون اگر بخواهیم هـمچون گـذشته ابـتـدا فــکــر کنیم راجع به موضوعی و بعد اقدام به عمل کنیم، روال گذشته را ادامه خواهیم داد.
و این یکی از راههایی است که در ایجاد تغییر میسر بوده و بازده ی سریعتر و جالبی دارد.
به این شکل می توانیم با فرم تازه ای از تجربه ها نیز روبرو شویم.
و بیاد داشته باشیم که، خــــــداونــــــــد مهربان، ما را بصورت بشری آفریده است، با اراده ای آزاد، بما حق انتخاب داده است. و لقب خلیفه الله را به ما داده است. عظمت این همه را می دانیم؟؟!!!
عزیزانم، بیاییم با گوش جان بشنویم، و با تغییر در افکارمان، تغییر در جهان هستی ایجاد کنیم. تغییر در دنیایی که خودمان آن را خلق کردیم. و آن چه آشکار است، دنیای زیبایی را خلق ننموده ایم. و این ادعا، صحتش این است که، روزگار را این چنین می بینیم، تاریک و سرشار از نفاق و دشمنی.
با تغییردر افکارمان، سازنده ی دنیایی خواهیم بود بس با شکوه. و آنگاه می توانیم بهشت را بر روی زمین تجربه کنیم. مگر ما جانشین خدا نیستیم؟ خداوند و جانشینانش همواره در بهشت ماوی دارند.
پس مشاهده می کنید، قصد ما انکار تجربه و افکار نیست. بالعکس هدف ما صد البته، نقش مـهم افکار و گفتار و کردار در زندگی می باشد و تجاربی که از آن بوجود می آید.
در واقع تو این عامل نـا کـافی را به همه ی پدیده ها تعمیم می دهی. پول به اندازه ی کافی نیست. وقت به اندازه ی کافی نیست. عــشــق به اندازه ی کافی نیست. غذا، آب و شـفـقـت به اندازه ی کافی در دنیا وجـود ندارد...هر آن چه چیز خوب در دنیا است، ناکافی است.
این آگـاهـی عمومی و هـمـگـانـی در مورد نابسندگی همان طور که می بینی در حال خلق و خلق مجدد جهـان هستی است.
پس من دو فکر حاکم، دو فکر حمایت کننده در مورد پول دارم که باید عوض کنم.
شاید هم بیش از دو فـکـر. اجازه بده ببینم. پول بـد است... پول نـایـاب است... پول کـافـی برای صرف کردن در راه خــدا وجود ندارد... پول هرگز به طور آزادانه داده نمی شود... پول روی درخت نمی روید... پول موجب فساد می شود.
پس کارهای زیادی است که باید انجام دهم.
آری اگر از وضع موجود ناراضی هستی باید کاری انجام دهی... از طرف دیگر، مـهــم است بدانی که اگر تو از وضع مادی فعلی ناراضی هستی به دلیل این است که از وضع مادی فعلی ناراضی هستی.
درک این مطلب برایم مشکل است، طوری آنرا بیان کن که درک آن برایم آسان باشد.
خداوند آنرا برای تو آسان کرده است.
پس اگر این واقعا" چیزی است که خداوند می خواهد، چرا مرا به درک آن موفق نمی سازد.
خـداونـد همان چیزی را می خواهـد که تـو واقعا" طـالـب آن هستی - نـه کـمـتـر و نـه بـیشـتـر. آیا این بـالاتـرین عـنـایت پـروردگـار نسبت به تــو نیست؟ اگر خداوند چیزی جدا از آن چه تو برای خودت می خواهی، برای تـو می خـواست و سبب می شد تـو آن را داشتـه باشی، پس انـتـخـاب آزاد دیگر چه مفهومی داشت؟ اگر قرار باشد خــداونــد به تـو دیکته کند کـه چـه باشی، چـه بکنی و چــه داشته باشی، چگونه می توانی مــــوجــود خـلاق باشی؟ خــداونـد راضی است از اینکه تو را آزاد ببیند نه ســــازش پـــــذیر.
خوب، منظور تو از اینکه من از وضع مالی خود راضی نیستم چون از وضع مالی خودم ناخشنودم چیست؟
تــو همان چیزی هـسـتی که فـکـر می کنی که هـسـتی. وقتی فکر منفی است، مثل یک دور و چرخه ی معیوب عمل می نماید. تــو باید راهی برای شکستن این چرخه پیدا کنی.
بسیاری از تـجـارب منفی تـو بر اساس افـکـار گـذشـتـه ات می باشد. فکر منجر به تجربه می شود و تجربه منجر به فکر و فکر منجر به تجربه، چنان چـه فـکـر حـاکـم، فـکـر نـشـاط آوری باشد، نـشـاطـی دائمی بوجود می آورد. و اگر فـکـر حـاکـم، فـکـر منفی و عذاب آوری باشد، می تواند جـهنــمـی بوجود آورد و می آورد.
ترفند این است که فکر حاکم را تغییر دهی، که البته می گویم چگونه این کار را انجام دهی.
بگو.
اولین کاری که باید انجام دهی این است که الگوی پندار، گفتار، و کردار را معکوس کنی.
آیا ضرب المثل قدیمی << بیندیش سپس عمل کن >> را بیاد داری؟
اگر می خواهی فکر ریشه دار خود را عوض کنی قبل از فکر کردن عمل کن.
برای نمونه، تــو داری در خیابان راه می روی که نـاگـهـان زن پیر فقیری در مـقـابـلـت ظـاهـر می شود و تقاضای کمک می کند. اولین واکـنـش تــو این است که اگر چه خـودت هم پول چندانی در جیب نـداری ولـی نهایتا" می توانی مقداری به او کـمـک کنی. اولین تــلاش تــو این است که مقداری پول خرد به او بدهی، حتی بخشی از وجودت تمایل دارد یک اسکناس پنجاه تومانی یا حـتـی صـد تومانی را به او بدهد.
بعد فکر وارد عمل می شود، ای دیوانـــــه تـــــو تا آخر شب فــقــط صد تومان پول داری و پنجاه تومان آنــرا می خواهی ببخشی؟
فــکر دیگر، ای نادان، تو پولی بدست نمی آوری که بخواهی از این بذل و بخشش ها کنی. چند سکه برای او کاملا" کافی است، تا او را از سر راهت دور کنی.
دست در جـیب می کنی تا چند سکه پـنــج ریالی پیدا کنی ولــــی، هـر چـه هست یک ریالـی و دو ریالی است. از خودت خجالت می کشی. مردی با این ظاهر مرتب، لباس آراسته، با شکم سیر، چند سکه پول ندارد به این پیرزن گرسنه بدهد.
بیهوده سعی می کنی سکه ای پیدا کنی ولی نهایتا" در، تای جیبت سکه ای پیدا می شود ولی تا آن موقع، تـو بیش از آن از زن دور شده ای که بخواهی برگردی. در این معامله نه به زن چیزی رسید و نه به تو. به جای واقف شدن و پی بردن به حس بخشش و احسانت، و تقسیم آن با دیگری تو خودت را به اندازه ی همان زن، بی چیز و فقیر احساس می کنی.
چرا همان اسکناس را به او ندادی، چرا بر اساس واکنش اولیه ات عـمـل نکردی. چون فـکـر وارد عـمل شد. دفعه ی آینده، تصمیم بگیر قبل از اینکه فکر بیاید عمل کنی. پول را بده و برو.
تـو پولی بدست آورده ای و منبعی که پول از آن آمده منبع بی کرانی است. این تنها فکری است که تـو را از آن زن فقیر جدا می کند.
تو می دانی که پول از هر کجا آمده باز هم می تواند بیاید. آن زن این را نمی داند.
خوبان ادامه ی گفتگو دوشنبه ی آینده.............لحظه لحظه ی زندگیتون لبریز از شادی و سلامتی.
یادت باشد، افـکار خلاق هستند. اگر فکر کنی پول چیز کثیف و بدی است، و ضمنا" بر این باور باشی که خودت آدم خوبی هستی...در اینجا تضادی بوجود می آید.
بنابراین در این جا ابهامی در مورد پـول وجود دارد. بخشی از وجود تـو آن را نـفی می کند، و بخشی، از نداشتن آن در رنج است. عـالـم هـستی در این میان، نمی داند چکار کند. چون دو فکر متفاوت از جانب تـو دریافت کرده است. بنابراین زنـدگـی تـو در ارتباط با پـول روند شل کن و سفت کن را دارد چـون تـو در مورد پول موضع نا استواری داشته ای.
تـو روی چیز مشخصی تمرکز نداری. هنوز مطمئن نیستی چه چیز برایت خوب است. عـالـم هـستـی هم درست مثل ماشین زیراکس، تعداد زیادی کپی از افکار تو بیرون می دهد.
فـقـط یک راه برای تـغـییر دادن همـه چیز وجود دارد و آن این است که تـو فــکــرت را در مورد آن عوض کنی.
چـگـونـه می تـوانـم فــکـرم را عـوض کـنـم. نـحـوه ای کـه بـه چیزی می انـدیـشـم، نـحـوه ای است کـه هـمـواره مـی انـدیشـم. افـکـار، نـگـرشـهـا و عـقـایـد من یک شبه بوجود نیامده اند. اگر اشتباه نکنم انها حاصل سالها تــجـربـه، و یک عمر برخوردهای مختلف هستند. نظر تو در مورد برخورد من با پول کاملا" درست است، ولی چگونه می توانم آنرا تغییر دهم؟
سوال بسیار جالبی را مطرح کردی. روش خلق برای اغلب انسانها یک فرایند سه مـرحـله ای مشتمل بر پـنـدار، گـفـتـار، کـردار یا عـمـل است.
ابتدا فـکـر است، همان طرز فکر شکل گرفته، فکر نخستین. بعد کـلمـه است. اکثر افکار نهایتا" به صورت کلام در می آیند که یا نوشته میشوند و یا بیان می گردند. این امر، انرژی اضافی به فـکـر می دهد و آن را وارد دنیای خارج جایی که مورد توجه دیگران قرار می گیرد، می کند.
نهایتا" در مـواردی، حـرفها به عـمـل در می آیند، و تـو چیزی به نام نـتـیجـه داری، که تـبـلور آن چـه در دنیای فیزیکی با فکر اغاز گردید، است.
همه چیز در این دنیا این چنین یا بگونه ای شبیه این به وجود آمده است. در روند خـلق، از این سه ابزار محققا" استفاده میشود.
حالا این سوال پیش می آید: که چگونه می توان فکر حاکمی را تغییر داد. چون اگر انـسانها بعضی از افکار حاکم خود را تغییر ندهند. بشریت محکوم به انقراض خواهد بود.
سریعترین روش برای تغییر فکر ریشه دار، یا ایده ی حاکم، این است که فرآیند فـکـر، گـفـتـار، کـردار را مـعـکـوس کنی.
ممکن است توضیح دهی؟
کاری را انجام بده که مطابق افکار جدیدت می باشد. بعد حرفی را بزن که مطابق با فـکـر جدیدت باشد. این کار را به طور مـرتـب و مـکـرر انجام بده، و خواهی دید چـگونه ذهـن یاد می گیرد به روش جــدید بیندیشد.
به ذهن آموزش دادن؟ آیا این همان کنترل ذهن یا افکار نیست؟
آیا می دانی افکاری که اکنون داری چگونه وارد ذهن تـو شدند؟ هیچ می دانی دنیای تـو، ذهن تـو را با مهارت اداره کرده، تا مثل اکنون فکر کنی؟ آیا به نفعت نیست که تو ذهنت را اداره کنی، تا اینکه دنیا آنرا اداره کند؟ آیا بهتر نیست افکاری را که دوست داری به آنها بیندیشی، به ذهنت راه دهی تا افکار دیگران را؟ آیا بهتر نیست خودت را به افکار خلاق به جای افکار واکنشی مجهز سازی؟
متاسفانه ذهن تـو لبریز از افکار واکنشی است، افکاری که ناشی از تـجربه ی دیگران است. تعداد کمی از فـکـرهـای تـو از داده ی خـود - ساخته سرچشمه می گیرد، چه برسد به ترجیحات - خـود - ساخته.
تو یک فکر ریشه دار دیگری هم در مورد پول داری که باید در مورد آن صحبت شود.
آن چیست؟
عزیزان ادامه ی مطلب جمعه ی آینده
و اما سوال بعدیم: چرا مـن هـرگز نتوانسته ام پول کـافی در زنـدگی داشته باشم. آیا شانس و سرنـوشت مـن این است که تـمـام عـمـر با پـول بـخور و نـمـیری بـســازم؟ چـه عـاملی مانع از این میشود که بتوانم استعداد بالقوه ی خود را در این رابطه به طور کامل بارور سازم؟
این شرایط را تو تنها فراهم نیاوردی بلکه عده ی زیادی از مردم فراهم آوردند.
همه به من می گویند مشکلم، نداشتن حس ارزشمندی است، من برای خودم ارزش و اعتبار قائل نیستم. تمام مربیانی که تا کنون داشته ام به مـن گفته اند که نبودِ هر چیزی را در زنـدگی می توان به نـداشـتن عـزت نـفـس ارتباط داد.
این نوعی سـاده کردن مـوضوع است. در این مـورد خـاص، مـربـیان تـو در اشتباه هـستند. مـشکل تـو کمبود عزت نفس نیست. از قـضـا بهترین چالش تـو در همه ی زنـدگی این بود که بر نـفس خود غـالب شوی. تعدادی عقیده دارند، که این به علت عزت نفس زیاد است.
با آن که این را قبول دارم، ولی احساس غم و ناراحتی زیادی می کنم.
هـر بـار کـه واقعیتی در مورد تـو بیان میشود واکنش فـوری تـو احساس ناراحتی و غم است. ناراحتی، واکنش شخصی است که هنوز دیو نفس بر او غالب است، و به اینکه مردم چه قضاوتی در مورد او دارند حـساس است. تصمیم بگیر این واکـنش را رهـا کنی و واکـنش جدیدی به جای آن بنشانی، خـنـده را آزمایش کن.
عـزت نفس مشکل تـو نیست. تـو به اندازه ی کافی از این نـعـمـت برخورداری. بسیاری از افـراد از این نـعــمـت بـرخـوردارنـد. آنـهـا دید بـالایی نـسبت بـه خــود دارنـد، کـه الـبـتـه کـاری درسـت و شـایـسـتـه است. بنابراین مـشکل تـو و بسیاری از افـراد، مشکل عـزت نـفـس نیست.
پس مشکل من چیست؟
مشکل تو این است که درک درستی از اصل فراوانی نداری و ضمنا" در مورد اینکه چه چیز <<خوب>> و چه چیزی <<بد>> است، قضاوتی نادرست داری.
اجازه بده با مثالی تو را روشن کنم.
تو همواره این فکر را به همراه داری که پول چیز بدی است. ضمنا" پیوسته این فکر را هم با خود داری که خداوند تجلی خوبی است. لذا در سیستم فکری تو، خداوند و پول با هم نمی گنجند.
این طرز فـکر همه چیز را جـالب می کند، چون با این نحوه ی فـکر، دیگر بـرایت مـشکل می شود که برای مقاصد خوبی پول بدست بیاوری.
منظور این است، اگـر چیزی از نقطه نـظر تـو << خوب >> باشد، از نـظر مـالی، تو به آن ارزش کـمـتـری میدهی. و لذا هر چیزی که <<بهتر>> باشد (ارزشمندتر باشد) آن چیز از نظر مالی ارزش کمتری دارد
تو در این ارزشیابی تنها نیستی. کل جامعه بر این باور است. به این دلیل معلمان، حقوقی بخور و نمیر بدست می آورند و رقاصه ها ثروتی عظیم. رهبران شما در مقایسه با قهرمانان ورزشی آنقدر کم بدست می آورند که اگر بخواهـند ما به التفاوت را بـدست آورند باید دزدی کنند. کشیش ها و خاخام ها با آب و نان سدجوع می کنند، در حالی که امثال تو برای بازیگرها سکه پرتاب می کنند.
خوب فکر کن آن چه که تـو ارزشی ذاتـی برای آن قائل هـستی. اصرار داری که باید به طور ارزانی بدست آید. دانشمند و پژوهشگری که به تنهایی به دنبال کشفی برای درمان <<ایدز>> می گردد، باید پول پژوهش اش را از این و آن گدایی کند، ولی زن نویسنده ای که کتابی درباره ی راهـهـای جـدید روابـط جنسی می نویسد، یک شبه ثروتمند می شود.
این فکر و ایده که در زندگی ِ تو همه چیز روند معکوس دارد، از یک میل درونی و فکر نادرست نـشات می گیرد.
فـکـر نادرست عقیده ای است که تـو نسبت به پـول داری. تـو آن را خیلی دوست داری و ضمنا" عقیده داری که پـول منشا همه ی پلیدی ها است. تـو آن را مـی پرستی، مـعـهـذا به آن عـنـوان << کثیف >> می دهی. تـو می گویی فـلان شخص، <<ثـروت پلیدی>> دارد. بنابراین اگـر فـردی ثــروتـمـنـد بشود و کارهای .<خوبی>> انجام دهد، تو فورا" به اصالت عمل او شک می کنی.
لذا یک دکتر بـهـتـر است پـول زیادی بدست نیاورد، یا حـداقـل یاد بگیرد در مورد ان با احتیاط عـمل کند. و یک وزیـر (زن)، واقــعــا" بـه صـلاحـش است کـه پــول زیادی بـدسـت نـیـاورد، وگـرنـه بـه دردسـر خواهد افتاد.
همانطور که می بینی فـردی که از نقطه نـظـر تو بالاترین مرتبه ی اجتماعی را انـتـخـاب می کنـد، باید حداقل پول را بدست آورد...
هوم (Humm)
آری، درست است. تو باید در افکارت تجدید نظر کنی. چون فکری که داری نادرست است.
دوستان گلم، راه حل جواب این معما در چهار شنبه ی آینده.......تا آن موقع شاد باشید.
متوجه ی این موضوع هستم. ولی بارها و بارها وقتی با سختی و مشکلی در رابـطه ای مواجه شده ام، آنرا رهــا کرده ام. نتیجه این است که تا کنون رشته ای از رابطه ها را تجربه کرده ام، در حالی که وقتی بچه بودم تصــورم بر این بود که فقط یک رابـطـه خواهم داشت. ظاهرا" نمی دانم چـگـونـه می توان رابـطـه ای را حـفـظ کرد. تـصــور نمی کنم من هرگز به این مهم پی ببرم، برای این کار چه باید بکنم؟
تـو به گونه ای صـحـبـت می کنی که گویی رابـطـه ای را حفظ کردن یک مـوفـقـیت بـه شمـار می آید. سعی کن طول و دوام رابـطـه را با وظیفه ای که به خوبـی انـجام می دهی، اشتباه نکنی. یادت باشد، وظیفه ی تـو در این سـیاره این نـیست که ببینی تـا چـه مدت می توانی رابطه ای را ادامه بدهی، وظـیـفـه ی تــو این است که تصـمـیم بگیری آن کـه را واقعا" هستی، تـجـربـه کنی. ( منظور از خـود واقـعـی، همان خود الهی است که جز به حق عمل نمی کند و کردار و رفتارش خدایگونه است.)
با وجود این، اگر چـه برای رابطه های درازمـدت هـم شرایطی وجـود ندارد، این را باید گفت که، روابـط درازمـدت فـرصتهای بسـیار مغتنمی را برای رشـد متقابل، شکوفـایی متقابل، تبیین متقابل و تـکامـل مـتـقـابـل فراهم می سازد.
این را می دانـم، مـنـظـورم این است، هـمـیـشـه بـه تـوانـایی ام شک داشـتـم. بنابـراین چگونه می تـوانم در رابـطـه هایم به جایی برسم.
ابـتـدا مـطـمـئن شو که به دلایل درسـتی وارد رابـطـه ای شده ای. از کلمه ی <<درست>> در اینجا بـه عنوان یک واژه ی نسبی استفاده می شود. منظورم <<درست>>، در رابـطـه با مـقـاصد بـزرگتری است که تو در زندگی داری.
هـمـان طور که قـبلا" اشاره رفت، اغلب افراد برای دلایل <<نادرستی>> وارد رابـطـه ای مـیشوند، مثلا" برای آن که به احساس تنهایی خود پایان بدهند، خلایی را پر کنند. عشقیرا تجربه کنند. یا کسی را دوست بدارند، و تـازه اینها دلایـل بـه اصـطـلاح خـوبـی هـستند. سایرین وارد رابـطـه ای می شوند تـا مـنیت خـود را تـسـکــین دهـند، افـسـردگـی خـود را پـایان بـخـشـنـد. مـسئلـه ی جنسیت را بـهـبــود بخشند،صـدمـات متحمل شده در رابطه ی قبلی را جبران کنند یا خود را از مـلالت و کسالت نجات دهند.
هـیچکدام از این خواست ها بـرآورده نمی شود و چنانچه تـغـییری اسـاسـی در این میان رخ ندهد، رابطه هم دوام نخواهد آورد.
ولی من برای هیچکدام از دلایل بالا وارد رابطه ای نشدم.
آن چـه را گفتی زیاد مـورد قـبول نیست. تصور نمی رود خودت هم بدانی چرا وارد رابـطـه هایت شدی. تصور نمیرود تـو این گونه به مسئله نگاه می کردی. تصور نمی رود تو با مقصود و منظوری وارد رابطه ای شده باشی. تو وارد رابطه هایت شدی چون <<عاشق شده بودی>>.
دقیقا" همین طور است.
تصور نمی رود تو جایی خودت را متوقف کردی تا ببینی چرا <<عـاشـق شـدی>>؟ هیچوقت از خـودت سـوال نکردی با ورود بـه این رابـطـه تــو قــصـد داشـتـی بـه چـه چـیزی پاسـخ دهی؟ بـه کـدام نـیـاز یا نـیـازهـایی که قرار بود تحقق یابد و تامین شود اولویت بدهی؟
برای اکثر مردم، عشق وسیله ای است برای تامین نیاز
هر کس نـیازهایی دارد. تو به این چیز نیاز داری، دیگری به آن چیز. شما هر دو به یکدیگر به صورت فرصتی برای تامین نـیـاز، نـگاه می کنید. بنابراین تـو، به طور تلویحی قـراردادی می بندی. اگر تو آن چه را بدست آورده ای به من بدهی، من آن چه را بدست آورده ام به تو خواهم داد.
این یک مـعـامـلـه است. ولی تـو حـقیقت را بازگو نمی کنی. تو نمی گویی من <<با تو زیاد معامله می کنم>> تو می گویی من تو را خیلی دوست دارم. و در این جا است که نومیدی شروع میشود.
دوستان خوبم تا دوشنبه..... شاد باشید و سربلند.
این جـمله خیلی رمانتیک است اگـر بگویی تــو << کسی نبودی >> تا اینکه آن فـرد بخـصـوص وارد
زندگی تـو شد. چون چنین چیزی واقـعیت ندارد. از آن بدتر، چنین تعریفی، بـار فوق العاده سنگینی
بـردوش دیگری می گذارد. بـرای آن که او را مـوظـف می سازد تا هـمـه ی چـیزهایی کـه طـرف مـقـابـل
نیست، باشد.
در رابطه ها برای آن که << تـو تحقیر نشوی >> دیگری نهایت سعی خود را می کند تا آن چه تـو از او
انـتـظـار داری بـاشـد و آن چــه از او می خواهی انـجـام دهد، تـا آن کـه می بـینـد دیگـر بـرایش مـیسر
نیست. او بیش از این نمی تواند نقشی را که تو برایش تعیین کرده ای، ایفا کند.
رنـجـش شروع می شود و خـشـم به دنبال خواهد داشت.
خیلی جالب و رمانتیک است، اگر بگویی اکنون که این فرد بخصوص وارد زندگی تـو شده، تو احساس
کامل بودن می کنی. در حالی که مقصود از برقراری رابـطـه این نیست که کس دیگری تـو را کامل کند،
بلکه کسی را داشته باشی که با او بتوانی کـمـالـت را تقسیم کنی.
این معمای همه ی رابطه های انسانی است. تو فکر می کنی برای آن که به طور کامل گوهر الهی ات را
تجربه کنی، نیازبه شخص ثالثی داری، و ... بدون او تو احساس هیچ بودن می کنی.
این، هم، رمــز، و هم شگـفـتـی، هم نا امـیدی و هم نـشـاط تـجـربـه ی بشری است. زنـدگی کردن در
چهار چوب این معما نیاز به درک عمیق و تمایل کامل دارد. اگر دقت کنی کمتر افرادی به این موضوع
توجه دارند.
دوستان عزیزم، پست مطلب جدید پنج شنبه. به لطف حق تا آخر خرداد ماه با شما ازطریق این مطالب همراه هستم. لحظه هاتون شاد باد.
هـر گاه این واقـعـیت را به طور روشن درک کـردی و به ذهن سپردی، بعـد به طـور شهـودی، هـر تـجـربه،
هـر رابطه ی انـسـانـی، و بخصوص رابطه های شخـصی را بـرکت می بخشی، چون آنـها را در بـالاترین -
مفهـوم کلمه، سـازنده می بینی. مـشـاهده می کنی که از رابطه ها می توان بهره جست. بـاید بهــره
برد و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از آنها در حال حاضر بهره می بریم، تا خود واقعی مان را بسازیم.
پـس به هـمه ی رابـطه ها احـتــرام بگذار و به آنـها به صــورت وسیله ای برای شـکل بخـشیدن به خود -
واقعی ات، به شخصی که در حال حاضر انتخاب کرده ای، باشی، نگاه کن.
و اما در مـورد روابــط فــردی و انـسانی نــزدیک و صمـیمانه، روابـطی که تـو را این چنین دچـار دردسـر
ساخته، باید بدانی که وقتی رابطه ی گـرم و دوستانه ای به فرجام نمی رسد و به شـکـست می انجامد
- البته رابــطه ها به شـکــست نمی انجامد، مـگر آن که آن چه تـو از آنها انتـــظار داشتی نصیبت نشود -
علت این است که دو طرف با دلایل نادرستی به هم نزدیک شده اند.
واژه ی نادرست البتـه واژه ای نسبی و از لحاظ معنی در مقابل واژه ی درست قـرار می گیرد. درسـت تر
آن است که بـگـویی << رابــطـه هـا اغـلب در صـورتـی به شـکـست می انـجـامـد و دستـخوش تـغـییر
می شود، که به دلایلی به نـفـع طـرفـین نباشد یا به بـقـای آنـها مـنـجر نشود. >>
اغلب افراد با این دید که چه می توانند ازطرف مقابل بیرون بکشند، و نه اینکه چه بهره ای می توانند
به او برسانند، با دیگران رابطه ی دوستانه برقرار می کنند.
مقصود از برقراری رابطه این است که تصمیم بگیری چه بخشی از وجودت را مایلی ازطریق دیگری
<< ظاهر سازی >>. نه اینکه چه بخشی از دیگری را می توانی به قبضه ی خود در آوری.
برای برقراری رابطه صرفا" یک دلیل باید وجود داشته باشد. و کلا" برای همه ی زنـدگی، اینکه باشی
و تـصـمـیـم بـگـیری چـه کـسی واقـعـا" هـسـتـی.
دوستان گلم ادامه ی این سخنان گوهر بار از "" کتاب گفتگو با خدا ""را دوشنبه خواهیم خواند.
آخر هفته ی خوبی داشته باشید، لبخند یادتون نره.
در ضمن از دوستان خوبم که همیشه با ما همراه بودند سپاسگزارم و به اطلاع شما میرسانم
که برای مدتی امکان پاسخگویی به نوشته های خوب و همه ی نظرات شما رو ندارم.
و تا آنجا که امکان پذیر باشد تا چند پست دیگر با شما خواهم بود.
یا حق
چه موقع آنقدر تجربه بدست می آورم که بتوانم با اطرافیانم رابطه ی بدون اصطکاکی داشته باشم؟
آیا راهی برای شاد بودن در رابطه ها وجود دارد؟ یا باید مرتب دستخوش چالش بشویم.
تو در مورد رابطه ها نباید چیزی یاد بگیری، تو فقط آنچه را از پیش می دانی باید به کار بری.
راهی برای بهره بردن از رابطه ها وجود دارد، و آن این است که از رابطه ها برای مقصود مورد نظر آنها و نه
مقصودی که تو از آنها داری، استفاده کنی.
رابـطـه ها پیوسته چـالـش می طلبند، پیوسته تـو را فــرا می خوانند بـرای آن که جنبه های بـالاتـری از
وجودت را،تصویرهای متعالی تری از خودت را، شکل های متفاوتی از خودت را خلق،تبین و تجربه کنی.
هیچ کـجا تو نمی توانی به این فوریت، با این دقـت و نفـوذ پذیری، جـز از طـریق رابطه چنین کاری
انجام دهی. در واقع بدون رابطه تو به هیچ وجه نمی توانی چنین کاری انجام دهی.
این صـرفا" از طـریق ارتباط با سایر مـردم، مـکان ها و رخـدادها است که تــو می توانی (به عنوان یک
کمیت قابل درک به عنوان چیزی قابل شناسایی) در عالم هستی وجود داشته باشی.
یادت باشد، اگر چیزهای دیگری نباشند، تو هم نیستی.
تو صرفا" از رابطه با آن چیزی که وجود ندارد، آن چه هستی، می باشی.
این قانون عالم نسبیت در مقابل عالم مطلق است، که پروردگار بر آن حاکم می باشد.
کتاب: گفتگو با خدا (جلد اول)
ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی)
نویسنده: Neale Donald Walsch
انتشارات: دایره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان خوبم، در حال حاضر تصمیم دارم دوشنبه ها و پنج شنبه ها ی هر هفته
مطلبی رو در پست جدید براتون بگذارم. لحظه هاتون سرشارازشادی و سلامتی.
I LOVE GOD
I LOVE YOU
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
این گفـت سحرگه گل بلبل تو چـه میگویی
مسـند بـه گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لـب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شـمـشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلـجویی
تا غنچـه خندانـت دولت به کـه خواهد داد
ای شاخ گـل رعـنا از بـهر کـه میرویی
امروز کـه بازارت پرجوش خریدار اسـت
دریاب و بـنـه گـنـجی از مایه نیکویی
چون شمـع نـکورویی در رهگذر باد اسـت
طرف هـنری بربـند از شـمـع نـکورویی
آن طره که هر جـعدش صد نافـه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ بـه دستانی در گلـشـن شاه آمد
بلـبـل بـه نواسازی حافـظ به غزل گویی
عشق واقعیت نهایی است. عشق تنها چیزی است که وجود دارد، عشق همه چیز است.
احساس عشق، تجربه ی تو از ذات احدیت است.
در بالاترین مرتبه ی تعالی، عشق تنها چیزی است که وجود دارد و همواره، وجود داشته است.
وقتی تو وارد قلمرو مطلق می شوی، وارد قلمرو عشق می شوی.
قلمرو نسبیت به وجود آمد تا خداوند خود را تجربه کند.
این تعریف، قلمرو نسبیت را واقعی نمی سازد.
این واقعیتی است که تو و خداوند آن را اختراع کردید و به این کار ادامه می دهید -
برای اینکه یکدیگر را به طور تجربی بشناسید.
با وجود این عالم هستی می تواند خیلی واقعی به نظر برسد در واقع هدف هم این است
که واقعی به نظر برسد.
ما آنرا به عنوان چیزی که واقعیت دارد قبول می کنیم.
به این ترتیب خدا اراده کرده <<چیز دیگری>> جز خودش خلق کند
( اگر چه در مفهوم اکید کلمه چنین چیزی غیر ممکن است چون خداوند،
<< همه ی آن چیزی است که وجود دارد>>.)
در خلق چیزی دیگر - یعنی قلمرو نسبیت - خداوند محیطی به وجود آورد که در آن تو بتوانی انتخاب
کنی که جـانـشین خــدا باشی، ( بـه مفهوم وحـدت کلمه. در آیات قرآنی آمده است <<انی جاعل فی
الارض خلیفه>>. من جانشینی { آدم } در زمین قرار داده ام.)
قــلمرویی که در آن بتـوانی ماهـیت ربـانی را عملا" و نه در چهار چوب فــــکر و عــقیده، تــجــربه کنی،
محیطی که شـمع کوچک در پــرتــو نــور خورشـید ـ هـمان کوچکترین روح ـ بتواند خود را به عنوان نــور
بشناسد.
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش
با دیگران مشکن
که ما هریک
یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
بر زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود
هر روز همان روز را زندگی کن
و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هرچه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هرگاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسانتر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از رویاهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست
نانسی سیمس
دلنوشته ی من تقدیم به شما همراهان و یاران 
تو اگر راه شوی
دل هوشيار شوی
تو اگر از همه عالم
ز دل آگاه شوی
تو اگر از سخن ماضی و فردا
به ی آنی، جسته در حال شوی
تو اگر از کم و بيش، بود و نبود
راضی و دارا شوی
تو اگر فاصل نفس
نور خداداد شوی
به ی جمله به کلامی
حق و حقدار شوی
در پس حادثه ها
منجی آوار شوی
تو ز (من) بار دگر
حاصل و آزاد شوی
به لطف و مرحمت حق، افتخار آشنایی و همراهی با عزیز بزرگواری نصیب شد.
زین پس مدیریت وبلاگ دلبر ۱۴ ساله! رسالت خویش را با حضور "" هو’ "" و نوشته های این بزرگوار
ادامه خواهد داد.
مریدان و ره پویان مسلک عشق، بیداردلان .....همراهی با بزرگانی که واقف ره طریقت هستند، بسی
سهل تر و دلگرم کننده تر است.
اما.........
درره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن ست که عاشق باشی
انتخاب ها، تصمیمات و آفرینش های تو است.
جهنم پیامد طبیعی هر فکر و اندیشه ای است
که خداوند را نفی می کند
یا آن که و آنچه را تو هستی در ارتباط با، پروردگار نفی می کند.
این درد و رنجی است که تو به علت اندیشه ی نادرست متحمل میشوی.
با وجود این، حتی واژه ی <<فکر نادرست>> واژه ی بی مسمایی است.
چون چیزی به عنوان غلط وجود ندارد.
جهنم، ضد و مخالف شادی است،
جهنم یعنی عدم موفقیت،
یعنی پی بردن به اینکه تو کی و چی هستی
و عدم توانایی برای تجربه ی این واقعیت.
جهنم یعنی کمتر بودن (از آنچه واقعا" هستی)
و هیچ شکنجه ای بالاتر از این برای روح وجود ندارد.
ولی جهنم بصورت مکانی که تو در تصورات خودت داری وجود ندارد.
جایی که تو در آتشی جاودان بسوزی
یا تحت شکنجه ای ازلی و ابدی قرار بگیری.
خداوند چه مقصودی از این کار می تواند داشته باشد؟
حتی اگر خداوند این اندیشه ی خارق العاده را تصمیم می گرفت
که تو <<استحقاق>> بهشت را نداری،
چه نیازی بود که از تو انتقام بگیرد
یا تو را برای شکستی که متحمل شده بودی، تنبیه کند.
آیا برای او خیلی ساده نبود که شر تو را دفع نماید؟
خداوند چه نیازی به این دارد که تو را به رنجی ابدی
از نوع و در سطحی فرای قلم و توصیف، محکوم سازد.
اگر پاسخ دهی، نیاز به رعایت عدالت،
آیا محروم ساختن ساده ی تو
از هر گونه ارتباط با پروردگار در عالم برتر و بهشت،
مقاصدی را که خداوند از رعایت حق و عدالت دارد، تامین نمی کند.
آیا وارد ساختن رنج ابدی مورد نیاز است؟
کتاب: گفتگو با خدا (جلد اول)
ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی)
نویسنده: Neale Donald Walsch
انتشارات: دایره
بود مردی با يک قلب نازنين
عشق و ايمان و صفا آهنگ او
مهربانی و وفا پيوند او
ليک بدينسان می گذشت احوال بوقت
زندگی را زندگی کرد تا برفت
در نخستين لحظه ي کوچ از ديار
باز شد چشم دلش بی اختيار
مردگان را زنده ديد تعبير چيست؟
آن يکی سوی جهنم، اين بهشت، تعريف چيست؟
تا شود نوبت به او ره چاره کرد
در چه هست فرق جهنم با بهشت، انديشه کرد!!
بود، در آن گوشه، دو ديواری بلند
در پسش بود يکی باغ بهشت، وان ديگری از اهرمن
ديد در هر دو مکان ديگی کلان
مردمان آشی پزند آن مردگان، در گردِ آن
هست اندر دست هر کس قاشقی دور و دراز
در جهنم، در بهشت، دانست او اين رمز و راز
در جهنم، هر کسی در فکر خويش
می کشد قاشق بسوی کام خويش
تا گشايند آن دهان و قاشقی بالا بَرَ ند
آن خوراک دائم بيفتد اندرون قاب خويش
چهره ها زرد و پريشان و عبوس
می کنند بيداد از بهر سبوس
کاشک بودی و بديدی همچو من
عشق و احسان بهشت وز انجمن
هر کسی دارد در آنجا غنچه ای خندان به لب
پر ز مهر ِ سينه ها وز لطف رب
در ميان دست هر کس قاشقی پر محتوی
کان بِبردست نزد خواهان غذا بی مدعا
نيست هيچش در ميان، اندر خيال شام خويش
خوش کنند مهمان نوازی از بَر ِ مهمان خويش
نکته اينجاست ای عزيز جان من
کن محبت هر زمان، بر اين و آن همسان ِ تن
دوستان خوبم این شعر را چند سال پیش بر اساس حکایتی که شنیده بودم،
نوشتم. داداشم گفت قشنگه. نظر شما چیه؟
گفتن اینکه چیزی - فکر، کلمه، یا عملی - نادرست است،
به منزله ی این است که نباید آنرا انجام دهی.
و گفتن اینکه کاری را نباید انجام دهی
به منزله ی منع کردن تو از آن کار است.
منع کردن تو به منزله ی محدود کردن تو است.
محدود کردن تو به منزله ی نفی واقعیت جوهر الهی تو است،
ضمن سلب کردن این فرصت از تو،
برای آن که بتوانی آن حقیقت را خلق و تجربه کنی.
افرادی هستند که عقیده دارند
خداوند به بشر اختیار و اراده ی آزاد داده است،
با وجود این، همین افراد ادعا می کنند
که اگر تو از پروردگار اطاعت نکنی به جهنم فرستاده می شوی،
پس این چه اراده ی آزادی است؟
آیا این ادعا به منزله ی به مسخره گرفتن خداوند نیست.
خوب حالا وارد حیطه ی دیگری شدیم که مایل بودم درباره ی آن صحبت کنم،
و آن مسئله ی بهشت و جهنم در ابعاد وسیع کلمه است.
تا آنجایی که من حدس می زنم چیزی به نام جهنم وجود ندارد.
جهنم وجود دارد ولی نه به شکلی که تو تصور می کنی،
و تو به دلایلی که گفته شد آنرا تجربه نمی کنی.
پس جهنم چیست؟
کتاب: گفتگو با خدا
ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی)
نویسنده: Neale Donald Walsch
انتشارات: دایره
خشونت و بی عدالتی حاکم بر امریکا،
زلزله ای که صدها نفر را در برزیل کشت، احساس بدی داشته باشم؟
در عالم احدیت << باید >> یا << نبایدی >> وجود ندارد.
تو مختاری هر کاری که می خواهی انجام دهی.
اگر می خواهی احساس بدی داشته باشی می توانی احساس بدی داشته باشی.
فقط نه قضاوت کن و نه محکوم کن، چون تو نمی دانی چرا چیزی اتفاق می افتد،
همانطور که نمی دانی دلیل اتفاق افتادن آن چیست.
و این را به خاطر داشته باش، هر که را محکوم کنی، ترا محکوم خواهد کرد،
و در مورد هر چه قضاوت کنی، روزی خودت مورد داوری قرار می گیری.
به جای این کارها سعی کن آن چیزها را عوض کنی -
یا از افرادی که در صدد تغییر آن چیزها هستند، جانبداری کن -
با وجود این برای همه دعا کن.
چون همه چیز را خداوند از طریق حیاتی که به پدیده ها بخشیده،
خلق کرده و این بالاترین خلقت بشمار می آید.
اجازه بده یک لحظه سکوت کنم تا نفسی تازه نمایم،
آیا درست شنیدم که در عالم هستی باید یا نبایدی وجود ندارد؟
درست است.
چطور چنین چیزی ممکن است اگر آنها در دنیای تو پیدا نمی شوند پس کجا هستند؟
در تصور تو.
ولی کسانی که درباره ی چیزهای غلط و درست، بکن نکن ها، باید و نبایدها
مطالبی به من آموختند،
گوشزد کردند که این قوانین توسط خداوند - پی ریزی شده است -
پس آنهایی که به تو چیزهایی آموختند در اشتباه بودند،
خداوند هرگز << درست >> یا << غلط >>، << بکن >> یا << نکنی >>
وضع نکرده است.
چون با انجام این کار تو را به طور کامل از بالاترین موهبت محروم می کند،
فرصتی برای انجام آنچه تو را خشنود می کند، و تجربه کردن نتایج آن کار،
این فرصت که خودت را در تصویری که از خود واقعی ات داری، مجددا"
خلق کنی.
فضایی برای بوجود آوردن واقعیتی از خود برتر و خود الهی ات،
بر اساس بزرگترین عقیده ای که از توانایی خود، داری.
کتاب: گفتگو با خدا
ترجمه ی زیبا و روان: خانم توراندخت تمدن (مالکی)
نویسنده: Neale Donald Walsch
انتشارات: دایره
سلام به شما خوبان
نوشته ی زیر را دوست عزیزمان علی از وبلاگ " فریاد بی صدا "
http://faryadnameha.blogfa.com/
در قسمت نظرات برامون نوشته بودند. حتما" خیلی ها از شما این حکایت را شنیدید،
اما دوباره خواندنش تکرار جالبی خواهد بود. ( با تشکر ازعلی عزیز )
در ادامه بصورت خلاصه، داستان یک فیلم را براتون می نویسم، که دیروز یکی از دوستان
برایم تعریف نمود.
تجربه ای که نشانگر قدرت خلاق افکار و گفتار می باشد.
جایگاه اندیشه در نظام زندگی رستگار آمیز غیر قابل انکاره.
به نظر من همه چیز در وحله ی نخست از اندیشه ی آدمی سرچشمه میگیره.
شادی هامون رنجهامون همون طور که تو گفتی و حتی دردهامون و شاید مرگمون.
شاید خیلی عجیب باشه که بگم مرگ آدمی هم به اندیشه اش مرتبطه ولی
این یک حقیقته.
بذار یه داستان کاملا واقعی رو در این زمینه برات تعریف کنم.
سالها پیش مردی که در یک سردخانه کار می کرد شبی دیرتر از شب های قبل
کارش رو به اتمام رسوند و وقتی که برای خارج شدن از سردخونه به درب خروجی
مراجعه کرد با درب بسته ی آنجا مواجه شد.بیچاره مرد مرگ را در جلوی چشمان
خودش می دید.در گوشه ای از سردخانه نشسته بود و در حالی که کم کم برودت
هوا باعث به یکدیگر خوردن دندانهایش می شد دفترچه یادداشتش را از جیبش
بیرون آورد و مشغول نوشتن جملاتی در آخرین ساعات عمرش شد.
او نوشت:
ساعت 11 شب است و کم کم سرما به وجودم اثر می کند.
ساعت 12 نیمه شب است .سرمای غیر قابل انکاری بر وجودم سیطره پیدا کرده
است.
ساعت 1 بامداد است و باید بگویم که هوا به شدت سر شده است.
ساعت 2 نیمه شب است و من تا 20 دقیقه ی دیگر از دنیا می روم.
و او 20 دقیقه ی دیگر از دنیا رفت ولی نکته ی جالب اینجا بود که سردخانه آن
شب خراب شده بود و دمای نرمالی داشت ولی مرد نگون بخت با فکرش خود را به
نابودی سپرد. << علی، فریاد بی صدا >>
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسم فیلم را می پرسم و براتون خواهم گفت.
داستان فیلم حضور شخصی را نمایش می دهد. که در اثر افتادن در یک رودخانه
که آب این رودخانه یخ زده بوده است، آخرین ساعات زندگیش را سپری
می کرده است.
این شخص، بدون اینکه خودش هم بداند، در واپسین لحظات تصور می کند که در
کتابخانه ای وارد شده که هر روز به آنجا سر میزده، تنها با قدرت خلاق فکر، به آن
کتابخانه می رود. او نه تنها روحش را به آن کتابخانه سوق می دهد،
بلکه حتی جسم خودش را هم در آنجا می بیند که کاملا" با لباسهای
خیس در کتابخانه حضور دارد.
بدین صورت این فرد بین مرگ و زندگی، تنها با قدرت اندیشه زندگی را
برمی گزیند.
دوستان عزیزم با درود و سلام به همه ی شما
مطلع شدم یکی ازدوستان و همراهان نازنین ما ( سیمرغ ) از وبلاگ:
http://simorgh01.parsiblog.com/ هفته ی گذشته دچار یک حادثه ی تصادف شدند.
زیبا و دلگرم کننده است که با شاخه گلی، سلامی ازمحبت و دعایی برای یهبودی ایشان داشته باشیم.
یک ایرانی هموطنش را همواره پشتیبان است.
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
هیچ چیز فی نفسه و بخودی خود رنج آور نیست.
رنج، ناشی از فکر نادرست است.
رنج ناشی ازخطای فکر است.
یک سالک قادر است غم انگیزترین رنج ها را از میان بردارد.
به این ترتیب است که او می تواند شفا دهد.
رنج ناشی ازقضاوتی است که شما در مورد چیزی دارید.
قضاوت را بردارید، رنج ازبین می رود.
قضاوت معمولا" بر اساس عقیده ای قبلی است.
عقیده ی شما در مورد چیزی ناشی ازعقیده ی پیشین شما نسبت به آن چیز
است - و آن پیشداوری نیز از پیشداوری دیگری ناشی شده و همین طور
ادامه پیدا می کند، نظیر بلوک های ساختمان، تا اینکه شما برمی گردید به
سالن آینه ها که من آنرا اولین فکر نامیده ام.
همه ی فکرها خلاق هستند و هیچ فکری به اندازه ی فکر نخستین قوی نیست.
و به همین دلیل است که گاهی این فکر، گناه نخستین نامیده می شود.
گناه نخستین زمانی است که فکر نخستین شما درمورد چیزی اشتباه باشد.
این اشتباه، با فکر دوم و سومی که شما نسبت به قضیه ای پیدا می کنید،
مجددا" تقویت و تاکید می شود و چیزی به آن اضافه می گردد.
این وظیفه ی روح القدس است که شما را به درک جدیدی از قضیه
قادر سازد تا شما از اشتباهات گذشته رها شوید.
منظور تو این است که من نباید نسبت به بچه های در معرض قحطی آفریقا، خشونت و بی عدالتی حاکم بر امریکا، زلزله ای که صدها نفر را در برزیل کشت، احساس بدی داشته باشم؟
دوستان خوبم پاسخ خداوند مهربان به این سوال در پست بعدی.....
گـلـبـاران
سلام
حضور گرم و صمیمی دوستان باعث شد که بحث سیگار را ادامه بدهیم . در پست قبل هم که درباره سیگار بود حرفهای نگفته دیگران را درباره سیگار شنیدیم و حال منتظریم که بار دیگر هم حرفهای شما را درباره این ماده و یا عمل خانمان سوز بشنویم البته فقط یکی از دوستان بود که می گفت سیگار بلای خانمان سوز نیست .
پس با عنوان آیا سیگار بلای خانمان سوز هست یا خیر ؟
به روز هستم و مشتاقانه من و دیگر دوستان منتظر نظر شما درباره سیگار هستیم .
با تشکر از همه کسانی که مشتاقانه در بحث ما شرت می کنند . (داداش رضا)
حرفهای نگفته من کم نیست http://viewpoint.blogfa.com/
دوستان گل و نازنینم سلام به همه ی شما
با حضورتون و همراهیتون در وبلاگ داداش رضا ی عزیزمون، همه نشون
دادیم که با هم و یک صداییم و در لحظه های با شکوه زندگی همدیگر را
یار و یاوریم.
به همین سادگی و زیبایی تو، من، ما می شویم.
مهم بودن ماست..... بودن!
فقط باشیم، اجازه بدهیم روح خداوند از طریق ما عمل کند.
نتیجه ی عملکرد روح القدس، اعجاب انگیز ترین بازدهی را برای والاترین
مخلوق خدا، انسان به ارمغان میآورد.
از همه ی شما سپاسگزارم و دوستون دارم.
تفعلی بر حافظ شیرین سخن
تا ز میخانه و می نام و نـشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مـغان خواهد بود
حلـقـه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر هـمانیم که بودیم و هـمان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری هـمـت خواه
کـه زیارتـگـه رندان جـهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم مـن و تو
راز این پرده نهان است و نـهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون کـه از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صـبـح قیامـت نـگران خواهد بود
بخـت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلـف معشوقه به دست دگران خواهد بود
حرفهای نگفته من کم نیست
از دوستان خوبم دعوت می کنم لطفا"به وبلاگ داداش رضا
آمده و مطالب خوب و مهم این وبلاگ را بخوانند.
همینطور در قسمت نظرات، کامنتهای من را مورد توجه قرار بدهند.
آری، حرفهای نگفته ی من نیز کم نیست.
با ما باشید.
ممنون از لطف و نظرات همه ی شما خوبان، برای بهترشدن!
"بسا درد که باشد به حقیقت درمان"
بر مرکب شب تا به سحر
دعا کن دعا..... بهر ظفر
پیکره ام بسته بخاک ست هنوز
بیمار تنم آلوده به خواب ست هنوز
وز بهر خدا به دعایی مرا یاری ده
در ظلمت شب.... طلوع بیداری ده
عصا زنان
دست ِ با توان
افتان و خیزان
دستم به زانو
سر پا وامیسسم
عصا دستمه
باهاش وا میستم
عصا دستمه.....
عصا دستمه سرش با هامه
ولی نیگاش کن تَش روو هواست
سرش توو دستمه
نشونش می دم همه ببینند
فقط یک عصاست
اسمش با خداست
سر ِ اون عصا دست ِ خودشه
دست ِ دیگشم بالا سرشه
همون سری که سر ِ اون عصاست
دیدی دست ِ من بازم توو دستشه
تا زمانی که تو بر آن باور هستی که کسی یا چیزی از بیرون
در حال <<صدمه زدن به تو است>>
تو خود را از هر گونه قدرتی برای هر گونه اقدامی خلع می کنی.
فقط زمانی که می گویی من << این کاررا کردم >> می توانی این قدرت را به دست آوری
که آنرا تغییر دهی.
این بسی آسانتر است که تو چیزی را که خودت انجام می دهی عوض کنی
تا چیزی را که دیگری انجام می دهد.
اولین گام در تغییر هر چیز دانستن و قبول این واقعیت است که تو انتخاب کردی
که اوضاع چنین باشد.
اگر نمی توانی در مرتبه ی فردی این را قبول کنی، این را بپذیر که همه ی ما یکی هستیم.
بعد تلاش کن تغییری بوجود آوری نه برای آن که نقصی در کار است،
بلکه برای آن که آنچه هست، بیان صحیح و روشنی از گوهر ذات تو نیست.
تنها یک دلیل برای انجام هر کاری وجود دارد، و آن برای اعلامی است به عالم هستی
برای شناساندن جوهر ذات.
اگر از زندگی چنین استفاده شود، به صورت پدیده ای در می آید که خلق آن در دست ماست.
تو از زندگی استفاده می کنی تا خود را به عنوان آن که هستی
و آن که همواره می خواستی باشی خلق کنی.
اگر واقعا" دوست داری که گوهر الهی ات را متجلی سازی،
باید آنچه را که در زندگی مناسب با تصویری نیست که تو
تمایل داری به ابدیت فرافکن کنی، تغییر دهی.
فدای این خدای مهربون ..... چقدر زیبا و ساده و روان با ما صحبت می کند.
عزیزان ادامه ی مطلب هر زمان که شما آماده باشید.
شاد و موفق در آغوش حق .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه ی ما می دانیم هیچ چیز تصادفی نیست
حتی جنبیدن یک پشه
حتی افتادن یک برگ از درخت.........................
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چقدر جالبه که حرفای شما شباهت خیلی نزدیکی به اعتقادات من داره .
شاید باورتون نشه وقتی متن رو می خوندم جوری بود کهانگار خودم نوشتم.
......
"اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن - تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی، و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید با سرعتی هر چه تمامتر میباشی."
آفرین .
این جمله از معرفتی عمیق سرچشمه گرفته که وسعت علم و آگاهی شما رو اظهار می کنه.
در کل متن بسیار پر مفهوم و سنگینیه .
امیدوارم مورد توجه کامل بقیه قرار بگیره
و سر سری ازش رد نشن.
مراقب خودتون باشید.
یا حق

عبدالحق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما را بجز این زبان زبای دگر است
چون دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاد نسب , زنده بجای دگر است
وآن گوهر پاکشان زکانی دگر است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
آمدم...با یک دنیا خبر جدید
خدا جون روز دوشنبه گفت :
احرام ببند برای دوستات
گفتم چشم...
شب سه شنبه ساعت 11 شب محرم شدیم...
به جای همه تون
حتی تو...عزیزم
دیگه خودم نبودم...تو بودی...در طواف...در سعی
عجب خدا تو رو تحویل گرفت...
آخه من و تو رو ...بلاگ خدا بهم پیوند داده بود...
نه روابط پست دنیایی
غوغایی بود...همه تون رو میدیدم...خندان...و راضی از
خدا
اون شب...خدا همه تون رو...دور خودش جمع
کرده بود
همه بودند تا اذان صبح...
بعد گفت:به دوستات بگو منتظر تحولات جدید
تو زندگیتون باشین
آخه همه تون دوستای من هستید...
شما برای مال و شهوت و ریا کاری ...دور هم جمع
نشدید
به اسم من جمع شدید
پس من براتون کافی هستم...
بعد گفت به دوستات بگو...همه تون رو دوست دارم...
به من خوشبین باشین...مبینین...که دوستتون دارم...
حامی همه تون...........................خدا
بچه ها زیارتتون قبول...رقیم رو هم دعا کنین!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام بیتا جان
آپت باز هم زیبا بود و تاثیر گذار.

این خیلی مهمه که انسان فارغ از فرافکنی تقصیر اشتباهات خودش رو به گردن بگیره و بپذیره که اگر چنین سرنوشتی داره به خاطر اشتباهات خودش در انتخاب هاییه که انجام داده.
خیلی مهمه که ما همه چیز رو تقصیر تقدیر و سرنوشت نندازیم.درسته تقدیر هم بعضی وقتا موثره ولی این یه اصل کلی نیست که همه چیز رو گردن تقصیر بندازیم و خودمون رو از همه ی بدی ها مبرا بدونیم.هرکسی تعریف خاصی از تقدیر ارائه می ده ولی به نظر من جز در موارد خاص که واقعا استثنائی هستند تقدیر چنین تعریفی داره :
انسان ها اشتباهات خودشون رو روی هم می ریزند و ازشون کوهی می سازند به نام تقدیر.
ممنونم بابت آپ های خوبت .
پیروز باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضمنا بیتا جان کاملا باهات موافقم که مذهب و سیاست گاهی وقتا بلای جان دوستی انسان ها می شن.
حتما رمان معروف جیمز جویس "چهره ی مرد هنرمند در جوانی " رو خوندی.می دونی که تو اون رمان هم استیون ددالوس وقتی پیشرفت کرد و به هنرمندی قابل تبدیل شد که دو چیز رو کنار گذاشت :
اعتقادات خشک و واپس مانده ی مذهبی و سیاست .
در واقع این رمان یه اتو بیوگرافی از شخص جیمز جویسه که نشون می ده که اگه جیمز جویس امروز بهترین ناولیست انگلیسه به خاطر دوری گزیدنش از این دو مقوله هست.البته جویس خانواده رو نیز در کنار این دو مقوله کنار گذاشت که شاید برای ما ایرانی ها خیلی سخت باشه بپذیریمش.
ببخشید پر حرفیا مو
بازم منتظرتم آبجی گلم
شاد باشی بانوی ایرانی


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام ناهید عزیزم 
آی دی یاهو مسنجرت عوض شده ؟!
هرچی برات آف لاین میزارم به هیچ کدوم جواب نمیدی چرا ؟ 
دیشب خواب دیدم
از اون خوابهایی که می دونی آدم سالی یکبار می بینه
با تمام جزئیات !
خواب دیدم به ایران حمله شد !!!!!!!!!!!!! 
دعا کن !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام خوبی ؟
ممنونم و خوبم . به لطف شما
اول خودت را عوض کن ...
این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :
جوان که بودم خیال داشتم دنیا را عوض کنم ، مسن تر و عاقل تر که شدم فهمیدم ، دنیا عوض نمی شود . بنابراین توقع ام را کم کردم و تصمیم گرفتم به عوض کردن کشورم قناعت کنم ، ولی کشورم هم خیال نداشت عوض شود. به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را بکار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ، آنها هم خیال نداشتند عوض شوند .
اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که اگر فقط خودم را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را عوض کنم و خدا را چه دیدید ، شاید حتی می توانستم دنیا را هم عوض کنم .
به امید دیدار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیل ی قشنگ بود



....گفتم عاشقی چیست ....گفتا چو ما شوی بدانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو
من
ما
هستیم
خدا
با
ماست
har ki khoda ro doost dare send too all kone
" KHODA JOON DOOSET DARAM TO HAMISHEH BA MANI "

آمین
فقط یک نکته را بگویم
گاهی با از دست دادن با ارزشترین چیزهاست
که تازه ما به خودمون میاییم
و از خواب بیدار میشویم..
بیدار بودن خوب است......اما چرا بعد از،
از دست دادن بهترینها؟؟؟!!!!!
به چه قیمتی؟
به چه بهایی؟
تا فرصت هست و آن اتفاقی که نباید بیفتد،
واقع نشده است،
از خواب غفلت بیدار شویم.
و الا نام خلیج فارس را
هرگز فرزندان ایران نخواهند شناخت
جز در اوراق بی جان تاریخ.....
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
با هم میشه مثل ماه درخشید
میشه به زمین ستاره بخشید
با هم میشه تو روزای ابری
از گم شدن خورشید نترسید
با هم میشه آفتاب رو صدا کرد
خاک رو معتبر مثل طلا کرد
با هم میشه سنگ بی صدا رو
با ناز ترانه آشنا کرد
با هم پشت ما کوهه
نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم
با هم پشت ما کوهه
نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم
بـــا هـــم
شاعر : زویا زاکاریان
تو چندین سوال کردی که همگی پرسشهای خوبی بودند. بگذار به یک یک آنها بپردازیم.
نه، همه ی چیزهایی که تو بد می خوانی و برای تو اتفاق می افتند، با انتخاب تو نبوده اند.
نه به معنی آگاهانه ی آن - که منظور تو است.
فقط همه ی آنها ساخته و پرداخته ی دست تو هستند ( تو خالق همه ی آنها هستی).
تو همواره در روند خلق کردن هستی.
درهر لحظه، و هر دقیقه، و هر روز.
اینکه چگونه خلق می کنی، بعدا" درباره ی آن صحبت می کنیم.
اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن -
تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی،
و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید
با سرعتی هر چه تمامتر میباشی.
رخ دادها، حوادث، اتفاقات، شرایط، اوضاع و احوال - همه زاییده ی آگاهی هستند.
آگاهی فردی به اندازه ی کافی قوی است.
وقتی دو، یا چند نفر به نام من گرد هم می آیند، می توانی حدس بزنی چه انرژی خلاقی
رها و آزاد میشود.
و اما از آگاهی جمعی ؟
این آگاهی به قدری قوی است که می تواند حوادث و رویدادهایی با اهمیت جهانی و
پیامدهایی به اهمیت سیاره ای بوجود آورد.
این درست نیست اگر بگویی که تو این پیامدها را انتخاب می کنی،
چون تو آنها را به نحو و روشی که منظور تو است، انتخاب نمی کنی،
تو همانقدر در انتخاب آنها دخالت نداری که خداوند ندارد.
تو هم نظیر خداوند در حالت مشاهده ی حوادث هستی.
و بعد با توجه به اهمیت آنها تصمیم می گیری، خود ِ واقعی تو کیست.
معهذا قربانی ای در دنیا وجود ندارد همین طور که آدم شرور و بد ذات وجود ندارد،
همانطور که تو قربانی انتخابهای دیگران نیستی.
در مراتبی، همه ی شماها چیزی را بوجود آورده اید که ادعا می کنید از آن نفرت دارید -
و با خلق آن در واقع آن را انتخاب کرده اید.
این مرتبه ی پیشرفته ای از فکر به شمار می آید، و این چیزی است که
همه ی سالکان دیر یا زود به آن میرسند.
چون فقط هنگامی که آنها مسؤولیت کاری را به طور تام و تمام می پذیرند
آن وقت است که می توانند قدرتی بدست آورند که بخشی از آن را تغیر دهند.
دوستان عزیزم ادامه ی گفتگو تا جند روز دیگه ..... شاد و آرام باشید به لطف حق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان خوبم
تعدادی از همراهان عزیز در قسمت نظرات به نکات مهمی اشاره داشته اند که درادامه مورد توجه
قرار می گیرد. با تشکر از این عزیزان همیشه با ما و شما خوبان.
سلام
حال شما ابجی
خوبید
امیدوارم که سر حال باشید
گفتگوی قشنگیه
اما میشه بهترم گفت
یعنی میشه قشنگتر نفی جبر کرد
موفق باشی
هادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود به تو بیتای عزیز
نمی دونم چرا هر چی با خودم کلنجار می رم پستت من رو راضی نمی کنه..من در زندگیم به وضوح این را فهمیده ام که جبر نقشی اساسی در زندگی انسانها دارد.جبر 99% زندگیمون رو تشکیل میده و تنها 1% ما در زندگی حق اختیار داریم که اون هم باز زیر فرمان جبره..
خدا هیچ کس رو مثل هم نیافریده و برای هر کس بنا به صلاحیتش شایستگی هایی داده است و جبر هر کس رو هم بنا به شناخت ذات خداوندی از انسان می توان دانست.مثلا اگر کسی که در 7 سالگی می میرد قطعا صلاحش در این بوده که در آن زمان بمیرد و بیشتر عمر نکند.
بهر حال مسئله ی پیچیده ای است که در یک کامنت نمی توان بحث کرد
یک گل بهشتی در جهنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چقدر جالبه که حرفای شما شباهت خیلی نزدیکی به اعتقادات من داره .
شاید باورتون نشه وقتی متن رو می خوندم جوری بود کهانگار خودم نوشتم.
......
"اکنون، این را بپذیر، حرف مرا قبول کن - تو یک پدیده ی خلاق بزرگ هستی، و مرتبا" در حال ظهور و نمایش پدیده ای جدید با سرعتی هر چه تمامتر میباشی."
آفرین .
این جمله از معرفتی عمیق سرچشمه گرفته که وسعت علم و آگاهی شما رو اظهار می کنه.
در کل متن بسیار پر مفهوم و سنگینیه .
امیدوارم مورد توجه کامل بقیه قرار بگیره
و سر سری ازش رد نشن.
مراقب خودتون باشید.
یا حق

عبدالحق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
درسته
ما خودمون هستیم که دنیامونو میسازیم
با توجه به چیزهایی که جذب میکنیم حالا این موارد میخواد مثبت باشه یا منفی
ماییم که شادی و غم سلامت و بیماری و سعادت و یا بدبختی رو برای خودمون رقم میزنیم
منشا همه چیز خود ماییم
از دیار آشنا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام بیتا جان
خیلی دلم واسه آبجیم تنگ شده بود گفتم یه سر بهت بزنم.

وقتی کامنت های وبلاگتو مطالعه می کردم با کامنتی از طرف خانم یا آقایی با عنوان گل بهشتی از جهنم روبرو شدم که چون واسم مهم بود خوندمش با اجازه ی شما البته.
ایشون فرموده بودند که به جبر معتقدند و واسشون سخته که آزادی کامل انسان رو
بپذیرند.
آزادی کامل به نظر من هم برای انسان تو این دنیا حداقل وجود نداره.ما تو خیلی چیزا
با جبر روبرو می شیم مثل خانواده ای که در اون متولد می شیم سالی که در اون به دنیا
می آییم و مرگمون هم شامل این مساله می شه ولی در بقیه ی امور زندگی ما
که اهمیت کمتری نسبت به تولد و مرگ هم ندارند کاملا آزادیم .
آیا خدا محل زندگی ما رو تعیین می کنه؟آیا خدا میزان تحصیلات ما رو تعیین می کنه
یا تلاش خودمون ؟آیا خداوند ما رو عاشق می کنه؟
بله بازهم تاکید می کنم که ما انسان ها آزادی کامل نداریم
و این هم به اون خاطره که خداوند نمی تونسته تولد و مرگ رو هم به عهده ی ما بگذاره
و گرنه خدای بزرگ دموکراتیک ترینه.
ببخشید پر حرفی کردم
منتظرتم بیتا جان
شاد باشی 
علی
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج
فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به
1 ميليون امضا داريم.
به عنوان يک ايراني خواهشمندم
لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی نمایید .
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .
ـــــــــــــــــــــــــــــ
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشراست
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
از میان ارواح، روحی وجود داشت که می دانست، نور است.
او روح جدیدی بود، مشتاق کسب تجربه.
او می گفت<< من نور هستم >> من << نور هستم >>.
با همه ی شناختی که از خود داشت و مرتب هم آن را بیان می کرد، ولی هیچ کدام
جای تجربه را نمی گرفت.
و در اقلیمی که این روح از آن برخاسته بود، چیزی << جز >> نور نبود.
در آن اقلیم، هر روحی، عظیم بود، هر روحی بدیع و جالب بود، و هر روحی با درخشندگی و
شفافیت ناشی از نور اعجاب انگیز پروردگار می درخشید.
و بنابراین این روح کوچک، به منزله ی شمعی در مقایسه با خورشید بود.
در بطن بدیع ترین نورها ـ که خود جزیی از آن به شمار می آمد ـ او نه می توانست خودش را
ببیند و نه خود را به عنوان که و چه ای که واقعا" بود، تجربه کند.
از قضا، این طور پیش آمد که این روح مشتاق شد و مشتاق شد تا خود را بشناسد.
اشتیاق او به قدری شدید بود که یک روز خداوند گفت. کوچولو، آیا می دانی چکار باید
بکنی تا آرزویت را برآورده سازی؟
روح کوچک پاسخ داد،
<< خدایا استدعا می کنم به من بگو چکار باید بکنم. من هر کاری بگویی انجام می دهم>>
خداوند پاسخ داد،
<< تو باید خودت را از ما جدا کنی و بعد باید تاریکی را بسوی خود بخوانی>>.
روح کوچک سوال کرد: << ای رب مقدس تاریکی چیست؟>>
خداوند پاسخ داد، << همان چیزی که تو نیستی>>، و روح این را درک کرد.
روح کوچک، سپس، همین کار را انجام داد و خود را از همه، آری، از همه جدا کرد
و حتی به اقلیم دیگری شتافت و در آن سرزمین، روح کوچک قدرت داشت، که به تجربه ی خود
همه نوع تاریکی و ظلمتی را فرا بخواند و همین کار را کرد.
با وجود این، در میان آن تاریکی ها روح فریاد کشید،
<< پروردگارا چرا مرا فراموش کرده ای؟>>
همان کاری که تو در سخت ترین و تلخ ترین ایام انجام می دهی.
ولی خداوند هرگز تو را فراموش نکرده است.
او همیشه در کنار تو ایستاده و آماده بوده، تا ترا به << خانه ی اصلی ات>> فرا بخواند.
بنابراین نقطه ای روشن در قلب تاریکی باش و آن را لعن و نفرین نکن.
و به هنگام محاصره شدن توسط چیزهایی که تو نیستی، آن را که هستی ( گوهر الهیت را)
فراموش نکن.
ولی راستی آیا در جستجو و تلاشی که برای تغییر آفرینش داری، آنرا ستایش و
تحسین هم می کنی؟
و این را هم بدان آنچه که تو در هنگام بزرگترین آزمایش حیات انجام می دهی، می تواند
بزرگترین پیروزی تو باشد، چون تجربه ای را که تو خلق می کنی،
تبلور << کسی که واقعا" هستی>> ـ و کسی که می خواهی باشی، می باشد.
داستان بالا برایت گفته شد ـ داستان تمثیلی روح کوچولو و خورشید ـ
تا بهتر بفهمی چرا دنیا به شکلی است که اکنون هست ـ
و چگونه دنیا می تواند در یک لحظه ـ لحظه ای که هر انسانی
حقیقت ربانی، جوهر ذات خود را بیاد آورد ـ تغییر کند.
در حال حاضر افرادی هستند که عقیده دارند، زندگی یک مدرسه است، وآنچه را تو
در طول زندگی مشاهده و تجربه می کنی برای آن است که درسی بیاموزی.
به این نکته قبلا" هم اشاره شد، و بازهم به خاطر داشته باش که:
تو به این عالم آمدی، نه برای آنکه چیزی بیاموزی ـ تو صرفا" آنچه را که از پیش
می دانستی، باید متجلی سازی.
ضمن این تجلی، تو ازطریق تجربه، خود را مجــد دا" خلق می کنی.
در این راستا تو زندگی را تصدیق می کنی ، به آن هدف و مقصد می دهی .
و بنابراین آن را مقدس می سازی.
آیا منظور تو این است تمام چیزهای بدی که در زندگی، اتفاق می افتد،
انتخاب خود ِ ما بوده است؟
آیا منظور تو این است که حتی مصائب و بدبختی ها، تا حدودی، توسط خودِ ما
بوجود آمده تا ما بتوانیم << ضد َ آنچه را که هستیم تجربه کنیم؟>>
و اگر این طور است، آیا راهی که کمتردردسر و رنج داشته باشد ـ
رنج کمتری هم برای خودمان و هم برای سایرین ـ وجود ندارد،
تا فرصتهایی برای ما بوجود آورد تا خودمان را تجربه کنیم؟
دوستان خوبم پاسخ خداوند مهربان به این سوالات در پست بعدی.....
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج
فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به
1 ميليون امضا داريم.
به عنوان يک ايراني خواهشمندم
لینک آبی زیر را روی نوار آدرس کپی نمایید .
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
<< حکایت >>
خانمی سه پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.
- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
- اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت:
من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.
حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن.
شاید خانمان کمی با رونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید.
خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت:
اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید،دو نفر دیگرمان اینجا
می ماند.
ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.
هر جا عشق باشد. موفقیت و ثروت هم هست!
""با تشکر از وبلاگ http://ihadtotry.persianblog.ir/""
همه ی اعمال بشر در عمیق ترین سطح خود از دو هیجان ناشی میشود ـ
ترس یا عشق.
در واقع فقط دو هیجان وجود دارد و این ها دو قطب مخالفی هستند که خداوند
پس ازخلق و آفرینش عالم هستی به صورتی که امروز آن را می شناسید،
بوجود آورد.
این ها دو نقطه هستند ـ آلفا و امگا ـ که به سیستمی که شما نسبیت می نامید،
اجازه می دهند وجود داشته باشند.
بدون این دو نقطه، بدون این دو عقیده نسبت به اشیاء،
عقیده ی دیگری نمی توانست وجود داشته باشد.
هر فکر بشری ، و هر عمل بشری بر پایه ی عشق یا ترس استوار است.
انگیزه ی انسانی دیگری وجود ندارد و همه ی عقاید دیگر،
مشتقاتی است از این دو.
این ها در واقع دو تعبیر مختلف ـ پیچشهای مختلف یک موضوع هستند.
و شاید به همین دلیل باشد که در لحظه ای که تو سوگند بالاترین
عشق را می خوری، در واقع به بالاترین ترس خود سلام گفته ای.
چون بالاترین نگرانی تو پس از بیان << تو را دوست دارم >> این است که آیا
به محبت تو پاسخی داده میشود و اگر پاسخی بشنوی فورا" نگران میشوی مبادا
عشقی را که تازه پیدا کرده ای، از دست بدهی. به این ترتیب همه ی عملها به
عکس العمل مبدل می شوند ـ دفاع در مقابل از دست دادن ـ تو حتی این حالت دفاعی
را هنگامی که احساس می کنی خداوند را از دست داداه ی، به خود می گیری.
با وجود این اگر می دانستی چه گوهری هستی ـ
اگر می دانستی چه موجود بی همتا،
دوست داشتنی و شگفت انگیزی هستی،
هرگز هراسی بخود راه نمی دادی.
چون چه کسی می تواند چنین موجود بی همتایی را طرد کند؟
ولی تو نمی دانی چه گوهری هستی، و تصور می کنی خیلی کمتر از اینها هستی.
راستی از کجا متوجه شدی که آنقدر کم اهمیت هستی؟
از تنها کسانی که حرف آنها را در هر موردی جدی و واقعی تلقی می کردی.
از مادرت و از پدرت.
اینها کسانی هستند که بیش ازهر کسی تو را دوست دارند.
چرا آنها باید به تو دروغ بگویند؟
با وجود این، آیا به تو نگفتند که زیادی این طور هستی
یا به اندازه ی کافی آن طور نیستی؟
آیا به تو نگفتند که باید دیده شوی نه اینکه شنیده شوی؟
آیا در لحظاتی که در اوج شادی بودی تو را سرزنش نکردند؟
و آیا تو را تشویق نکردند که شگفت ترین تصوراتت را کنار بگذاری؟
اینها پیامهایی هستند که تو دریافت کرده ای و اگر چه،
با معیارها جور در نمی آیند
و لذا پیامهای رسیده از طرف خداوند نیستند،
معهذا چون ازطرف پدر و مادر هستند، تو آنها را می پذیری.
این پدر و مادر بودند که به تو آموختند عشق شرطی است ـ
تو شرایط آنها را بارها حس کردی ـ
و این تجربه را به روابط دوستا نه ی خودت تعمیم دادی.
این ضمنا" تجربه ای است که تو به خداوند تعمیم می دهی.
از این تجربه تو به نتیجه گیریهایی در مورد او می رسی.
در این چهار چوب تو از حقیقت صحبت می کنی.
تو می گویی: << خداوند خدایی مهربان و بخشنده است>> ولی اگر از
فرامینش سرپیچی کنی، تو را به شدید ترین وجه مجازات می کند.
تو کم کم عشق بدون قید و شرط را فراموش می کنی، تو تجربه ی عشق خداوند را
به یاد نمی آوری و بنابراین در خیال سعی می کنی بر اساس عشقی که در دنیا
مشاهده می کنی، عشق خدا را به چیزی تشبیه کنی.
تو نقش والد را بر روی خداوند فرافکن کرده ای، و بنابراین به خدایی رسیده ای
که بر حسب علمی که از خوب بودن یا بد بودن تو دارد،
تو را تشویق یا تنبیه می کند.
ولی این نقطه نظری است که تو، بر حسب اسطوره شناسی خودت
از پروردگار داری،
چون این برداشت به هیچ وجه با آنچه خداوند هست، مطابقت ندارد.
دوستان نازنینم، خوبان ..
<<این مطالب گرانقدر و با ارزش از کتاب گفتگو با خدا میباشد.>>
از آنجا که تجربه ای بسیارشگفت از خواندن این کتاب داشتم،
عاشقانه آن را با شما قسمت میکنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه تو انجام دهی برای خداوند مهم نیست. شاید شنیدن این حرف برایت دشوار باشد.
ولی آیا برای تو مهم است بچه هایت چکار می کنند،
وقتی آنها را برای بازی به بیرون می فرستی؟
آیا برای تو مهم است اگر گرگم به هوا بازی کنند یا قایم موشک، یا تظاهر به بازی کنند؟
نه برایت مهم نیست، چون تو آنها را در محیطی دوستانه و مطلوبی قرارداده ای و
می دانی که در امنیت کامل هستند.
البته همیشه دعا می کنی که انها آسیبی به یکدیگر وارد نسازند،
و اگر اتفاقی بیفتد تو فوری حضور داری تا به آنها کمک کنی، آنها را درمان کنی،
و به آنها احساس امنیت دهی، به آنها اجازه می دهی که مجددا" سرگرم شوند،
و روز بعد دوباره به بازی روند، ولی روز دیگر هم هر بازی ای، کنند برای تو اهمیت ندارد.
تو به آنها می گویی چه بازیهایی خطرناک است ولی نمی توانی مانع آنها از انجام
بازیهای خطرناک شوی. نه پیوسته، نه برای همیشه.
نه ازحالا تا لحظه ی مرگ.
هر پدر و مادر عاقلی این را می داند.
با وجود این پدر و مادر هرگز نمی توانند نسبت به نتیجه ی امور بی تفاوت بمانند.
این دو حالت داشتن قضیه ـ نگران روند کار نبودن ولی عمیقا" نگران
نتیجه ی کاربودن ـ است که تا حدی، دو جنبه داشتن پروردگار را توصیف می کند.
با وجود این به معنایی می توان گفت که خداوند حتی نگران نتیجه هم نیست
حتی نتیجه ی غایی.
شاید هم علت این باشد که پروردگار از نتیجه ی غایی هر رخدادی باخبر است.
و این دومین خیال بیهوده ی انسان است که تصور می کند نتیجه ی اعمال او
در زندگی مشخص و روشن نیست.
این شک و شبهه نسبت به نتیجه ی غایی امور است
که بالاترین دشمن تو یعنی ترس را آفریده است،
چون نسبت به نتیجه ی چیزی شک داشتن، به پروردگار شک داشتن است،
و اگر تو به خداوند شک داشته باشی باید تمام عمرت را در گناه و ترس بسر بری.
چنانچه تو نسبت به نیات پروردگار ـ و توانایی او در ایجاد این نتیجه ی غایی ـ
شک داشته باشی چگونه می توانی آسایش و آرامش داشته باشی؟
با وجود این خداوند قدرت کامل دارد تا نیات را با نتایج جور کند.
تو نمی توانی و نمی خواهی که این را باور داشته باشی
( اگر چه ادعا داری خداوند قدرت مطلق است).
بنابراین باید در ذهنت قدرتی مساوی با قدرت پروردگار
برای آن که راهی برای خنثی کردن اراده ی حق پیدا کنی، ایجاد نمایی.
بنابراین در اسطوره ات چیزی به نام <<شیطان>> خلق می کنی.
در ذهن، تو حتی خداوند را با او ـ شیطان ـ در جنگ مجسم می کنی
و نهایتا" تصور می کنی خداوند می تواند در این جنگ بازنده باشد.
همه ی اینها با آنچه ادعا می کنی در مورد خداوند می دانی تناقض دارد.
تو در خیال زندگی می کنی،
و بنابراین احساس ترس می کنی،
و همه ی اینها ناشی از این است که:
تصمیم گرفته ای به خداوند شک کنی.
ولی اگر تصمیم جدیدی بگیری آنوقت نتیجه چه خواهد بود؟
در آن صورت تو همانگونه زندگی خواهی کرد که بودا کرد،
مسیح کرد، و کلیه ی قدیسین کردند.
ولی همانطور که در مورد قدیسین اتفاق افتاد، مردم تو را درک نخواهند کرد
و اگر بخواهی احساس آرامش ، نشاط و سرور ربانی و درونی خود را توصیف کنی،
آنها گوش میدهند ولی چیزی نمی شنوند،
آنها سعی می کنند کلمات تو را تکرار کنند ولی عملا" چیزی به آن می افزایند.
آنها در شگفت خواهند بود که تو چگونه توانستی به چیزی برسی
که درک آن برای آنها مقدور نیست؟
و بعد حسادت می کنند، و آن حسادت به زودی به خشم مبدل می شود،
و بعد آنها سعی می کنند تو را قانع کنند
که در واقع این تو هستی که خداوند را درک نمی کنی.
و اگر موفق نشوند تو را از نشاط درونی ات جدا سازند،
در صدد صدمه زدن به تو بر می آیند.
و اگر به آنها بگویی که هیچ چیز حتی مرگ برایت در زندگی مهم نیست،
و تو را از نشاطی که داری باز نخواهد داشت،
و ازحقیقتی که به آن رسیده ای جدا نخواهد کرد،
آنها مسلما" تو را خواهند کشت،
و بعد ازاینکه، آرامشی که تو با تکیه بر آن مرگ را پذیرفتی مشاهده کردند،
به تو لقب قدیس می دهند و دوباره به تو عشق می ورزند.
چون این طبیعت بشر است که عشق بورزد سپس نابود کند ،
بعد مجددا" به آنچه بیش از همه برای آن ارزش قائل است، عشق بورزد.
ولی چرا؟ چرا ما این کار را می کنیم؟
وقتی گفته می شود دعایی مستجاب نشده، آنچه در واقع اتفاق افتاده این است
که احساس، حرف یا فکری که قویا" ذهن ما را مشغول کرده بود، به کارافتاده است.
با این وجود آنچه باید بدانی این است که همواره فکری در پس فکر ما است که به آن
می توان عنوان <<فکر نگهبان>> را داد، که درواقع کنترل کننده ی فکر است.
بنابراین اگر تو با ندبه و زاری چیزی را بخواهی، شانس به دست آوردن آن خیلی کم است.
چون فکر نگهبانی که در پس هر اندیشه ای خوابیده ، این است که تو اکنون چیزی را
نداری که درخواست می کنی، و این فکر نگهبان ، بصورت واقعیت تو در می آید.
تنها فکر نگهبانی که می تواند بر این فکر غلبه کند این باور و اعتقاد قلبی است
که خداوند، بدون گفتگو آنچه از او خواسته شود، برآورده می سازد.
بعضی از افراد واقعا" چنین باوری دارند، ولی تعدادشان بسیار کم است.
روند دعا بسیارآسانتر می شود وقتی، به جای آنکه به طور ذهنی تصور شود
خداوند به همه ی خواسته ها، پاسخ مثبت می دهد، بطور شهودی پذیرفته شود که،
اصولا" نیازی به درخواست نیست، در این صورت دعا به صورت دعای شکرگزاری
در می آید و به هیچ وجه جنبه ی درخواست پیدا نمی کند،
بلکه سپاسی است برای نعمت های موجود.
سوال: وقتی تو می گویی دعا سپاسی است بر آنچه هست، آیا منظورت این نیست که خدا
کاری انجام نمی دهد. و آنچه پس از دعا اتفاق می افتد، نتیجه ی عمل دعا است؟
اگر تو اعتقاد داشته باشی که خداوند قادر مطلق است که همه ی دعا ها را می شنود
و به بعضی پاسخ <<مثبت>> و به برخی پاسخ <<منفی>>
و به تعدادی <<شاید ولی نه حالا>> پاسخ خواهد داد، در اشتباه هستی.
آیا تصور می کنی خداوند، با حساب دو انگشتی تصمیم می گیرد؟
اگر بر این باوری که خداوند خالق و تصمیم گیرنده در کلیه امور زندگی تو است،
باز هم در اشتباه هستی.
خداوند(در بسیاری از موارد) مشاهده کننده است نه خلق کننده،
او همواره برای یاری رساندن در امور زندگی به تو آماده است،
ولی نه به نحوی که تو ممکن است انتظار داشته باشی.
این خواست پروردگار نیست
که شرایط و اوضاع و احوال زندگی تو را خلق کند یا خلق نکند.
خداوند تو را به صورت خودش، به تصویر خودش خلق کرد (در حدیث آمده است: خلق الله آدم
ـ علی صورته. خداوند آدم را به صورت خود آفرید.)، و تو بقیه را از طریق قدرتی که پروردگار
به تو تفویض کرد، بوجود آوردی.
خداوند روند زندگی و خود زندگی را به صورتی که می دانی به وجود آورد.
با وجود این خداوند به تو انتخاب آزاد داد تا با زندگی آنچه را که می خواهی بکنی.
به این ترتیب ، اراده ی تو در واقع اراده ی پروردگار است.
تو زندگی ات را آنطور که انتخاب کرده ای می توانی ادامه دهی
و خداوند در این مورد رجحانی قائل نمی شود.
این خیالی بس باطل است اگر تصور کنی که خداوند به این شکل یا آن شکل
به کار تو دقت و توجه دارد.
عزیزان در پناه حق هستید ..... تا فردا
با سپاس از بیدار دل عزیز توحید
به نام بی نام او
سلام بر رهروان و عاملان راستین عشق و بیداری
در درون ماست كه همه چيز آفريده مي شود و ما هستيم كه به دنيا رنگ و جاذبه مي دهيم.
....................و كان الانسان ظلوما جهولا ............
........انسان نمي دانست كه چه امانتي را بر مي دارد.......
انسان دانه جانانه است كه در دل خود استعداد هزاران هزار جنگل و بيشه را دارد
كه بايد در دستان خداوند و در زير تابش نگاه او بيافريند.
مصالح بناي باشكوه زندگي ما "" نوع نگاه "" ماست.
....ما راه را پيدا نمي كنيم، بلكه با هر گامي كه بر مي داريم راه را " می سازیم"....
زندگي هر انساني واجد فراز و نشيب و گام برداشتن بر ناشناخته هاست.
در حاليكه زندگي ساير مخلوقات بدينگونه نيست، زيرا ما جانشين و نماينده اوييم و مي بايست
آفريننده شادماني، خنده، همدلي ، همسفري و دوستي باشيم.
از آنجايي كه هستي، يك قدم برو جلوتر.
شرايط تابع متغير وجود توست. تو تابع شرايط نيستي.
شرايط در نگاه ما آفريده مي شود و با تغيير و نحوه تفسير ما عوض مي شود.
..... لئن شكرتم لئن لزيدنكم....
.... وقتي شما، خودتان را قسمت مي كنيد، ما شما را زياد مي كنيم......
وقتي تو شروع به حركت مي كني، در وجودت انرژي عظيمي توليد مي شود
كه همه خوبيها و زيباييها را به سمت خودش مي كشد.
" گاهي به باغم مي كشد، گاهي داغم مي كشي، تا باز شود چشمان من"
زندگي انسان زيباترين عشق دنياست. و
......
هيچ قطره اي نيست كه راه دريا را گم كند و ما توسط شيبها كه آواز عشق خداوند است
به سمت او كشيده مي شويم.
"" شيب دستان من است كه تو را مي لغزاند كه به سمت من بيايي ""
سوال: آیا من نمی توانم هر چه را که آرزو می کنم طلب کنم؟
این سوالی است که در طول قرون مطرح و پاسخ داده شده .
معهذا بد نیست بدانی که:
تو آنچه را که بخواهی به دست نخواهی آورد و ضمنا" نمی توانی هر چه بخواهی
بدست بیاوری. چون همان درخواست کردن چیزی نشانه ی این است که تو چیزی
کم داری ( وقتی تو چیزی طلب می کنی یعنی نداری، یعنی نعمتهای بیکران حق
را نمی بینی که <<چیزی می خواهی>>.) و چنانچه تو درخواست چیزی بکنی،
این عمل دقیقا" تجربه ی - خواستن - را در واقعیت تو بوجود می آورد.
بنابراین دعای صحیح، دعای درخواست کردن چیزی نیست
بلکه دعای تشکر است.
زمانی که تو از پیش، از خداوند برای چیزی که مورد آرزوی تو است، تشکر می کنی،
در واقع این بدین معنا است که آن آرزو، تحقق یافته است.
بنابراین تشکر مهمترین حرفی است که به پروردگار زده می شود.
چون اعتراف به این واقعیت است که، خداوند قبل از اینکه چیزی از او بخواهی
آنرا به تو عطا کرده است.
بنابراین هرگز درخواست نکن بلکه، شکرو سپاس بگو.
سوال: خوب اگر من از خدا برای خواسته ی مورد نظرم از قبل تشکر کردم و خواسته ام
هرگز برآورده نشد چه؟ این نومیدی منجر به سرخوردگی تلخی نمی شود؟
از سپاس و حق شناسی نباید به عنوان وسیله ای کارا برای پیشبرد ماهرانه کاری،
استفاده کرد، منظورم شیوه ای است که با آن بتوان عالم هستی را فریب داد.
تو نمی توانی به خودت دروغ بگویی.
ذهن تو از افکار واقعی تو آگاه است، اگر تو بگویی، پروردگارا من از تو برای فلان و
فلان چیز سپاسگزارم و در عین حال برایت مسلم باشد که آنچه گفتی در واقعیت فعلی
تو وجود ندارد، پس از خداوند هم نمی توانی انتظار داشته باشی که شفافیتی کمتر ازتو،
نسبت به موضوع داشته باشد، و آنچه خواستی برایت فراهم کند.
خداوند از آنچه در ذهن تو می گذرد آگاه است و آنچه تو می دانی چیزی است
که به صورت واقعیت بر تو آشکار شده است.
سوال: ولی چگونه می توانم برای آنچه وجود خارجی ندارد شکرگزار باشم؟
به کمک سپر ایمان، اگر تو ایمانی به کوچکی دانه ی خردل داشته باشی ( اشاره به انجیل)
می توانی کوهها را به لرزه در آوری. خداوند این را به نحوه های گوناگون و از طریق
هر (معلمی) که بتوانی نام ببری، گفته است که آنچه را که تو انتخاب می کنی چنانچه
به نام خداوند انتخاب کنی، آنرا بدست خواهی آورد.
سوال: معهذا بسیاری از مردم عقیده دارند که دعایشان بدون جواب مانده.
هیچ دعایی بدون پاسخ نخواهد ماند.
هردعایی ـ هرفکری، هر اقراری، هر احساسی ـ خلاق است.
به میزانی که آن فکر برای تو واقعی باشد و جدی تلقی شود،
به همان شدت در تجربه ی تو تبلور پیدا خواهد کرد.
خوبان ادامه..... تا فردا
حق یارتان
خـــــداونــدا
تـــــو آگاهی، ز اندک آرزوی من
شناسی بنده ئ خود را، و دانی جمله خوی من
بود مهرت زحد بيرون
تـــــو ای نيکو شبان من
چنين گفتی که آگاهی، ز دانه دانه موی من
گه فرسودگی و غم، زمان شادی و عزت
به درگاهت شتابانم که باز است آن بسوی من
در اين دنيا تــــــو را دارم
يگانه مهربان من
بود فخرم همه در تـــــو
تــــــو هستی آبروی من
تــــــو را دارم چه خوشبختم
هميشه شاد و خوشبختم
خوش آن روزی که پيوستم
به تــــــو ای مهربان من
تــــــو را دارم، که را خواهم؟
تــــــوئی مقصود و همراهم
به نزدت دائم آرامم
تـــــــو ای نيکو خــــــدای من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسیاری از افکار و احساسات به دلایل و انگیزه هایی بوجود آمده اند و بطور مستقیم
توسط خدا خلق نشده اند.
بسیاری ازتجربه ها هم از این افکار و احساسات ناشی شده اند.
مشکل قضیه، تمییز و تشخیص درست از نادرست است تا بتوانیم بین پیامهای
رسیده از جانب پروردگار و آنچه از منابع دیگر آمده است تفاوت بگذاریم.
ما با بکارگیری قانون ساده ای می توانیم به این تمییز برسیم:
بالاترین افکار ، شفاف ترین کلمات، و بزرگترین احساسات ، همواره متعلق به خداوند هستند.
هر چه کمتر ازاین باشد از منابع دیگر آمده است.
فکر می کنم این تمییز و تشخیص کار مشکلی نباشد، چون حتی یک شاگرد ابتدایی
می تواند بالاترین ، روشن ترین و بزرگترین را تمییز دهد.
با وجود این اجازه دهید راهبردهایی هم ارائه شود:
بالاترین افکار، افکاری هستند که حاوی نشاط و شادی میباشند.
شفاف ترین کلمات، کلماتی هستند که حاوی حقیقت میباشند
و بزرگترین احساسات، احساساتی هستند که تو عشق می نامی.
شادی ، حقیقت ، عشق این سه قابل جا به جایی هستند
و یکی همواره به دیگری می انجامد.
ترتیبی که آورده می شوند به هیچ وجه مهم نیست.
با دریافت این راهبردها و دادن این تمییز که چه پیامی از جانب خداوند است
و چه پیامی از منابع دیگر آمده، تنها سوالی که باقی می ماند این است که آیا به پیام
پروردگار توجه و اعتنا می شود؟
به بسیاری از پیام های خداوند توجه نمی شود، علت این است که تعدادی از آنها بیش از
آن نیکو و پسندیده هستند که واقعیت داشته باشند.
عده دیگر بیش از آن مشکل به نظر می رسند که دنبال شوند.
و تعدادی هم به غلط درک و استنباط می شوند.
بسیاری هم اصلا دریافت نمی شوند.
قوی ترین رسول پروردگار تجربه است، حتی این را هم شما مورد غفلت قرار می دهید.
این یکی را شما <<به ویژه>> نادیده می گیرید.
اگر شما به تجربه تان پاسخ داده بودید، دنیایی که اکنون در آن به سر می بریم،
کاملا" متفاوت ازاین بود. حاصل اینکه شما به تجربه تان گوش نمی دهید این است که،
مرتب آن را تجدید و زنده می کنید، مکرر در مکرر.
چون خداوند نه از هدفی که دارد عدول می کند و نه اراده اش را نفی می کند.
لذا شما نهایتا" ، دیر یا زود، پیام را دریافت می کنید.
با وجود این خداوند هرگز شما را مجبور نمی کند، و هرگز به زور وادار به کاری نمی کند،
چون به شما اراده ی آزاد داده - این قدرت را که به آنچه انتخاب می کنید، عمل کنید.
و این را هرگز ازشما سلب نخواهد کرد.
بنابراین پیام مشابهی را بارها و بارها ، در طول هزاران سال و به هر گوشه ای از عالم هستی
که شما اشغال کرده باشید می فرستد.
آنقدر پیام را می فرستد تا بالاخره آن را دریافت کنید،
به گوش بسپارید و از آن خود بدانید.
پیامهای خداوند به صدها شکل، در هزاران لحظه، و در طی میلیون ها سال به شما می رسد.
اگر واقعا" به آنها گوش فرا دهید، آنها را از دست نمی دهید.
اگر قلبا" آنها را به گوش جان بسپارید، نمی توانید نادیده بگیرید،
و از اینجا است که ارتباط شما به طور جدی برقرار می شود.
در گذشته تو صرفا" با خداوند حرف می زدی، به سوی او دعا می کردی،
شفاعت می خواستی، التماس و زاری می نمودی.
ولی حالا خداوند است که پاسخ می دهد همان کاری که اکنون انجام می دهد.
همراهان عزیزم، ادامه ی گفتگو ..... فردا..
یا حق
بله به شما ..... به شما که یک ایرانی هستی. به شما که هموطن منی.
به شما که در گوشه گوشه ی خاک پهناور ایران ساکن هستی.
یا مثل من در جایی دیگر از خاک زمین خدا بسر می بری. سلام بر شما.....
برادرم، خواهرم، هموطنم چه بنامم تو را؟
آنگونه که دوست داری از دلم بشنو.......اما لحظه ای با دقت به من گوش کن!
عزیزانم، بارها گفتم، که همه از بدیها میگویند..بیایید ما از خوبیها بگوییم.
همه از منفی ها می گویند..ما ازمثبت ها بگوییم.....
نیمه ی خالی و نیمه ی پر لیوان رو ول کنیم.....به آب تو لیوان نگاه کن...
لیوان آب داره..
هنوز ما هستیم.
هنوز ما زنده ایم.
پس منتظر چه کسی هستیم؟
در صورتی که حتی اعتقاد داریم به اینکه یک کسی قراره بیاد.....برای نجات ما..
لا اقل خودمون و آماده کنیم.
مهیا باشیم برای اون روز.....
عزیزان من، همه برای اثبات خدا، برتری دین خدا و حقیقت
داریم دور خودمون می گردیم.
"" آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم...یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم""
آیا حق و حقیقت، خداوند نیازمند اثبات ماست؟!!
آیا نیازی به اثبات دارد؟؟!!!
خداوند نزدیکتر از اون چیزیه به ما که حتی ما فکرش و بکنیم.
و ما در جستجوی او و برای اثبات حقیقتی که خودمون میشناسیم..
دائم در حال ستیز و نزاع با یکدیگریم.
هر کدوم فکر می کنیم، که من یکی درست می گویم ..
حتی حاضر نیستیم به هم گوش کنیم و همدیگر رو بپذیریم.
باور داشته باشید، که مسلمان و مسیحی، یهود و هندو .....
و هر کسی که به خدا ایمان داشته باشد،
همان خدای واحد یکتا را می پرستد.
حتی..حتی کسی که با زبانش می گوید که اعتقادی به خدا ندارد.
او نیز در اعماق قلبش، وقت دلتنگی و تنهایی خدا را صدا می زند.....
هر کدام از ما با اسمی دیگر او را می جوید.
"ای قوم به حج رفته کجایید کجایید..معشوق همین جاست بیایید بیایید"
و ما همانقدر که به خدا نزدیکیم، احساس دوری داریم.
من تا خودم رو دوست نداشته باشم، دروغه که بگویم تو را دوست دارم.
و وقتی آفرینش خدا رو دوست ندارم.
چگونه میتونم بگویم که خالق مخلوق را دوست دارم؟
خوبان، زندگی واقعی نیست.
زندگی یک خواب و رویاست.
در این خواب غفلت بیش ازاین غرق نشیم.
ما بیدارباشیم.
دست از دشمنی و اعتراض و جنگ و ستیز با یکدیگر برداریم.
""بنی آدم اعضای یکدیگرند...که در آفرینش ز یک گهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار......دگر عضوها را نماند قرار""
دیگه بچه های کوچیک هم این رو بلدند.
ازبس از زبون ما بزرگترها شنیدند. اما رو راست باشیم.....
ما هنوز معنیش رو بیاد نداریم که در عمل به انجام برسونیم.
چه کسی مخالف صحبت منه؟
نتیجه را داریم می بینیم دیگه.....
همه تنها............
همه گرفتار و ...و .. و... قرار گذاشتیم از منفی ها نگیم.
""هفت شهر عشق را عطار گشت. ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.""
خداوند میفرمایند:
هیچ کسی رو به صورت دشمن نبینید که من فقط فرشتگان رو بسوی شما فرستادم.
در صورت هر کسی خداوند را ببینید با تجربه ای متفاوت.
و بدانید.....وقت، پول، عشق به قدر کافی دارید.
این یک راز خلقت هست.
حالا از تفکرات مسیحیان امروزی باشه، یا از مسلمان...
یا از هر مرام و مسلک و مذهبی دیگر.
مهم اینه که ما رو با هم مهربانتر ..صمیمی تر و دوست داشتنی تر می کنه.
آیا این احساس مغایرت با ذات خداوند دارد؟
بیاییم با هم مهربان باشیم...........
حق یارتان

من در همه مواقع و در همه جا با بندگانم صحبت می کنم، مهم نیست که من با چه کسی
صحبت می کنم، بلکه، چه کسی به من گوش می کند؟
ابتدا بهتر است به جای واژه ی صحبت، از کلمه ی ارتباط استفاده کنی، چون واژه ای بهتر،
کامل تر و دقیق تر است. وقتی تو سعی می کنی با پروردگارت گفتگو کنی- او و تو، تو و او،
فورا" گرفتار محدودیتهای غیر باور کلامی می شوید، و به همین دلیل خداوند صرفا" از
طریق کلمات ارتباط برقرار نمی کند، در واقع به ندرت چنین کاری می کند.
متداولترین شکل ارتباط ازطریق احساس است.
احساس، زبان روح است.
اگر می خواهی بدانی این کار یا این چیز برای تو خوب است، نگاه کن و ببین چه
احساسی نسبت به آن داری؟ گاهی مشکل است ما احساسات خود را کشف کنیم، و
مشکل تر از آن، بیان احساسات است. با وجود این بالاترین حقیقت وجود تو، در
عمیق ترین احساسات تو نهفته است. رمز کار پی بردن به آن احساسات است،
اگر بخواهی می توانی بفهمی چگونه، ولی ابتدا بهتر است، به پاسخ سوال اول برگردی.
خداوند ضمنا" ازطریق فکر، ارتباط برقرار می کند. افکار و احساسات یکی و یکسان
نیستند،اگر چه ممکن است همزمان اتفاق بیفتند، برای ارتباط ذهنی، پروردگار اغلب از
تصاویر و تصورات استفاده می کند. به همین دلیل افکار، به عنوان ابزار،
وسیله ی موثرتری برای برقراری ارتباط به شمار می آیند.
علاوه بر افکار و احساسات، خداوند از ابزار تجربه به عنوان وسیله ی
ارتباطی مهم و عظیم استفاده می کند.
و نهایتا"، زمانی که احساسات، افکار ، و تجربه همگی شکست می خورند، خداوند از کلمات
استفاده می کند.
کلمات به عنوان برقرار کننده ی ارتباط کمترین تاثیر را دارند.
چون اغلب بد فهمیده و بد تعبیر می شوند.
می پرسی چرا اینطور است؟ این به دلیل ماهیت کلمات است.
کلمات صرفا" کلمات ادا شده هستند:
اصوات و اداتی که نماینده ی احساسات، افکار و تجربه میباشند.
آنها نمادها، علامات و نشانه هایی هستند. آنها واقعیت نیستند و چیز واقعی نمی باشند.
کلمات ممکن است به درک بعضی از معانی کمک کنند.
تجربه به تو کمک می کند، تا شناخت پیدا کنی.
با وجود این پاره ای چیزها هستند که تو نمی توانی تجربه کنی.
لذا من ابزاردیگری برای شناخت در اختیارت گذاشته ام.
همه ی اینها احساسات نامیده می شوند، افکار هم البته بایددخالت داده شوند.
طنز قضیه در این است که، تو این همه تاکید روی حرف پروردگار می گذاری
ولی به تجربه اهمیت نمی دهی.
در واقع ارزشی که تو برای تجربه قائل هستی به قدری ناچیز است
که وقتی آنچه را ازخداوند تجربه کرده ای،
متفاوت از چیزی است که از او شنیده ای، بطور خود به خود تجربه را کنار می گذاری
و به کلمات می چسبی، و این در موقعیتی است که باید خلاف این کار را می کردی.
شناختی که تو به طور واقعی و شهودی از چیزی داری،
در نتیجه ی تجربه و احساسی است که نسبت به آن چیز داری.
الفاظ صرفا" می توانند نماد آنچه تو می دانی باشند، و ضمنا" ممکن است
تو را دچار سر در گمی کنند.
"" عزیزان ادامه ی گفتگو شنبه ی آینده""
يکی بود... يکی نبود، غير از خدا هيچ کس نبود.
زمانهای زيادی می گذشت... و او همه چيز را نظاره می کرد.
او همه چيز را می دانست، چون او دانای مطلق است.
اين مهم نيست که به چه نامی خوانده ميشود، مهم اين است که او هستی و انرژی ای است، که همواره بوده... هست و خواهد بود..... تا ابدالاباد...... پايانی ندارد، چون آغازی نداشته است.
( همه ميدانيم که انرژی ازبين نميرود، تنها از حالتی به حالت ديگر تبديل ميشود)
در اينجا ميخواهم مثالی بزنم، انرژی گرما را در نظر بگيريد. تصور کنيد اگر فقط گرما وجود داشت!
و سرما نبود.... ما ميدانستيم که گرما هست، اما چون سرمائی نبود... گرما را نمی شناختيم.
( در صورت نبود ِ سرما، پس گرما هم نبود) - چون در غـياب چيزی ديگر، آنچه که هست، نيست.
به علت وجود سرما و تجربه ي احساس سردی، ما گرما را می شناسيم و احساس گرم بودن را تجربه می کنيم و بالعکس.
خداوند نيز همه ي چيزی است که بود، و چيز ديگری نبود.
همه ي آن چيز ( خداوند ) نمی توانست خودش را بشناسد. چون چيز ديگری نبود.
خداوند به عـظمت مطلق خود تنها ازطريق ادراک شناخت داشت، نه ازطريق تجربه.
همه ي آنچه که هست ( خداوند ) ميدانست، هر چه بود، همين بود. ولی اين کافی نبود.
از اينرو اشتياق داشت، تا خودش را تجربه کند.
و اين تجربه، تنها از طريق تجلی ِ ذاتش امکان پذير بود.
پس می بايستی، آنچه که نيست، در مقابل ِ آنچه که هست..... متجلی می شد.
در غيبت ِ آنچه نيست، آنچه که هست، نا شناخته می ماند.
اين نامرئی، شنيده نشده، ديده نشده و ناشناخته،
تصميم گرفت تا خودش را به عنوان ِ قادر مطلق، تجربه کند.
برای انجام اين کار، می دانست که بايد از نقطه ي رجوع درونی استفاده کند.
چون او می دانست، که چيز ديگری نبود. و او هرگز نمی توانست خودش را از
نقطه ي رجوعی بيرون از خودش بشناسد. چنين نقطه ای وجود نداشت.
و اما نقطه ي رجوع درونی ..... تنها راه که برای کسب اين تجربه وجود داشت... و آن تجلی به جلوه های مختلف بود که هر جلوه در عين حال که از هستی... برخوردار بود، نيستی ... را نيز به همراه داشت.
از نظر منطقی، هر جزئی کوچکتر از کل است. هنگامی که کل خودش را متکثر سازد. هر جزئی، با توجه به کمتر بودن از يک کل، می توانست بقيه ي خودش را ببيند و عظمت و بزرگی را مشاهده کند.
بنابراين، همه ي آن چيز..... تکثر يافت. و در يک لحظه ي با شکوه، بصورت آنچه اين هست و آنچه آن هست، در آمد. برای اولين بار ، اين و آن، کاملا جدا ازيکديگر، بوجود آمدند.
اگر چه در عين حال، هر دو همزمان وجود داشتند.
همانطور که همه ي آنچه، نه اين بود و نه آن بود، وجود داشت.
در لحظه ي اين انفجار بزرگ که از درون صورت گرفت، خداوند نسبيت را خلق کرد،
با لا ترين هديه ای که خداوند به خود داد.
بنابراين، رابطه بالا ترين موهبتی است که خداوند به تو عطا کرد.
اين وجود است که همه چيز را در بر می گيرد.
اين وجود است که فضا را از خود آکنده ساخته است.
و ..... اين وجود مطلق است که جلوه های خويش را به ظهور می رساند.
خداوند، وجود مطلقی است که عالم هستی تجليات و ظهورات اوست.
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی ازشمردن زیاد
بوی اسکناس ... تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن ی دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دلک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی، که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه..... بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه، پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی
هوس ی آب تنی
با اینا زندگیمو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
سال نو بر ایران و ایرانی و تمام عزیزانی که نوروز را جشن میگیرند
مبارک باد
در یک جمع بندی، انسانها را به سه دسته تقسیم می کنند:
۱- انسانهای بی تفاوت: انسانهایی هستند که هر اتفاقی در اطراف و پیرامونشون
بیفته، براشون فرقی نمیکنه. فقط تماشاگر هستند.
۲- انسانهای تاثیر پذیر: انسانهایی هستند که با شنیدن هر سخن و اندیشه ای، به آن
سمت گرایش پیدا می کنند و هر چیزی را براحتی و آسان می پذیرند.
۳- انسانهای تاثیرگذار: انسانهایی هستند که خود خالق هستند و ایجاد تغییر می کنند.
دوستان انتخاب ما چیست؟
خود را در کدامین دسته قرار می دهیم؟
آگاهانه انتخاب کنیم و آنرا هدفمان قرار دهیم و حداقل در هر گروه که هستیم،
بهترین ِ آن باشیم!
موافقید؟
عزیزانم، دلنوشته ای را تقدیم شما میکنم و از شنبه ی آینده به لطف یزدان،
گفتگو با خدا را آغاز خواهیم نمود.
در شهر و دیار عشق یاران همگی جمعند
آسوده و آرامند وز لطف صمد مستند
پاکیزه صفت، عاشق، خاموش و رضامندند
در میکده ی عرفان، محبوب و خردمندند
وز بیم حذر دارند، لبخند به لب دارند
وز روز و شب عالم، شرحی منتظم دارند
دیوانه و درویشند، عاشقتر از بیشند
در مدح و ثنای یار، گویی، در آتیشند
بر دوست نظر دارند، در جان گهر دارند
دردانه و فرزانه، وز حسن ثمر دارند
بینا دل و زیبایند، هم خویش و هم آوایند
در بارگه جانان، افتاده و شیدایند
بر مرکب حق بیدار، وز زشت و دروغ بیزار
با صلح و صفای جان ، آماده و هوشیارند
با سوختگان همسوز، با دلشدگان دلجو
مردانه، صبورانه از جهل گریزانند
روحانی و ربانی، در عشق و طرب بانی
در این سفر فرصت، چند روزی مهمانند
یا رب کریم ما نیز، این دم، به شکرانه
به قافله پیوستیم، ما را تو رسان خانه.......
تا دیدار یاران.....یا حق
دوستان خوبم درود و سلام برشما
ممنون از همراهی همه ی شما عزیزان،
این برایم خیلی با ارزش هستش.....
که این لحظات با ارزش بودن را با شما سپری می کنم.
ما همه می دانیم که بر اثر یک تصادف و اتفاق.....
پا به عرصه ی وجود نگذاشته ایم.
هر کدام از ما رسالتی داریم و گر چه اهداف و آرزوهایی شخصی داریم
اما بصورت ناخودآگاه و برخی از ما خودآگاه در مسیر تکامل در حرکتیم.
و رفته رفته با تجاربمان در می یابیم که:
هدف از زندگی شناخت خود، خلق خود، تجربه کردن گوهر الهی خویش می باشد.
ما این کار را هم اکنون و هر روز انجام می دهیم.
هر فکر، هر کلمه، هر عملی که از ما سر می زند،
اعلامی است به جهان هستی، این، "همان من هستم."
اکثر ما این کار را بطور ناخودآگاه و بدون فکر انجام می دهیم.
ما تصمیم می گیریم، خلق می کنیم.
و آن که را هستیم بدون فکر کردن، تجربه می کنیم.
کاری که ما انجام می دهیم یک کار خلاق است
که بدون فکر انجام می شود.
این ممکن است یک قضاوت خشن به نظر برسد.
اما اگر صادقانه به زندگی خود نگاه کنیم،
می بینیم که حداقل تا اندازه ای واقعیت دارد.
اکثر ما در طول عمرمان بیشتر در رویا زندگی می کنیم.
ما هر کار را به طور خودکار انجام می دهیم.
ازیک مکان به مکان دیگر می رویم،
از وظیفه ای به وظیفه ی دیگر.....
وازسخنی به سخن دیگر وارد می شویم،
بدون آنکه روی آنچه انجام می دهیم تعمق کنیم.
ما بدون فکر حرف می زنیم، بدون فکر کار انجام می دهیم،
و بدون تامل، فکر می کنیم.
ما درباره ی آنچه انجام می دهیم، فکر نمی کنیم.
با وجود این ما در مورد همه ی اینها یک فکر کلی داریم، و این
خطرناکترین فکری است که ممکن است داشته باشیم.
" تصور ما بر این است که هیچ کدام از اعمال ما تفاوتی ایجاد نمی کند."
در واقع همه ی اینها چرا و دلیلی است برای وضعی که در حال حاضر ما
داریم.
دوستان عزیزم، مطلبی را که لطف نمودید و خواندید از کتاب گفتگو با خدا
به ترجمه ی زیبا و روان خانم توراندخت تمدن (مالکی) بود. نویسنده ی این
اثر فوق العاده ی، الهام شده، Neale Donald Walsch می باشد.
تصمیم دارم زین پس مطالبی از این کتاب را با شما مرور کنم
و سفری در نور را با شما تجربه کنم.
از همراهیتون سپاسگزارم.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرغ چه عزا باشه و چه عروسی خورده میشه . به حالش هیچ فرقی نمی کنه .
من دلم می خواد که مردم مرغ نباشن. این هدف اصلیه منه حرف اصلی من به آدمها اینه که می تونه هر کسی صاحب فکر و انتخاب و قدرت باشه می تونه مرغ نباشه.
می تونه دیگرون براش تصمیم نگیرین می تونه که سرشو نبرن بایستی که تک تک به این آگاهی برسیم .
این که خطرات رو بگیم مردم رو دنباله رو هدف خودمون کنیم و مردم بازم مثل مرغ دنباله رو جمع بشن و تحت احساسات عمل کنن و یا تحت فشار و یا با کلمات قشنگ یا با شعارهای خوب با عدالت جویی و ... هر چی و هر قدر هم که هدف ما مقدس باشه و درست و هر انقلاب و دگرگونی که ایجاد بشه بازم دست آخر ما دور و برمون یه مشت مرغ داریم . و مرغ هم به ناچار باید سرش بریده بشه این قانون طبیعته اما اگه مردم مرغ نباشن چی؟
اگه من صلاحشون تشخیص ندم بلکه هر کسی خودش بهترین صلاح رو بدونه و جامعه ریشه ای و اصولی اصلاح بشه و همه به یه آگاهی جمعی برسن وقتی همه آگاه باشن همه با هم به توافق می رسن .
باید سعی در رشد مردم داشت باید توسعه و پیشرفت در زمینه فرهنگ ایجاد بشه باید این فرهنگ جا بیفته که دیگه کسی نخواهد مرغ باشه به صرف اینکه مرغ بودن راهتتره . اینم به وطن ما فقط محدود نمیشه .
درسته که اگر یه رهبر بود و حقیقت حق رو نشون می داد طی مسیر و انتخاب حق و باطل خیلی بهتر و با کیفیت تر انجام میشد ولی الان که یک چنین رهبری جهانی و مسلطی نیست و این غیبت امام و رهبر وجود داره همه اینا نشون دهنده اینه که بشر به اون حدی رسیده که کمی به حال خودش گذاشته بشه تا تصمیم بگیره می خواد مرغ باشه یا نه
پس هیچکدوم ما رهبر نیستیم همه باید با هم همفکری کنیم باید بشربت رو از مرغ به انسان ارتقا’ بدیم و با هیچ کسی هم جنگی نداریم چون همه اعضای یک پیکریم و نابودی عده ای از ما حتما مضراتی برای ما خواهد داشت .اما اگر هم بر ما حمله شد آخرین راه راه دفاع هست .
امام حسن نیز همینگونه بود . خلق عظیم داشت . صبر فراون . و چه مردمی ....
و در زمان چه حاکمی ... در زمان اکثر امامان ما مردم و حاکمانی همچون زمان امام حسن وجود داشت چقدر امام حسن و امام رضا مظلوم هستند . حسن یک کوه تنها بود...
و یا امام زمان ...
چرا اینقدر تنها بودند . تنها یک یزید وجود داشت آن هم زمان امام حسین .
تصور کنیم امام رضا هم میخواست با مامون همان کار را بکند که امام حسین با یزید ....
چه میشد ؟
اون هم در مقابل مردم آن زمان ...
امام رضا هنگامی که با بی چیزان غذا می خوردند و فردی به ایشان گفت که اینکار برای شما خوب نیست بدو فرمودند که چرا چنین حرفی می زنی مگر خدای ما یکی نیست و همه بنده خدا نیستیم؟
تسلیت باد برما .
تا بعد یا حق.
|
|
سلام خوب من.....
فقط همین امروز خوب باشم.
فقط همین یک امروز را خوبی کنم، بخاطر خود ِ خوبی!
همین امروز که بیدار میشم به خودم، به روحم سلام بگم. روزم را با لبخند آغاز کنم.
همین یک روز را، همه چیز را مثبت ببینم.
در مقابل ناملایمات و پستی و بلندیهای این یک روز، آرام و ملایم برخورد کنم.
همین امروز خودم را خیلی دوست داشته باشم.
و با خودم و با همه مهربان باشم.
به دوست و عزیزی که مدتهاست، ازش خبر ندارم، یک تلفن بزنم و حالش را بپرسم.
و بهش بگم دلتنگت هستم!
فقط همین امروز را تنها، به خاطرات خوش گذشته فکر کنم.
و خدای مهربان را بابت همه ی چیزهای خوبی که به من داده شکر کنم
و بخاطر اینکه از تمام آرزوهای قشنگی که در دلم هست و ازشون خبر
داره......... قدردانی کنم.
همین یک امروز را با عشق زندگی کنم.
............................
بار ِ غم را به زمین بنه
بگذار... بگذار از دوش خود بر زمین
تا به کی ستیز و جدال؟
تا به کی؟
تا به کی میخواهی حمل کنی بر دوش خویش این بار گران؟
این بار گرانی که گر هر لحظه اراده کنی و بر زمین بگذاری
تو را در خلوت ِ آرام ِ انس فرود میآرد!
آری عشق را در ذره ذره ی هستی لمس کن
و با عشق بر عشق لبخند بزن.
""سلام بر خدای عشق""


