من در همه مواقع و در همه جا با بندگانم صحبت می کنم، مهم نیست که من با چه کسی
صحبت می کنم، بلکه، چه کسی به من گوش می کند؟
ابتدا بهتر است به جای واژه ی صحبت، از کلمه ی ارتباط استفاده کنی، چون واژه ای بهتر،
کامل تر و دقیق تر است. وقتی تو سعی می کنی با پروردگارت گفتگو کنی- او و تو، تو و او،
فورا" گرفتار محدودیتهای غیر باور کلامی می شوید، و به همین دلیل خداوند صرفا" از
طریق کلمات ارتباط برقرار نمی کند، در واقع به ندرت چنین کاری می کند.
متداولترین شکل ارتباط ازطریق احساس است.
احساس، زبان روح است.
اگر می خواهی بدانی این کار یا این چیز برای تو خوب است، نگاه کن و ببین چه
احساسی نسبت به آن داری؟ گاهی مشکل است ما احساسات خود را کشف کنیم، و
مشکل تر از آن، بیان احساسات است. با وجود این بالاترین حقیقت وجود تو، در
عمیق ترین احساسات تو نهفته است. رمز کار پی بردن به آن احساسات است،
اگر بخواهی می توانی بفهمی چگونه، ولی ابتدا بهتر است، به پاسخ سوال اول برگردی.
خداوند ضمنا" ازطریق فکر، ارتباط برقرار می کند. افکار و احساسات یکی و یکسان
نیستند،اگر چه ممکن است همزمان اتفاق بیفتند، برای ارتباط ذهنی، پروردگار اغلب از
تصاویر و تصورات استفاده می کند. به همین دلیل افکار، به عنوان ابزار،
وسیله ی موثرتری برای برقراری ارتباط به شمار می آیند.
علاوه بر افکار و احساسات، خداوند از ابزار تجربه به عنوان وسیله ی
ارتباطی مهم و عظیم استفاده می کند.
و نهایتا"، زمانی که احساسات، افکار ، و تجربه همگی شکست می خورند، خداوند از کلمات
استفاده می کند.
کلمات به عنوان برقرار کننده ی ارتباط کمترین تاثیر را دارند.
چون اغلب بد فهمیده و بد تعبیر می شوند.
می پرسی چرا اینطور است؟ این به دلیل ماهیت کلمات است.
کلمات صرفا" کلمات ادا شده هستند:
اصوات و اداتی که نماینده ی احساسات، افکار و تجربه میباشند.
آنها نمادها، علامات و نشانه هایی هستند. آنها واقعیت نیستند و چیز واقعی نمی باشند.
کلمات ممکن است به درک بعضی از معانی کمک کنند.
تجربه به تو کمک می کند، تا شناخت پیدا کنی.
با وجود این پاره ای چیزها هستند که تو نمی توانی تجربه کنی.
لذا من ابزاردیگری برای شناخت در اختیارت گذاشته ام.
همه ی اینها احساسات نامیده می شوند، افکار هم البته بایددخالت داده شوند.
طنز قضیه در این است که، تو این همه تاکید روی حرف پروردگار می گذاری
ولی به تجربه اهمیت نمی دهی.
در واقع ارزشی که تو برای تجربه قائل هستی به قدری ناچیز است
که وقتی آنچه را ازخداوند تجربه کرده ای،
متفاوت از چیزی است که از او شنیده ای، بطور خود به خود تجربه را کنار می گذاری
و به کلمات می چسبی، و این در موقعیتی است که باید خلاف این کار را می کردی.
شناختی که تو به طور واقعی و شهودی از چیزی داری،
در نتیجه ی تجربه و احساسی است که نسبت به آن چیز داری.
الفاظ صرفا" می توانند نماد آنچه تو می دانی باشند، و ضمنا" ممکن است
تو را دچار سر در گمی کنند.
"" عزیزان ادامه ی گفتگو شنبه ی آینده""


