تبليغاتX
دلبر 14 ساله ! - ( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۶

دلبر 14 ساله !

( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۶
 

آنچه تو انجام دهی برای خداوند مهم نیست. شاید شنیدن این حرف برایت دشوار باشد.

ولی آیا برای تو مهم است بچه هایت چکار می کنند،

وقتی آنها را برای بازی به بیرون می فرستی؟

آیا برای تو مهم است اگر گرگم به هوا بازی کنند یا قایم موشک، یا تظاهر به بازی کنند؟

نه برایت مهم نیست، چون تو آنها را در محیطی دوستانه و مطلوبی قرارداده ای و

می دانی که در امنیت کامل هستند.

البته همیشه دعا می کنی که انها آسیبی به یکدیگر وارد نسازند،

و اگر اتفاقی بیفتد تو فوری حضور داری تا به آنها کمک کنی، آنها را درمان کنی،

و به آنها احساس امنیت دهی، به آنها اجازه می دهی که مجددا" سرگرم شوند،

و روز بعد دوباره به بازی روند، ولی روز دیگر هم هر بازی ای، کنند برای تو اهمیت ندارد.

تو به آنها می گویی چه بازیهایی خطرناک است ولی نمی توانی مانع آنها از انجام

بازیهای خطرناک شوی. نه پیوسته، نه برای همیشه.

نه ازحالا تا لحظه ی مرگ.

هر پدر و مادر عاقلی این را می داند.

با وجود این پدر و مادر هرگز نمی توانند نسبت به نتیجه ی امور بی تفاوت بمانند.

این دو حالت داشتن قضیه ـ نگران روند کار نبودن ولی عمیقا"  نگران

نتیجه ی کاربودن ـ است که تا حدی، دو جنبه داشتن پروردگار را توصیف می کند.

با وجود این به معنایی می توان گفت که خداوند حتی نگران نتیجه هم نیست

حتی نتیجه ی غایی.

شاید هم علت این باشد که پروردگار از نتیجه ی غایی هر رخدادی باخبر است.

و این دومین خیال بیهوده ی انسان است که تصور می کند نتیجه ی اعمال او

در زندگی مشخص و روشن نیست.

این شک و شبهه نسبت به نتیجه ی غایی امور است

که بالاترین دشمن تو یعنی ترس را آفریده است،

چون نسبت به نتیجه ی چیزی شک داشتن، به پروردگار شک داشتن است،

و اگر تو به خداوند شک داشته باشی باید تمام عمرت را در گناه و ترس بسر بری.

چنانچه تو نسبت به نیات پروردگار ـ و توانایی او در ایجاد این نتیجه ی غایی ـ

شک داشته باشی چگونه می توانی آسایش و آرامش داشته باشی؟

با وجود این خداوند قدرت کامل دارد تا نیات را با نتایج جور کند.

تو نمی توانی و نمی خواهی که این را باور داشته باشی

( اگر چه ادعا داری خداوند قدرت مطلق است).

بنابراین باید در ذهنت قدرتی مساوی با قدرت پروردگار

برای آن که راهی برای خنثی کردن اراده ی حق پیدا کنی، ایجاد نمایی.

بنابراین در اسطوره ات چیزی به نام <<شیطان>> خلق می کنی.

در ذهن، تو حتی خداوند را با او ـ شیطان ـ  در جنگ مجسم می کنی

و نهایتا" تصور می کنی خداوند می تواند در این جنگ بازنده باشد.

همه ی اینها با آنچه ادعا می کنی در مورد خداوند می دانی تناقض دارد.

تو در خیال زندگی می کنی،

و بنابراین احساس ترس می کنی،

و همه ی اینها ناشی از این است که:

تصمیم گرفته ای به خداوند شک کنی.

ولی اگر تصمیم جدیدی بگیری آنوقت نتیجه چه خواهد بود؟

در آن صورت تو همانگونه زندگی خواهی کرد که بودا کرد،

مسیح کرد، و کلیه ی قدیسین کردند.

ولی همانطور که در مورد قدیسین اتفاق افتاد، مردم تو را درک نخواهند کرد

و اگر بخواهی احساس آرامش ، نشاط و سرور ربانی و درونی خود را توصیف کنی،

آنها گوش میدهند ولی چیزی نمی شنوند،

آنها سعی می کنند کلمات تو را تکرار کنند ولی عملا" چیزی به آن می افزایند.

آنها در شگفت خواهند بود که تو چگونه توانستی به چیزی برسی

که درک آن برای آنها مقدور نیست؟

و بعد حسادت می کنند، و آن حسادت به زودی به خشم مبدل می شود،

و بعد آنها سعی می کنند تو را قانع کنند

که در واقع این تو هستی که خداوند را درک نمی کنی.

و اگر موفق نشوند تو را از نشاط درونی ات جدا سازند،

در صدد صدمه زدن به تو بر می آیند.

و اگر به آنها بگویی که هیچ چیز حتی مرگ برایت  در زندگی مهم نیست،

و تو را از نشاطی که داری باز نخواهد داشت،

و ازحقیقتی که به آن رسیده ای  جدا نخواهد کرد،

آنها مسلما" تو را خواهند کشت،

و بعد ازاینکه، آرامشی که تو با تکیه بر آن مرگ را پذیرفتی مشاهده کردند،

به تو لقب قدیس می دهند و دوباره به تو عشق می ورزند.

چون این طبیعت بشر است که عشق بورزد سپس نابود کند ،

بعد مجددا" به آنچه بیش از همه برای آن ارزش قائل است، عشق بورزد.

ولی چرا؟ چرا ما این کار را می کنیم؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت1:10توسط بیتا سالک |