تبليغاتX
دلبر 14 ساله ! - ( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۷

دلبر 14 ساله !

( گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا ( ۷
 

همه ی اعمال بشر در عمیق ترین سطح خود از دو هیجان ناشی میشود ـ

ترس یا عشق.

در واقع فقط دو هیجان وجود دارد و این ها دو قطب مخالفی هستند که خداوند

 پس ازخلق و آفرینش عالم هستی به صورتی که امروز آن را می شناسید،

بوجود آورد.

این ها دو نقطه هستند ـ آلفا و امگا ـ که به سیستمی که شما نسبیت می نامید،

اجازه می دهند وجود داشته باشند.

بدون این دو نقطه، بدون این دو عقیده نسبت به اشیاء،

عقیده ی دیگری نمی توانست وجود داشته باشد.

هر فکر بشری ، و هر عمل بشری بر پایه ی عشق یا ترس استوار است.

انگیزه ی انسانی دیگری وجود ندارد و همه ی عقاید دیگر،

مشتقاتی است از این دو.

این ها در واقع دو تعبیر مختلف ـ پیچشهای مختلف یک موضوع هستند.

و شاید به همین دلیل باشد که در لحظه ای که تو سوگند بالاترین

عشق را می خوری، در واقع به بالاترین ترس خود سلام گفته ای.

چون بالاترین نگرانی تو پس از بیان << تو را دوست دارم >> این است که آیا

به محبت تو پاسخی داده میشود و اگر پاسخی بشنوی فورا" نگران میشوی مبادا

عشقی را که تازه پیدا کرده ای، از دست بدهی. به این ترتیب همه ی عملها به

عکس العمل مبدل می شوند ـ دفاع در مقابل از دست دادن ـ تو حتی این حالت دفاعی

را هنگامی که احساس می کنی خداوند را از دست داداه ی، به خود می گیری.

با وجود این اگر می دانستی چه گوهری هستی ـ

اگر می دانستی چه موجود بی همتا،

دوست داشتنی و شگفت انگیزی هستی،

هرگز هراسی بخود راه نمی دادی.

چون چه کسی می تواند چنین موجود بی همتایی را طرد کند؟

ولی تو نمی دانی چه گوهری هستی، و تصور می کنی خیلی کمتر از اینها هستی.

راستی از کجا متوجه شدی که آنقدر کم اهمیت هستی؟

از تنها کسانی که حرف آنها را در هر موردی جدی و واقعی تلقی می کردی.

از مادرت و از پدرت.

اینها کسانی هستند که بیش ازهر کسی تو را دوست دارند.

چرا آنها باید به تو دروغ بگویند؟

با وجود این، آیا به تو نگفتند که زیادی این طور هستی

یا به اندازه ی کافی آن طور نیستی؟

آیا به تو نگفتند که باید دیده شوی نه اینکه شنیده شوی؟

آیا در لحظاتی که در اوج شادی بودی تو را سرزنش نکردند؟

و آیا تو را تشویق نکردند که شگفت ترین تصوراتت را کنار بگذاری؟

اینها پیامهایی هستند که تو دریافت کرده ای و اگر چه،

با معیارها جور در نمی آیند

و لذا پیامهای رسیده از طرف خداوند نیستند،

معهذا چون ازطرف پدر و مادر هستند، تو آنها را می پذیری.

این پدر و مادر بودند که به تو آموختند عشق شرطی است ـ

تو شرایط آنها را بارها حس کردی ـ

و این تجربه را به روابط دوستا نه ی خودت تعمیم دادی.

این ضمنا" تجربه ای است که تو به خداوند تعمیم می دهی.

از این تجربه تو به نتیجه گیریهایی در مورد او می رسی.

در این چهار چوب تو از حقیقت صحبت می کنی.

تو می گویی: << خداوند خدایی مهربان و  بخشنده  است>> ولی اگر از

فرامینش سرپیچی کنی، تو را به شدید ترین وجه مجازات می کند.

تو کم کم عشق بدون قید و شرط را فراموش می کنی، تو تجربه ی عشق خداوند را

به یاد نمی آوری و بنابراین در خیال سعی می کنی بر اساس عشقی که در دنیا

مشاهده می کنی، عشق خدا را به چیزی تشبیه کنی.

تو نقش والد را بر روی خداوند فرافکن کرده ای، و بنابراین به خدایی رسیده ای

که بر حسب علمی که از خوب بودن یا بد بودن تو دارد،

تو را تشویق یا تنبیه می کند.

ولی این نقطه نظری است که تو، بر حسب اسطوره شناسی خودت

از پروردگار داری،

چون این برداشت به هیچ وجه با آنچه خداوند هست، مطابقت ندارد.

 

 دوستان نازنینم، خوبان ..

<<این مطالب گرانقدر و با ارزش از کتاب گفتگو با خدا میباشد.>>

از آنجا که تجربه ای بسیارشگفت از خواندن این کتاب داشتم،

عاشقانه آن را با شما قسمت میکنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت2:14توسط بیتا سالک |