بارها این جمله رو شنیدم.
واگذار می کنم به خدا ...
آیا واقعا این کارو می کنم ؟
اگر اینطوره این همه غم و گرفتاری و مشکلات که من خودم رو مالک اون می دونم چیه ؟
چرا من اینقدر اصرار دارم که مالک باشم ؟ مالک خونه بشیم- ماشین – مالک همسرمون- و حتی مالک غم هام – مالک گناهانم ...
فکر کنم تقصیر واژه هاست ...
شاید اینجا باید به جای مالک مسئول باشه و به جای مالکیت مسئولیت .
من در مقابل بدنم مسئولم ولی مالک اون نیستم. این رو میشه تعمیم داد.
مگر جز اینه که من اینجا مالک هیچ چیزی نیستم .
چرا فکر می کنم اگر مالک نباشم اختیاری هم ندارم . تنها چیزی رو که میتونم محکم بگم دارم همون اختیاره و اختیار همون طرز دیدن و نگرش منه . (من اگه وقتی پاندول ساعتو می بینم فکر کنم باید منظم باشم یا اینکه فکر کنم وقتم تموم شده و میمیرم این خودمم که انتخاب کردم . در حقیقت پاندول ساعت و زمان که خللی وارد نمیشه ...)همون انتخاب های من . که البته هنگامی که در راستای اختیار و حقیقت حق قرار گیرد سعادت رخ می نماید.
او خودش به ما اختیار را داده پس :
از اونجاییی که اختیار داریم و انتخاب، با اختیار خودمون یا به خدا واگذار می کنیم یا نمی کنیم.
چقدر به خودم اعتماد دارم؟ چقدر به خدا اعتماد دارم ؟
اینم یه حکایت قشنگ از بیتا جان :
داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره پس از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد . اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد. سیاهی شب بر کوه سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز را نمی دید. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین آویزان بود... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:
خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله، باور دارم که می توانی
- پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده ...
در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند،
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
و شما چطور؟
چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟
آیا می توانید رهایش کنید؟
درباره تدبیر خدا هیچگاه شک نکنید.
هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است .
هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست .
و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد.
به خدا اعتماد کنیم . به خدا واگذار کنیم . به خدا گوش کنیم .
خداوند حرفهایی برای گفتن دارد...


