تبليغاتX
دلبر 14 ساله ! - ( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۱

دلبر 14 ساله !

( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۱

بنام او..... که هر چه هست، همه از اوست

يکی بود... يکی نبود، غير از خدا هيچ کس نبود.

زمانهای زيادی می گذشت... و او همه چيز را نظاره می کرد.

او همه چيز را می دانست، چون او دانای مطلق است.

اين مهم نيست که به چه نامی خوانده ميشود، مهم اين است که او هستی و انرژی ای است، که همواره بوده... هست و خواهد بود..... تا ابدالاباد...... پايانی ندارد، چون آغازی نداشته است.

( همه ميدانيم که انرژی ازبين نميرود، تنها از حالتی به حالت ديگر تبديل ميشود)

در اينجا ميخواهم مثالی بزنم، انرژی گرما را در نظر بگيريد. تصور کنيد اگر فقط گرما وجود داشت!

و سرما نبود.... ما ميدانستيم که گرما هست، اما چون سرمائی نبود... گرما را نمی شناختيم.

( در صورت نبود ِ سرما، پس گرما هم نبود) - چون در غـياب چيزی ديگر، آنچه که هست، نيست.

به علت وجود سرما و تجربه ي احساس سردی، ما گرما را می شناسيم و احساس گرم بودن را تجربه می کنيم و بالعکس.

خداوند نيز همه ي چيزی است که بود، و چيز ديگری نبود.

همه ي آن چيز ( خداوند ) نمی توانست خودش را بشناسد. چون چيز ديگری نبود.

خداوند به عـظمت مطلق خود تنها ازطريق ادراک شناخت داشت، نه ازطريق تجربه.

همه ي آنچه که هست ( خداوند ) ميدانست، هر چه بود، همين بود. ولی اين کافی نبود.

از اينرو اشتياق داشت، تا خودش را تجربه کند.

و اين تجربه، تنها از طريق تجلی ِ ذاتش امکان پذير بود.

پس می بايستی، آنچه که نيست، در مقابل ِ آنچه که هست..... متجلی می شد.

در غيبت ِ آنچه نيست، آنچه که هست، نا شناخته می ماند. 

اين نامرئی، شنيده نشده، ديده نشده و ناشناخته،

تصميم گرفت تا خودش را به عنوان ِ قادر مطلق، تجربه کند.

برای انجام اين کار،  می دانست که بايد از نقطه ي رجوع درونی استفاده کند.

چون او می دانست، که چيز ديگری نبود. و او هرگز نمی توانست خودش را از

 نقطه ي رجوعی بيرون از خودش بشناسد. چنين نقطه ای وجود نداشت.

و اما نقطه ي رجوع درونی ..... تنها راه که برای کسب اين تجربه وجود داشت... و آن تجلی به جلوه های مختلف بود که هر جلوه در عين حال که از هستی... برخوردار بود، نيستی ... را نيز به همراه داشت.

از نظر منطقی، هر جزئی کوچکتر از کل است. هنگامی که کل خودش را متکثر سازد. هر جزئی، با توجه به کمتر بودن از يک کل، می توانست  بقيه ي خودش را ببيند و عظمت و بزرگی را مشاهده کند.

بنابراين، همه ي آن چيز..... تکثر يافت. و در يک لحظه ي با شکوه، بصورت آنچه اين هست و آنچه آن هست، در آمد. برای اولين بار ، اين و آن، کاملا جدا ازيکديگر، بوجود آمدند.

اگر چه در عين حال، هر دو همزمان وجود داشتند.

همانطور که همه ي آنچه، نه اين بود و نه آن بود، وجود داشت.

در لحظه ي اين انفجار بزرگ که از درون صورت گرفت، خداوند نسبيت را خلق کرد،

با لا ترين هديه ای که خداوند به خود داد.

بنابراين، رابطه بالا ترين موهبتی است که خداوند به تو عطا کرد.

اين وجود است که همه چيز را در بر می گيرد.

اين وجود است که فضا را از خود آکنده ساخته است.

و ..... اين وجود مطلق است که جلوه های خويش را به ظهور می رساند.

خداوند، وجود مطلقی است که عالم هستی تجليات و ظهورات اوست.

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت4:47توسط بیتا سالک |