متوجه ی این موضوع هستم. ولی بارها و بارها وقتی با سختی و مشکلی در رابـطه ای مواجه شده ام، آنرا رهــا کرده ام. نتیجه این است که تا کنون رشته ای از رابطه ها را تجربه کرده ام، در حالی که وقتی بچه بودم تصــورم بر این بود که فقط یک رابـطـه خواهم داشت. ظاهرا" نمی دانم چـگـونـه می توان رابـطـه ای را حـفـظ کرد. تـصــور نمی کنم من هرگز به این مهم پی ببرم، برای این کار چه باید بکنم؟
تـو به گونه ای صـحـبـت می کنی که گویی رابـطـه ای را حفظ کردن یک مـوفـقـیت بـه شمـار می آید. سعی کن طول و دوام رابـطـه را با وظیفه ای که به خوبـی انـجام می دهی، اشتباه نکنی. یادت باشد، وظیفه ی تـو در این سـیاره این نـیست که ببینی تـا چـه مدت می توانی رابطه ای را ادامه بدهی، وظـیـفـه ی تــو این است که تصـمـیم بگیری آن کـه را واقعا" هستی، تـجـربـه کنی. ( منظور از خـود واقـعـی، همان خود الهی است که جز به حق عمل نمی کند و کردار و رفتارش خدایگونه است.)
با وجود این، اگر چـه برای رابطه های درازمـدت هـم شرایطی وجـود ندارد، این را باید گفت که، روابـط درازمـدت فـرصتهای بسـیار مغتنمی را برای رشـد متقابل، شکوفـایی متقابل، تبیین متقابل و تـکامـل مـتـقـابـل فراهم می سازد.
این را می دانـم، مـنـظـورم این است، هـمـیـشـه بـه تـوانـایی ام شک داشـتـم. بنابـراین چگونه می تـوانم در رابـطـه هایم به جایی برسم.
ابـتـدا مـطـمـئن شو که به دلایل درسـتی وارد رابـطـه ای شده ای. از کلمه ی <<درست>> در اینجا بـه عنوان یک واژه ی نسبی استفاده می شود. منظورم <<درست>>، در رابـطـه با مـقـاصد بـزرگتری است که تو در زندگی داری.
هـمـان طور که قـبلا" اشاره رفت، اغلب افراد برای دلایل <<نادرستی>> وارد رابـطـه ای مـیشوند، مثلا" برای آن که به احساس تنهایی خود پایان بدهند، خلایی را پر کنند. عشقیرا تجربه کنند. یا کسی را دوست بدارند، و تـازه اینها دلایـل بـه اصـطـلاح خـوبـی هـستند. سایرین وارد رابـطـه ای می شوند تـا مـنیت خـود را تـسـکــین دهـند، افـسـردگـی خـود را پـایان بـخـشـنـد. مـسئلـه ی جنسیت را بـهـبــود بخشند،صـدمـات متحمل شده در رابطه ی قبلی را جبران کنند یا خود را از مـلالت و کسالت نجات دهند.
هـیچکدام از این خواست ها بـرآورده نمی شود و چنانچه تـغـییری اسـاسـی در این میان رخ ندهد، رابطه هم دوام نخواهد آورد.
ولی من برای هیچکدام از دلایل بالا وارد رابطه ای نشدم.
آن چـه را گفتی زیاد مـورد قـبول نیست. تصور نمی رود خودت هم بدانی چرا وارد رابـطـه هایت شدی. تصور نمیرود تـو این گونه به مسئله نگاه می کردی. تصور نمی رود تو با مقصود و منظوری وارد رابطه ای شده باشی. تو وارد رابطه هایت شدی چون <<عاشق شده بودی>>.
دقیقا" همین طور است.
تصور نمی رود تو جایی خودت را متوقف کردی تا ببینی چرا <<عـاشـق شـدی>>؟ هیچوقت از خـودت سـوال نکردی با ورود بـه این رابـطـه تــو قــصـد داشـتـی بـه چـه چـیزی پاسـخ دهی؟ بـه کـدام نـیـاز یا نـیـازهـایی که قرار بود تحقق یابد و تامین شود اولویت بدهی؟
برای اکثر مردم، عشق وسیله ای است برای تامین نیاز
هر کس نـیازهایی دارد. تو به این چیز نیاز داری، دیگری به آن چیز. شما هر دو به یکدیگر به صورت فرصتی برای تامین نـیـاز، نـگاه می کنید. بنابراین تـو، به طور تلویحی قـراردادی می بندی. اگر تو آن چه را بدست آورده ای به من بدهی، من آن چه را بدست آورده ام به تو خواهم داد.
این یک مـعـامـلـه است. ولی تـو حـقیقت را بازگو نمی کنی. تو نمی گویی من <<با تو زیاد معامله می کنم>> تو می گویی من تو را خیلی دوست دارم. و در این جا است که نومیدی شروع میشود.
دوستان خوبم تا دوشنبه..... شاد باشید و سربلند.

