تبليغاتX
دلبر 14 ساله ! - گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا (۲۲ )

دلبر 14 ساله !

گـــفـــتــــــــگــــو بـــــا خـــــــــــدا (۲۲ )
 

در واقع تو این عامل نـا کـافی را به همه ی پدیده ها تعمیم می دهی. پول به اندازه ی کافی نیست. وقت به اندازه ی کافی نیست. عــشــق به اندازه ی کافی نیست. غذا، آب و شـفـقـت به اندازه ی کافی در دنیا وجـود ندارد...هر آن چه چیز خوب در دنیا است، ناکافی است.

این آگـاهـی عمومی و هـمـگـانـی در مورد نابسندگی همان طور که می بینی در حال خلق و خلق مجدد جهـان هستی است.

پس من دو فکر حاکم، دو فکر حمایت کننده در مورد پول دارم که باید عوض کنم.

شاید هم بیش از دو فـکـر. اجازه بده ببینم. پول بـد است... پول نـایـاب است... پول کـافـی برای صرف کردن در راه خــدا وجود ندارد... پول هرگز به طور آزادانه داده نمی شود... پول روی درخت نمی روید... پول موجب فساد می شود.

پس کارهای زیادی است که باید انجام دهم.

آری اگر از وضع موجود ناراضی هستی باید کاری انجام دهی... از طرف دیگر، مـهــم است بدانی که اگر تو از وضع مادی فعلی ناراضی هستی به دلیل این است که از وضع مادی فعلی ناراضی هستی.

درک این مطلب برایم مشکل است، طوری آنرا بیان کن که درک آن برایم آسان باشد.

خداوند آنرا برای تو آسان کرده است.

پس اگر این واقعا" چیزی است که خداوند می خواهد، چرا مرا به درک آن موفق نمی سازد.

خـداونـد همان چیزی را می خواهـد که تـو واقعا" طـالـب آن هستی - نـه کـمـتـر و نـه بـیشـتـر. آیا این بـالاتـرین عـنـایت پـروردگـار نسبت به تــو نیست؟ اگر خداوند چیزی جدا از آن چه تو برای خودت می خواهی، برای تـو می خـواست و سبب می شد تـو آن را داشتـه باشی، پس انـتـخـاب آزاد دیگر چه مفهومی داشت؟ اگر قرار باشد خــداونــد به تـو دیکته کند کـه چـه باشی، چـه بکنی و چــه داشته باشی، چگونه می توانی مــــوجــود خـلاق باشی؟ خــداونـد راضی است از اینکه تو را آزاد ببیند نه ســــازش پـــــذیر.

خوب، منظور تو از اینکه من از وضع مالی خود راضی نیستم چون از وضع مالی خودم ناخشنودم چیست؟

تــو همان چیزی هـسـتی که فـکـر می کنی که هـسـتی. وقتی فکر منفی است، مثل یک دور و چرخه ی معیوب عمل می نماید. تــو باید راهی برای شکستن این چرخه پیدا کنی.

بسیاری از تـجـارب منفی تـو بر اساس افـکـار گـذشـتـه ات می باشد. فکر منجر به تجربه می شود و تجربه منجر به فکر و فکر منجر به تجربه، چنان چـه فـکـر حـاکـم، فـکـر نـشـاط آوری باشد، نـشـاطـی دائمی بوجود می آورد. و اگر فـکـر حـاکـم، فـکـر منفی و عذاب آوری باشد، می تواند جـهنــمـی بوجود آورد و می آورد.

ترفند این است که فکر حاکم را تغییر دهی، که البته می گویم چگونه این کار را انجام دهی.

بگو.

اولین کاری که باید انجام دهی این است که الگوی پندار، گفتار، و کردار را معکوس کنی.

آیا ضرب المثل قدیمی << بیندیش سپس عمل کن >> را بیاد داری؟

اگر می خواهی فکر ریشه دار خود را عوض کنی قبل از فکر کردن عمل کن.

برای نمونه، تــو داری در خیابان راه می روی که نـاگـهـان زن پیر فقیری در مـقـابـلـت ظـاهـر می شود و تقاضای کمک می کند. اولین واکـنـش تــو این است که اگر چه خـودت هم پول چندانی در جیب نـداری ولـی نهایتا" می توانی مقداری به او کـمـک کنی. اولین تــلاش تــو این است که مقداری پول خرد به او بدهی، حتی بخشی از وجودت تمایل دارد یک اسکناس پنجاه تومانی یا حـتـی صـد تومانی را به او بدهد.

بعد فکر وارد عمل می شود، ای دیوانـــــه تـــــو تا آخر شب فــقــط صد تومان پول داری و پنجاه تومان آنــرا می خواهی ببخشی؟

فــکر دیگر، ای نادان، تو پولی بدست نمی آوری که بخواهی از این بذل و بخشش ها کنی. چند سکه برای او کاملا" کافی است، تا او را از سر راهت دور کنی.

دست در جـیب می کنی تا چند سکه پـنــج ریالی پیدا کنی ولــــی، هـر چـه هست یک ریالـی و دو ریالی است. از خودت خجالت می کشی. مردی با این ظاهر مرتب، لباس آراسته، با شکم سیر، چند سکه پول ندارد به این پیرزن گرسنه بدهد.

بیهوده سعی می کنی سکه ای پیدا کنی ولی نهایتا" در، تای جیبت سکه ای پیدا می شود ولی تا آن موقع، تـو بیش از آن از زن دور شده ای که بخواهی برگردی. در این معامله نه به زن چیزی رسید و نه به تو. به جای واقف شدن و پی بردن به حس بخشش و احسانت، و تقسیم آن با دیگری تو خودت را به اندازه ی همان زن، بی چیز و فقیر احساس می کنی.

چرا همان اسکناس را به او ندادی، چرا بر اساس واکنش اولیه ات عـمـل نکردی. چون فـکـر وارد عـمل شد. دفعه ی آینده، تصمیم بگیر قبل از اینکه فکر بیاید عمل کنی. پول را بده و برو.

تـو پولی بدست آورده ای و منبعی که پول از آن آمده منبع بی کرانی است. این تنها فکری است که تـو را از آن زن فقیر جدا می کند.

تو می دانی که پول از هر کجا آمده باز هم می تواند بیاید. آن زن این را نمی داند.

خوبان ادامه ی گفتگو دوشنبه ی آینده.............لحظه لحظه ی زندگیتون لبریز از شادی و سلامتی.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت0:45توسط بیتا سالک |