تبليغاتX
دلبر 14 ساله ! - چرا؟!دلبر چهارده ساله

دلبر 14 ساله !

چرا؟!دلبر چهارده ساله

به نام خدا

سلام.

موضوع بر می گرده به همون چهارده سالگی من . این سن، سنی است که ذهن از پویایی خاصی برخورداره و البته بسیار حساس وتاثیر پذیره ..

توی این سن کتاب زیاد می خوندم اکثر آثار معروف نویسندگان بزرگ رو خونده بودم و به قدری از خوندن این کتابها لذت می بردم که نمی فهمیدم کی شب میشه ...

همه جور کتابی رو هم می خوندم از رمان گرفته تا سیاسی و عرفانی و ادبی و فلسفی و...

چه کتابهایی! سینوهه – اسرار قصر اپستین ... در بین این کتابهای خوب یه روز رسیدم به داستان داش آکل . خدا می دونه چقدر از خوندنش لذت بردم. توی کتاب اشاره کوتاهی شده بود به معشوقی که چهارده سال داشت و منم دقیقا چهارده ساله بودم . به نظرم جالب اومد که بشه معشوقی چهارده ساله باشه و قهرمان قصه هم که داش آکل چهل ساله ...

بعد از خوندن داستان در طبع من تغییراتی به وجود اومد . حس کردم دستم می خواد بنویسه.

اولین شعرم رو در همین زمان گفتم ... چند داستان نوشتم . مطالعه ام بیشتر سمت و سوی ادبی گرفت . آثار ویکتورهوگو و لامارتین و امثال هم تا جایی که برای خودم تخلص دلبررو انتخاب کردم کم کم کتابهای فلسفی و منطقی و مذهبی و عرفانی هم برای خودشون جا پیدا کردن. راسل – سقراط – هیوم – مارکس – داروین – اسپینوزا... شریعتی - مقدادی اصفهانی – مطهری – خمینی – خیاط – خانقاه نشین ها ... حلاج – کریشنا – اوشو ...

جهتی که همه میرن منم داشتم می رفتم به سمت خودشناسی یا خدا شناسی ...

 خلاصه هر سمتی راهم می دادن می رفتم .

چون سوالات و چراها توی ذهنم هی بیشتر میشد خلوت منم بیشتر میشد. و خداوند هم در این بین به من نعمت بزرگی رو عطا فرموده بود نعمت آزادی و انتخاب ...

کسانی هستن که برای بدست آوردن این دو ناگزیر به مبارزه و تلاش هستن ولی خب خدا میدونست من زیاد وقت تلف می کنم خودش بهم اینا رو مجانی داد...

کم کم که این کتابها رو می خوندم گویی دو شق شدم یک شق من کارشناس شده بود و جوابگو و شق دیگرم کودکی ساده و سراسر سوال ... که البته این دو شق بودنم در خلوت رخ می نمود. اینقدر با خلوتم انس گرفتم که شق اول شد خلوت چهل ساله و شق دوم شد دلبر چهارده ساله ...

یادمه یه روز که داشتم از خلوت چهل ساله با یه مغز پر از سوال در باب جبر و اختیار می پرسیدم با ترش رویی بهم گفت :

-         من به تو می گم دلبری کن تو میگی این ریشتو چند وقته نزدی اینقدر بلند شده؟ آره دلبر چهارده ساله ؟!!

این حرفش تاثیر عمیقی به دلم گذاشت .

در جوابش گفتم :

-         وقتی با سفید چشمی به کنار پنجره ذهن رفتم و صدا زدم: رام رام

می بایست نجیبانه و محکم درها را می بستم و به حجله قلبم می رفتم ..

و آنگاه رام را آنجا منتظر و مشتاق می یافتم...

الان حدود ده سال گذشته ولی دلبر چهارده ساله چون هنوزم دلبر چهارده ساله است گاهی یادش می ره خونه کجاست . ولی خلوت هر بار می بخشدش...

 

 دلبر، من یا توی نوعیه.

یا حق.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت23:13توسط بیتا سالک |